تعريف عملياتي اضطراب
در اين تحقيق اضطراب عبارتست از آنچه كه بوسيله آزمون اضطراب كتل سنجيده مي شود .

تعريف عملياتي افسردگي
در اين تحقيق افسردگي عبارتست ا زآنچه كه بوسيله آزمون بك (‌افسردگي) سنجيده مي شود .

تاريخچه اضطراب
اختلالات اضطراب بشرحي كه در نوشتجات طبي آمده ، گروه ناهمگن از سندروهاي باليني وتعريفها را در بر مي گيرد .
از نظر تاريخي ، اصطلاحاتي نظير ،خستگي شديد عضو قلب ، ودر قلب تحريك پذير و ” نوروز قلبي ” و سندرم فعاليت ” و ” آستني عصبي عروقي ” همه براي توصيف اختلالات فرض اضطراب كه در آنها تنگي نفس تپش قلب ، خستگي عدم تحمل فعاليت واشتغال ذهني با حالات جسمي علائم عمده اختلال را تشكيل مي داده اند ، مورد استفاده قرار گرفته اند ، نور آ‎ستني يا خستگي عصبي يكي ديگر از اصطلاحاتي است كه براي اختلالات اضطراب فراوان به كار رفته است .نوروز اضطراب كه بوسيله فرويد بكار رفت . براي متجاوز از چهل سال بر چسب عمده براي اختلالات اضطراب بود ( گلدبرگ ، 1371).
براي اولين بار پزشك امريكايي بنام بيرد سال ( 1869) نور آستني را تعريف كرد . بيماراني كه امروز آنها را مبتلا به نوروز اضطراب مي شناسيم در نور آستني بيرد گنجانده مي شود . معهذا برخي از بيماران مبتلا به هيستري ويا وسواس بيشتر در تعاريف او جا مي گيرد بعد از او داكوستا در سال ( 1871) سندرم خلل تحريك پذيري را گزارش داد.
فرويد در سال ( 1898) نوروز اضطراب را بعنوان يك واحد باليني از پسيكا‌ستني بازشناخت علامت اصلي اين بيماري نگراني ،اضطراب ودلهره مي‌باشد كه هر سه عمليات مختلفي از يك كيفيت اساسي است كه به احساس پريشاني ، انتظار خطري تربيت الوقوها واحساسهاي بدني همراه است
( گلد‌برگ ، 1368).
نوروز حالت اضطراب به طور عمده اختلال افراد جوان است كه شروع آن معمولا در اواسط دهه سوم عمر است وبطور متوسط بيمار قبل از مراجعه براي درمان 5 سال علائم اضطراب را داشته است .شيوع حالات اضطراب در جمعيت نرمال در انگلستان وامريكا 2 تا 5/4 % ذكر گرديده است . معهذا اين ارقام اطلاعاتي در مورد شدت علائم ودرجه ناتواني اجتماعي حاصل از اين اختلال بدست نمي دهد .
اختلالات اضطراب در 14% بيماران قلبي و 2% بيماران جراحي شده مشاهده شده است . اختلالات اضطراب بنظر ميرسد كه دركار طبابت خوب شناخته نمي شوند . عدم تشخيص اضطراب بدون ترديد تا حدودي مربوط به اين واقعيت است كه اغلب علايم جسمي بارزترين خصوصيات حالات اضطراب را تشكيل مي دهند . علت ديگر اين است كه بيمار مضطرب اغلب خود را مبتلا به يك اختلال جسمي تصور نموده وبيشتر به درمانگاه داخلي مراجعه مي كنند تا مراكز بهداشت رواني ( طريقتي ، 1367).
اضطراب كلي از شايعترين مسائلي است كه در كار طبابت با آن برخورد مي شود تخمين زده مي شود كه عمده بيماران را مبتلا به اختلال اضطراب مزمن نسبت به پزشكان 40 بر يك است و 30% كسانيكه پزشك عمومي مراجعه مي نمايند از اين ناراحتي در عزابند تشخيص افتراقي وارزيابي طبيب عمومي در مورد اضطراب بارنگين كماني از عوامل بيولوژيكي وانساني روبرو است . نقش پزشك ارزيابي تشخيص كامل در عين حال تعادلي است كه بي‌جهت به قيمت ناديده گرفتن عوامل رواني ومحيطي مهم روي جزء زيستي طبي موضوع تكيه نكند . حفظ اين تعادل چندان آسان نيست در يك قطب پزشكي در خطر ناديده گرفتن علل پنهاني است ودر قطب ديگر ناتواني در شناخت عوامل ايجاد كننده رواني رفتاري واجتماعي است .
ممكن است منجر به يك سري مراجعات مكرر وبي حاصل گردد كه اغلب استفاده از انواع دارو و آزمايشات گران قيمت را به همراه دارد .
هدف كمك به پزشك در تشخيص ودرمان فقر مسائل شايع مربوط به اضطراب است در بعضي موارد نظر يك بيمار مبتلا به آسم مضطرب تشخيص آثار جانبي دارو ممكن است كليه درمان باشد در ارتباط اضطراب با بيماريهاي روان تني بحثهاي مفصلي انجام نشده ودر اين ارتباط مقداري در مورد بيماريهاي روان تنها صحبتهايي مي كنيم .
روان وتن در ارتباط بين آنها در سراسر تاريخ بشر مورد بحث وگفتگو بوده است . دوره پس از پيدايش علوم جديد نيز سالهاي درازي است كه روانشناسان وتحقيق روانشناسي از سوي پزشكان ودست اندر كاران پژوهشهاي فيزيكي از سوي ديگر در هر يك جداگانه در راستاي مخالف با يكديگرند .
درباره علل بيماريها ودرمان آنها ودر نتيجه درباره رابطه مزبور جستجو كرده گرچه از دير باز از نقطه نظر فلسفي اين سوال مطرح بوده وهست كه ارجعيت با روان است يا با ماده وتن . گرچه هنوز نظريه پردازان برسرحل وفصل اين مساله به توافقي نرسيده اند ( معاني ، 1370).
بازبيني و بر آورد مراجعان به طبيب عمومي در سلسله بررسيهايي كه از مراجعان به پزشكان عمومي در بخشهايي مختلف انگلستان بعمل آمد توافق همگاني د رمورد ميزان شيوع نوروزها وجود داشت كه از هر هزار نفر 50 نفر در هر سال با مشكلاتي به پزشكانشان مراجعه مي كردند كه بعنوان نوروز تشخيص داده ميشد . اين ميزان د رزنان دو برابر از مردان بود ميزان شيوع سالانه نوروز در جمعيت 5% است بروز بيماري در مناطق شهري بيش از مناطق روستايي است ( وهابزاده ، 1364)

تاريخچه افسرد گي

افسردگي از زمانهاي بسيار دور در نوشته ها آمده وتوصيف هايي از آنچه ما امروزه اختلالات خلقي مي خوانيم در بسياري از مدارك طبي قديم وجود دارد.
داستان ” عهد تحقيق ” شاه سائون وداستان خودكشي آژاكس در ايليا هومر ، هر دو يك سندرم افسردگي را توصيف كرده اند حدود 450 سال قبل از ميلاد ، بقراط اصطلاح ملانكولي را براي توصيف اختلالات رواني بكار برد . د رحدود 100 سال قبل از ميلاد كورفليسوس سلسوس1 در كتاب Demedicina 2افسردگي را ناشي از صفراي سياه معرفي نمود .
اين اصطلاح را پزشكان ديگر از جمله جالينوس ( 129- تا 99 بعد از ميلاد ) نيز بكار بردند ، همين طور الكساندر تراز از قرن 6 درقرون وسطي طبابت در ممالك اسلامي رونق داشت . ورازي وابن سينا وپزشك بهبودي سمينونه 1 ملانكولي را بيماري مشخص تلقي مي نمودند ملانكولي را هنرمندان بزرگ زمان نيز مجسم كرده اند .
در‌سال‌1686‌،‌بونه2 نوعي بيماري رواني توصيف نمود و آن را‌
Maniacome Lancholicus ناميد. در سال 1854 ژول فالره حالتي را توصيف نموده و آن را جنون ادواري3 ناميد . چنين بيماراني متناوبا حالات خلقي افسردگي را تجربه مي كنند . تقريبا در همان زمان يك روانپزشك فرانسوي بنام ژول باياژره جنون دو شكلي4 را شرح داد كه در آن بيمار دچار افسردگي عميقي مي شود كه به حالت بهت افتاده و بالاخره از آ‎ن بهبود مي‌يابد .
در سال 1882 ،كارل كالبام روانپزشك آلماني ، با استفاده از اصطلاح ” سايكوتايمي ” ماني وافسردگي را مراحل مختلف يك بيماري توصيف نموده است .
اصل كريپلين در سال 1896 ، براساس معلومات روانپزشكان فرانسوي و آلماني مفهوم بيماري مانيك دپرسيو را شرح داد كه شامل ملاكهاي تشخيصي است كه امروزه روانپزشكان براي تشخيص اين بيماري از آنها استفاده مي‌كنند .
كريپلين نوع خاص از افسردگي رانيز شرح داد كه پس از يائسگي در زنها واواخر بزرگسالي در مردها شروع مي شود وبعدا با افسردگي رجعت5 معروف شده از آن به بعد يكي از معادلهاي اختلال خلقي شمرده مي شود بقراط در چهار قرن پيش از ميلاد از رابطه “ماني و افسردگي” بطور مشروح بحث نمود . همچنين آرتويس پزشك قانوني درابتداي قرن اول ميلادي دريافت كه ماني وافسردگي كه بعضي از اوقات در يك فرد رخ مي نمايد بنظر مي رسد كه از يك اختلال ريشه مي گيرند .
در اوايل قرن 19 فيليپ پينل ( 1801) گزارش جالب از افسردگي به رشته تحرير درآورد كه نام امپراطور تيبريوس وپادشاه فرانسه (لوئي 11) در آن منعكس گرديده بود . همچنين افسردگي از طريق ارائه بعضي از قربانيان مشهورتر بطور آشكار توصيف شده است .
در يكي از جمله هاي عود كننده افسردگي خود چنين نوشت :
” اگر آنچه من احساس مي كنم بطور مساوي بين تمام انسانهاي دنيا توزيع مي شد هيچ چهره شادي روي زمين وجود نداشت ” همچنين ونيستون چرچيل درباره جدالهايش با آنچه وي ” سگهاي ديوانه افسردگي ” ناميده صحبت كرده است .
گرچه قرنهاست كه اين اختلال توسط دانشمندان مورد توجه دقيق وامكان نظر واقع شده است ولي هنوز اين افراطهاي ناتوان كننده خلقي بصورت يك راز باقي مانده است در خلال عصر طلايي يونان پيشرفت قابل توجهي در فهم
درمان بيماريهاي رواني بوقوع پيوست .
بقراط ( 357- 460 پيش از ميلاد ) پزشك بزرگ يونان كه ” پدر پزشكي جديد ” ناميده شده است مداخله خدايان و ديوها در ايجاد بيماريها را رد كرد . براساس نظريه بدني علت بيماريهاي رواني اختلال در اعضا مختلف بدن به خصوص مغز بود . بقراط معتقد بود كه مغز فرمانده بدن است وبيماريهاي رواني مربوط به اختلال رواني در آن است .
همچنين بقراط علت اختلالات رواني را عدم تعادل فرآورده هاي مزاجي (صفرا – سودا – خون – بلغم ) ميدانست .
او مغز را مهمترين عضوبدن وتعبير كننده آگاهي توصيف مي كرد پيش از او مصريان قلب را حمل حيات رواني وهيجاني مي دانسته اند . بقراط وپيروان وي بدليل تشخيص ودرمان بيماريهاي رواني شهرت ويژه اي يافتند .
بقراط تاكيد نمود كه اختلالات رواني علل طبيعي داشته ومثل ساير بيماريها مستلزم درمانند . روشهاي درماني وي شامل استراحت كردن ، حمام گرفتن -ر ژيم غذايي خاص بود .
افلاطون ( 347-429 ق .م) مسائل مربوط به افراد آشفته رواني را كه مرتكب قتل مي شدند مورد بررسي قرار داد و آشكارا اظهار داشت كه اين افراد مسئول جنايات خويش نيستند ونبايد به آنان بدانگونه كه با ساير جانيان رفتار ميشود رفتار نمود . او رفتار هر فرد را نتيجه اي از تعارض بين استدلال وهيجان ميدانست وبرخلاف كسانيكه علت رفتار نابهنجار را بدني مي‌دانستند برنيروي تفكر تاكيد ورزيد واظهار داشت كه اين شخص تنها واقعيت حقيقي وجود انسان است . بنظر وي عقيده داشت كه رفتار انسان تحت نفوذ واستيلاي نيازهاي بدني وغريزه هاي طبيعي وي است ( ارسطو 322-384 پيش از ميلاد ) شاگرد افلاطون بود ولي از عقايد وي پيروي نمي كرد .
او بيشتر پيرو عقايد بقراط درباره مزاجهاي چهارگانه بود وعقيده داشت كه مزاجهاي گرم موجب تمايلات عاشقانه و پرحرفي مي شود ونيز موجد تكانه هاي خود كشي در فرد است او درباره استدلال و آگاهي مطالب زيادي نوشته وحالتهاي هيجاني وانگيزش ازقبيل ترس ، خشم ، حسادت ، تنفر ، شجاعت ، شفقت را مورد بحث وبررسي قرا رداد. ارسطو درباره لذت والم مفاهيمي را مورد استفاده قرا رداد كه با اصول وعقايد فرويد و پيروانش شبيه بود .

تعاريف ونظريه هاي اضطراب
اضطراب يك احساس منتشر بسيار ناخوشايند واغلب مبهم ودلواپسي است كه با يك يا چند تا از احساسهاي جسمي همراه مي گردد مثل احساس خالي شدن سردل ، تنگي قفسه سينه ، طپش قلب ، تعريق ، سردرد يا ميل جبري ناگهاني براي دفع ادرار ، بيقراري وميل براي حركت نيز از علائم شايع است .
اضطراب يك علامت هشدار دهنده است ، خبر از خطري قريب الوقوع است وشخص را براي مقابله باتهديد آماده مي سازد ترس ، علامت هشدار دهنده مشابه ، از اضطراب با خصوصيات زير تفكيك مي شود . ترس واكنشي ، به تهديدي معلوم وخارجي قطعي واز نظر منشاء بدون تعارض است اضطراب واكنش در مقابل خطري نامعلوم دروني مبهم واز نظر منشا همراه با تعارض است تفكيك بين ترس واضطراب بطور اتفاقي صورت گرفت .
مترجمين اوليه آثار فرويد ، كلمه ، Ongst آلماني را كه اضطراب با موضوعي سركوب شده وناخود آگاه وترس با موضوعي معلوم خارجي مربوط است ، ناديده گرفته است به وضوح ترس نيز ممكن است به موضوعي ناخود آگاه سركوب شده و دروني مربوط باشد كه به ” شيئي در دنياي خارج از انتقال يافته است .
الگوهاي اضطراب بسيار گوناگون است بعضي از بيماران علائم قلبي – عروقي دارند تندي ضربان قلب وتعريق برخي علائم گوارشي پيدا مي كنند ، مثل تهوع ، استفراغ – احساس خلاء درون شكم يا ” پروانه در شكم ” دردهاي مربوط به گازهاي روده يا حتي اسهال .
بعضي ها تكرار ادرار دارند ، برخي نيز تنفس سطحي واحساس تنگي قفسه سينه پيدامي كنند تمام علائم فوق واكنشهاي احشائي است .
معهذا در بعضي از بيماران تنش عضلاني پيدا شده وموجب شكايت از سنتي عضلاني واسپاسم ، سردرد وپيچش گردن مي گردد.( پور افكاري ، 1373).
رولومي ( 1994- 1909) اضطراب عبارتست از ترسي كه در اثر بخطر افتادن يكي از ارزشهاي اصولي زندگي شخص ايجاد مي شود . ممكن است اضطراب را يك نوع درد داخلي دانست كه سبب ايجاد هيجان وبه هم ريختن تعادل‌موجود‌گردد و چون بشر دائما به منظور برقراري تعادل كوشش مي‌كند‌.
بنابراين ميتوان گفت كه اضطراب يك محرك بسيار قوي است امكان دارد اين محرك مضر باشد اين خود بستگي دارد به درجه ترس ومقدار خطري كه
متوجه فرد است ( شاملو 137).
انسانها چشم انداز زيستي را درك مي كنند كه اين خود موجب اضطراب مي شود از اين گذشته ناتواني آنها در تحقق بخشيدن كليه استعدادهايشان موجب گناه مي شود . اين هيجانها براي اغلب مردم عادي هستند وفقط زماني كه ا زكنترل خارج مي شوند موجب ناراحتي مي شوند . به رغم تاكيد او بر اضطراب وگناه ، او نسبت به انسان خوش بين تر از ديگران است .
آدلر :اعتقاد دارد كه اضطراب احساس حقارت كردن است .

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

راجرز: اضطراب را نتيجه ادراك تهديد به مفهوم خود انگاره مي داند . خود پنداري تحت تاثير نياز فرد براي بدست آوردن نظر مثبت وتائيد به اوليا ويا افرادمهم سالهاي اول زندگي شكل مي گيرد . كودك احساس ارزشمندي را براساس ادراكي كه از توجه واحترام وارزيابي ديگران مي كند ياد مي گيرد . احترام به خود در اثر ارتباط متقابل با اطرافيان وبويژه اشخاص مهم آموخته مي شود ( نياز براي دريافت احساس مثبت از سوي ديگران صفتي است جهان شمول ).
البته به مرور كه كودك رشد مي كند به نياز به دريافت محبت وتائيديه از اوليا با نيازهاي دروني اودر تضاد قرار مي گيرند وقتي اين اتفاق ميافتد كودك به اين باور مي رسد كه نيازهاي فردي او ارزش دريافت نظر مثبت ديگران را ندارد.
در اينجاست كه تجربه هايي كه بنظر مي رسد ناهمگون ياخود پنداري هستند منجر به ايجاد حالتهايي ا زقبيل اضطراب ، ترس ، بي كفايتي ، وبي هويتي مي شوند ، انسان از مكانيسم هاي دفاعي مانند انكار يا دليل تراشي استفاده مي كند تا از خطر اين تضادها مصون بماند .
كلي : اضطراب نتيجه شناخت عدم كفايت وعدم لياقت در سيستم سازه هاي فرد است .
روتر : اضطراب منعكس كننده تفاوت واختلاف بين نيازهاي مبرم وقوي فرد با انتظارات ساده او كه با هم برخورد مي كنند ، است (راس ، 1373)
دكتر ويلسون مي گويد : جمله اضطراب چيزي بيش از واكنش جنگ وستيز در برخورد بايك عصبانيت ناگهاني نيست ( قراچه داغلي : 1371)
كارن هورنالي : معتقد است كه اضطراب احساس تنهايي ودرماندگي كردن در دنياي خصومت آميز است .
اضطراب بنيادي : اين اضطراب ارثي نيست بلكه حاصل فرهنگ وپرورش ماست . اضطراب بنيادي احساس درمانده بودن در دنياي خصمانه است احساس درماندگي ميتواند شرط اصلي براي مشكلات شخصيت بعدي باشد . از اين اضطراب سائق بنيادي براي ايمني پديد مي آيد . ايمن بودن به معني آزاد بودن از اضطراب است . نياز به امنيت نيروي برانگيزنده ميشود . اغلب وقتي كه كودك براي امنيت تلاش مي كند وطرد مي شود ، اضطراب بيشتري بوجود مي آيد ودور باطل شكل مي گيرد . هر چه كودك سخت ترتلاش كند اضطراب بيشتري ايجاد مي شود . هنگاميكه امنيت بيشتر بدست نمي آيد اضطراب بيشتري توليد مي شود واين دور باطل بارها تكرار مي شود اومي گويد :
” بسياري از مشكلات شخص ما در اجتماعات صنعتي امروز ، نتيجه رقابتهاي ناخواسته اي است كه ريشه فرهنگي دارد .
اين رقابتها موجب ايجاد عصبانيت وخشم در مانسبت به رقبا مي شود واين امراضطراب‌وترس‌مارا‌نسبت‌به‌خطر‌انتقام‌وحمله از جانب آنها افزايش مي‌دهد .”
يكي ديگر از ديدگاههاي هورناي تفاوت گزاري بين اضطراب طبيعي كه عبارتست از ترس وعوامل شخص مثل مرگ وتصادف واضطراب نوروتيك يا آن چيزي كه وي اضطراب اساسي مي خواند . اضطراب اساسي ترس است كه در اوان زندگي در كودك نسبت به دنيايي كه او خطرناك تصور مي كند ايجاد مي شود ومنجر به بروز مكانيسم هاي دفاعي مي گردد. يكي از وظايف درماني درمانگراين است كه به مراجع خود كمك كند كه وي ماهيت اين اضطراب اساسي را بهتر بشناسد وبه او ياري دهد تا روشهاي مناسبتري در برخورد با آنها بيايد . يكي ديگر از مفاهيم ارائه شده توسط هورناي كه ميتواند مورد استفاده درمانگر قرار گيرد ، عناد اساسي است ( اساس اين مفهوم ، عناد نوروتيك غالبا ريشه در احساس عناد سركوب شده دارد كه به ديگران فرافكني مي شود . ادراك ما از دنيا بعنوان مكاني خطرناك اضطراب را در ما ايجاد مي كند ودر نتيجه احساس عنادوخشم در ما تقويت مي شود و چرخش اين روند بصورت دايره اي باطل وچرخشي تسلسلي در مي آيد .
گلاسر : معتقد است كه رفتار غير مسئولانه افراد باعث بروز اضطراب وناراحتي رواني است ( شفيع آبادي وناصري ، 1365).
فرويد : ( 1939-1856) اضطراب را درد رواني ناميده است يعني به همان صورت كه اگر بدن دچار زخم وبيماري گردد، اولين نشانه آن بصورت تب ظاهر مي شود اگر فرد از نظر رواني دچار مسئله ومشكل شود ، اولين نشانه آن بصورت اضطراب است همچنين هر گاه شخص با يك مساله وشكل رواني مواجه گردد كه موجب بهم خوردن تعادل رواني وي مي گردد. احساس اضطراب مي كند .( آزاد ، 1372).
فرويد مي گويد : وقتي خطري من را تهديد مي كند دچار اضطراب مي شود. فرويد اضطراب را بصورت مبهم تعريف كرد اما او آنرا تجربه هيجاني دردناكي دانست كه توسط برانيگختگي اندامهاي دروني توليد مي شود .
اضطراب واقعي : ترس عادي است كه علت آن تهديدهاي ناشي از خطرهاي موجود در دنياي واقعي است .
در اضطراب روان رنجور تهديدها از جانب نهاد هستند . كنار آمدن با اين اضطراب بسيار دشوار تر است زيرا نهاد كاملا ناهشيار است من به چند صورت دچار اين ترس مي شود . گاهي اوقات اضطراب فراگير است . در اين حالت شخص مضطرب مي شود . اما نميداند چرا ، هراسها وواكنشهاي وحشتزدگي جلوه هاي ديگر اضطراب روان رنجور هستند . اضطراب اخلاقي از تهديدهاي فرامن ناشي مي شود . من اين اضطراب را بصورت احساس گناه يا شرم تجربه مي كند . فرويد خاطر نشان كرد كه شخص بسيار شريف با فرامني نيرومند از فردي كه كمتر شريف است دچار اضطراب اخلاقي بسيار
بيشتري خواهد شد ( ويليام نلاندين ، 1920).
مكانيزمهاي دفاعي : براي كنار آمدن با اضطراب كه دردناك است ،من بايد چند نوع واكنش دفاعي را پرورش دهد كه مهمترين آنها سركوبي است در سركوبي من انرژي خود را بسيج مي كند وافكار ناخوشايند را به نهاد مي‌راند خاطره ناخوشايند ممكن است آنجا بماند ، زيرا از خود داراي انرژي است بين فكر سركوب شده اي كه مي خواهد ابراز شود ونيروهاي سركوب كننده من تعارض ايجاد مي شود فرويد بر فرايند سركوبي كه بصورت يك نيرو گذاري باز داشتي من عمل مي كند تاكيد زياد مي كرد .
اولين سركوبي نخستين وسركوبي واقعي فرق گذاشت وسركوبي نخستين افكار با اميال غريزي كه هرگز هشيار نبوده اند در نهاد نگه داشته مي شوند . در سركوبي واقعي ، افكاري كه در ابتدا هشيار بوده اند توسط سركوبي نهاد ناهشيار رانده مي شوند .
اضطراب جدايي : هنگاميكه ما از نظر رواني رشد مي كنيم شيوه هاي قديمي رفتار را كنارمي گذاريم ورفتارهاي جديدي را فرا مي گيريم كه براي فرايند رشد مناسبتر هستند . با اين حال گاهي اوقات برداشتن گام بعدي تهديد كننده است .
امكان دارد فرد ترجيح دهد در همان مرحله اي كه قبلا بوده بماند . در اين
صورت ممكن است بگوييم كه او تثبيت شده است ممكن است يك كودك در مادرش تثبيت شود وهرگز نخواهد پيوندهايش را قطع كند . فرويد نوشت كه احتمال دارد كودك بيشتر بخاطر ترس نه عشق تحت نفوذ وكنترل مادرش بماند . اولين ترس را اضطراب جدايي ناميد .
اضطراب اختگي : افسانه اديپ كه براساس آن پسر پدرش را مي كشد ودر طي آن دلبستگي به مادر خصومت روز افزون نسبت به پدر ظاهر مي شود پسر بصورت ناهشيار ميل دارد با مادرش ازدواج كند همراه با عقده اديپ ، اضطراب اختگي بوجود مي آيد كه در اين حالت پسر مي ترسد از اينكه پدرش او را اخته كند . (ويليام لاندين ، 1920)
اليس : اضطراب را نتيجه طرز تفكر غير منطقي وغير عقلاني مي داند
( شفيع آبادي وناصري ، 1365).
فريد فرام ريچمن مي گويد : اضطراب پيوند روانشناختي نزديك با تنهايي دارد ، او اعتقاد دارد كه حالات عاطفي كه توسط تئوريسينها ميزان اضطراب معرفي گرديده در تحقيق حالاتي ا زتنهايي يا ترس از تنهايي مي باشد .
( مانفرواكرالپتيز ، 1369)
پرز : معتقد است كه اضطراب فاصله و شكاف ميان حال و آينده است انسان بدان دليل مضطرب مي شود كه وضعيت موجود را رها ميكند ودرباره آينده ونفشه هاي احتمالي كه ايفاء خواهد كرد ، به تفكر مي پردازد (شفيع آبادي وناصري ، 1365).
ارنست ميلگارد : براي اضطراب سه معني ذكر مي كند :


دیدگاهتان را بنویسید