تعاريف مختلفي ازخودپذيري ارائه شده است كه ساده‌ترين آنها تعريف زير مي‌باشد:
خودپذيري، خودداري از قرار داشتن در رابطه‌اي متخاصم با خود است (ناتانيل براندن، ترجمه مينو سلسله، 1379).
بدون خودپذيري، خودباوري غيرممكن است. اگر در الگويي از خودانكاري محصور باشيم از رشد فردي مان جلوگيري مي‌شود. معناي خودپذيري تفاوت بسياري با معناي واژه خودشناسي دارد. پذيرفتن به معناي تجربه نمودن واقعيت بدون انكار يا اجتناب از آن است و با قبول يا تصديقي صرف در تصور تفاوت دارد. همچنين با دوست داشتن، تحسين نمودن نيز فرق دارد من مي‌توانم موقعيت چيزهايي درباره‌ي خود را بپذيرم كه اصلاً آنها را دوست نداشته، تحسين و با چشم‌پوشي نمي‌كنم ـناتاينل براندن، ترجمه مينو سلسله، 1379).
خود:
خود شامل ظاهر واقعي فرد، ارزش‌ها. افكار، دانش‌ها، معلومات و همچنين ادراكاتي است كه سايرين از خود دارند. مفهوم خود تصوير ذهني فرد از خويشتن، درك او از جسم، عواطف وهيجانات، طرز تلقي يا كيفيت‌هاي وي است. همچنين رشد ذهني فرد در مورد ظرفيت‌ها، پديده‌ها و فعاليت‌ها در يك فرآيند مستمر “خود” ناميده مي‌شود اين رشد ذهني “خود” با سمبل “من” بيان مي‌شود و مربوط به نگرش‌هاي شخص است.
خود در جريان ارتباطات پديد مي‌آيد و يك فرآيند چند بعدي است. انسان از همان بدو ورود به دنيا با ديگران تعامل برقرار مي‌كند و در حين تعامل با نظر ديگران درباره خودش آشنا مي‌شود. طبق نظر پيكوناس، خود سيستمي مركزي براي يكپارچه و هدايت كردن نيروها به طرف اشكال مختلف تعامل با اشخاص و اشياء است (جولياني، وود، ترجمه مهرداد فيروزبخت، 1373).
خودپنداري:
خودپنداري عبارت است از نگرش و تصور فرد نسبت به خودش يعني آنچه فرد اعتقاد دارد كه هست (و. پركي ترجمه محمود ميركمالي، 1378).
خودپنداري عبارت است از طرز پنداري با تصوير نسبتاً دايمي هر فرد راجع به ارزشي كه براي خود قائل است و رابطه اين ارزش با خود واقعي او خودپنداري چيزي نيست جز نظام ارزش‌هاي فرد كه به صورت قضاوتهاي شخصي نمايان مي‌شود. (و. پركي. ترجمه حميد ميركمالي، 1378).
روان‌نژندي (روان رنجوري):
معناي اصلي واژه روان رنجوري ضعف يا ناتواني دستگاه عصبي است. رفتار روان رنجوري رفتار ناسازگارانه انعطاف‌پذير است كه با يك يا چند خصوصيت زير همراه است.
1- اضطراب بيش از حد 2- تعارض‌هاي هيجاني 3- ترس‌هاي غيرمنطقي 4- ناراحتي‌هاي جسماني بدون منشأ عضوي 5- ميل به اجتناب از موقعيت‌هاي تنش‌زا به جاي مقابله مؤثر با آنها.
اصطلاح روان‌نژندي آنچان كلي است كه در بعضي از نظام هاي نامگذاري روانپزشكي پذيرفته شده است. اين مفهوم علي‌رغم مسائلي مانند ابهام و قابليت تعميم بيش از حد، در روانشناسي جايگاهي دارد. اول اين كه معناي تاريخي دارد و رشد روان درماني بايد در سايه اين معني درك شود. دوم اين كه بر گروهي وسيع از رفتارهايي دلالت دارد كه حاكي از فردي رنجور است كه در كشاكش زندگي است (روانشناسي نوجوانان و جوانان، دكتر احمد احمدي، 1371).
خودشكوفايي:
خودشكوفايي را مي‌توان اين چنين تعريف كرد “گرايش ذاتي انسان براي به حداكثر رساندن استعدادها و قابليت‌هايش”.
اولين كسي كه مفهوم خود شكوفايي را معرفي كرد آبراهام مازلو9 بود به گفته وي هرچند كه شكوفايي گرايش ذاتي فرض مي‌شود، اما گرايشي ضعيف است، مانند زمزمه‌اي در درون يا صدايي است آرام (ناتانيل براندن، ترجمه مينو سلسله، 1379).
توانبخشي:
فرآيند آموزش يا تربيت را توانبخشي گويند كه به بهبود و يا تطابق به معلوليت ذهني يا جسمي كمك مي‌كند (ويليافر، فيليپ، ترجمه دكتر احمد به پژوه و همكاران، 1378).
فصل دوم
پيشينه تحقيق:
فرانك بارون10 اولين كسي بود كه تحقيق تطبيقي چندجانبه‌اي را در مورد سليقه‌ها و ترجيحات افراد خلاق و غيرخلاق انجام داد. او بر مبناي يك آزمون خلاقيت دو گروه را تشكيل داد. يك گروه مركب از 25 نفر خلاق‌ترين افراد و گروه ديگر باز هم مركب از 25 نفر كه از نظر خلاقيت در پايين‌ترين سطح قرار داشتند.
تجزيه و تحليل خصوصيات آزمودنيها به وسيله اعضاي مؤسسه شخصيت انجام گرفت اين امكان را فراهم كرد كه بارون در گروه فوق را چنين توصيف كرد: ميزان آگاهي افراد خلاق از مسائل امور زياد است، نسبت به مسائل بينايي بي‌علاقه هستند و بالاخره مبتكر، با همت، پرانرژي و صبور هستند. اين توصيفها با عقايدي كه معمولاً درباره اصالت جويي و تخيل سازنده ابراز شده است كاملاً تطبيق دارد. بارون مشخص‌ترين كيفيات افراد خلاق را رواني عقيده، بديهه‌گويي، رواني كلام و نيز آنچه كه او آن را “سهولت انجام محركهاي مختلف خواند، مي‌داند، اين مفهوم آخري در واقع همان گروه‌بندي وسيع است كه توسط بروند تشريح شده است.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

معروفترين تحقيق تطبيقي كه درباره ارتباط ويژگي‌هاي فردي و خلاقيت انجام گرفته است به ترمن11 و همكارانش تعلق دارد كه حدوداً به مدت چهل سال 528 آزمودني سرآمد را مورد بررسي قرار دادند.
تحقيقات پيشين اضطراب را نيز مشخصه‌اي يافته‌اند كه مانع خلاقيت مي‌شود. البته داده‌هاي موجود اين مورد بحث‌انگيز است. براي مثال وايت12 ثابت كرد اشخاصي كه ميزان اضطراب آنها زياد است به طور معني‌داري بهتر عمل مي‌كنند. (مايلي، ميترا، 80- 1379).
در همين‌جا بايد اضافه كنيم كه آزمايشهاي معيني نيز نبودن همبستگي بين صفات خاص شخصيت و خلاقيت را آشكار ساخته است. مثلاً “جان كازي”13 هيچ تفاوت قابل ملاحظه‌اي از نظر مسائل اجتماعي بين آزمودني‌هاي “خلاق‌تر” و با “خلاقيت كمتر” كشف نكرد و نتايج آزمايشهاي آيزن اشتات14 نتوانست اين فرضيه را كه افراد خلاق در موقعيت‌هاي اضطراري پاسخ تكليف يافته‌تر ارائه مي‌دهند مورد تأييد قرار دهد. رمي شوون15 با مطالعه شرح حال دانشمندان و افراد مشهور طرح ترمن وارد مي‌كند و اظهار مي‌دارد كه توفيق در روابط اجتماعي، معيني منش كاملاً متعادلي كه به نظر ترمن كودك خلاق را متمايز مي‌كند به ندرت در كودكي رجال بزرگ ديده مي‌شود. ولي او هم نتيجه مي‌گيرد كه براي نابغه بودن به منش و نيرويي نياز است كه در معمول برتر باشد تا بتوان فكر خارق‌العاده‌اي را به ديگران بقبولاند (ميناكاري، محمود، 1365).
بررسي تاريخ:

تعريف خلاقيت:
بيش از پرداختن به تعاريف خلاقيت اشاراتي كوتاه به تاريخچه آن مي‌شود. امروزه ديگر بر كسي پوشيده نيست كه تفكر خلاق و تبلور بيروني آن يعني توليدات خلاقه يكي از عالي‌ترين جلوه‌هاي بشري است ولي بايد گفت عمر اين مفهوم ورود آن به ادبيات روان‌شناسي بيش از چند دهه نمي‌گذرد. همان طور كه گيلفورد اظهار نمود شايد يكي از موضوعاتي كه در روان‌شناسي بسيار مورد بي‌توجهي قرار گرفته خلاقيت است و اين در حالي است كه هر چه زمان پيش مي‌رود نياز انسان به ابعاد گوناگون آن طيف وسيعتري به خود مي‌گيرد. سال‌هاي 1941 را با به سال‌هاي گمنامي خلاقيت برشمرد، و شايد سال‌هاي 1950 به بعد را سالهاي ترقي خلاقيت دانست. به اين دليل كه اين بي‌هيچ شرح و بسطي به فرآيندهاي عالي ذهن اضافه گرديد.
شايد يكي از دلايلي كه سبب گرديد نظريه‌پردازان و معتقدان از خلاقيت دوري جويند به تعريف وتوصيه آن مربوط مي‌شود. خلاقيت از ديربازمفهومي اغفال كننده، مبهم و حتي افسانه‌اي تلقي شده است. و اين سردرگمي حتي امروزه نيز وجود دارد. عليرغم تحقيقات فراوان و نسبتاً‌جامع عقيده بر آن است كه خلاقيت اشاره به چندين مفهوم گوناگون دارد. بنابراين با وجود چنين ديدگاه‌هايي ارائه يك تعريف جامعه مورد قبول همگان باشد مشكل است. معهذا اين ادعا به معناي آن نيست كه نمي‌توان تعريفي را در مورد خلاقيت ارايه كرد (فلاول و ماركمن، 1985، جواديان 1369).
در فرهنگ لغت عميد ابداع يا آفرينش به معناي چيزي نوآوردن يا كاري تازه كردن آمده است. معني دقيق‌تر آن عبارت است از پديد آوردن چيزي كه سابقاً نبوده است.
ولي در تعاريف روان‌شناسي ابداع و خلاقيت بدين‌گونه متمايز از يكديگر نيستند و در واقع همپوشي نزديك با يكديگر دارند. يعني ابداع نه تنها جدا از خلاقيت نيست بلكه از عناصر اصلي آن به حساب مي‌رود. خلاقيت گاهي شكل تازه‌اي از ديده‌ها و توليدات فراموش شده است. به عبارتي ايده‌هايي قديمي زيرساز خلاقيت نوين اندوگاهي خلاقيت مبتني بر هيچ انديشه از پيش فرض شده نيست و جرقه‌هاي آن بسيار نو و تازه است يعني فرد خلاق عليرغم اين كه ممكن است توليد او در جاي ديگر ثبت شده باشد مبادرت به آفرينش كند. (افروز، 1371).
اما واقعاً خلاقيت چيست و چه عناصري را دربر مي‌گيرد. در فرهنگ لغت روانشناسي خلاقيت يك فرآيند رواني فرض شده است. در اين تعريف خلاقيت به حل كردن، ايده‌سازي، مفهوم سازي، اشكال هنري، نظريات يا توليداتي منجر مي‌شود كه يگانه بوده و بديع هستند و در واقع يكي از ملاكهاي تمايز فكر خلاق از افكار غيرخلاق اصل يگانه و ابداعي بودن است.
آبراهام مزلو16 در توصيف خلاقيت گفته است:
اين صفت ويژگي اساسي در سرشت عادي انسان است. توانايي بالقوه‌اي كه در بدو تولد به همه انسانها داده شده است. اكثر انسانها اين خصيصه را در طول دوران فرهنگ‌پذيري خود از دست مي‌دهند، اما عده كمي از افراد ظاهراً اين شيوه‌ي تازه را حفظ مي‌كنند و يا اگر آن را همچون اكثر مردم از دست داده باشند. بعدها در طول زندگي آن را باز مي‌يابند.
گيلفورد نيز خلاقيت را نوعي توانايي فكري دانسته است و تفكر خلاق را كه منجر به خلاقيت مي‌شود يكي از انواع تفكر مي‌داند و معتقد است كه دراين نوع تفكر اطلاعات به صورتي كه ارتباطي با مطالب گذشته داشته باشند شناخته شده، محصول جديدي ايجاد مي‌كند.
با بررسي تعاريف مي‌توان نتيجه گرفت كه در اغلب تعريفها، خلاقيت به عنوان نوعي توانايي كه منجر به ايجاد و خلق چيزي جديد مي‌گردد قلمداد شده است (مايلي، ميترا، 80- 1379).
مراحل خلاقيت
در مطالعه خلاقيت از ديرباز اين سوال مطرح بوده است كه خلاقيت چگونه روي مي‌دهد و عقايد امروزي بيانگر اين موضوع است كه فرآيندهاي خيلي خلافه يك فرد با فرآيندهاي كمتر خلافه فرد ديگري تفاوت چنداني ندارد. يعني تفاوت بيشتر از آنكه كيفي باشد كمي است. مع‌الوصف عده‌اي معتقدند افكار خلاق در بخش ناخودآگاه ذهن تشكيل مي‌شود. گواه اين عده اعتراف متفكرين خلاقي بوده است كه اذعان داشته‌اند در لحظه ابداع و آفرينش در تفكري ناخودآگاه سير مي‌كردند. بنابراين به اعتقاد اين گروه تفكر خلاق چه در قالب هنر باشد، با علم به ميزان محسوسي به دوباره‌سازي ناآگاهانه، سمبلها و اطلاعات در ذهن وابسته است.
در قرن بيستم ويليام والز17 به عنوان نخستين اصلاح‌گري كه توانسته بود منبع فرآيندهاي خلاق را شرح دهد اشاره شده است، او در كتاب هنر فكر كردن به مراحل خلاقيت توجه كرده است در واقع انديشه‌هاي والز الهام گرفته شده از انديشه‌هاي هلم هولتمن18 فيزيكدان و فيزيولوژيست آلماني قرن نوزدهم است. والز با استفاده از مصاحبه‌ها، پرسشنامه‌ها و خاطرات متفكران برجسته خلاق توانست به يك الگوي چهارگانه در فرآيند خلاق برسد. اين چهار مرحله عبارتند از: آمادگي، نهفتگي، اشراق و اثبات. اگرچه بايد گفت واژه‌هاي آمادگي، نهفتگي، اشراق و اثبات بعداً توسط كاترين پاتريك در كتاب تفكر خلاق چيست؟ رواج پيدا كرده است. (دكتر مسدد، 1369).
تبلور در سال 1959 4 مرحله والز را پذيرفت وي اعتماد داشت كه خلاقيت در 5 سطح پديد مي‌آيد موريس استين19 (1974) نيز در نظر به خود فرآيندهاي خلاق را به 3 مرحله تقسيم كرده است مرحله فرضيه‌سازي، مرحله آزمون فرضيه، و مرحله ربط دادن فرضيه‌ها. استين آمادگي يا آزمون را پيش از اين مراحل قرار داده است. و تأكيد دارد كه اين مراحل علي‌رغم مجزا بودن همپوش هستند.
اما در كنار اين اظهارات بايد گفت كه تقسيم خلاقيت به مراحل گوناگون يكسان مورد پذيرش واقع نشد و انتقادات زيادي در پي داشته است. در اين راستا به دو ديدگاه كاملاً متفاوت به صورت مختصر مي‌توان اشاره كرد.
ديدگاه نخست معتقد است فرآيندهاي خلاق را نمي‌توان به 4 مرحله منحصر كرد، زيرا عوامل پيچيده‌تري وجود دارد كه مانع يك شناخت علمي از آن مي‌شود. ديدگاه دوم معتقد است براي دستيابي به يك نتيجه علمي چاره‌اي جز اين نيست كه خلاقيت را به مراحل مجزا تقسيم كرد.
مبناي خلاقيت كه در اينجا تقسيم‌بندي شده است را “نلر20” در كتاب هنر و علم خلاقيت ارائه نموده است. نلر در اين كتاب به مرحله: اولين بينش، آمادگي، نهفتگي، اشراق و اثبات اشاره كرده است.
اولين بينش: به عقيده نلر در اين مرحله نطفه آفرينش بسته مي‌شود و متفكر به شناسايي فكر يا مسأله مورد نظر مي‌پردازد.
آمادگي: پس از مرحله اولين بينش نوبت به مرحله نوبت به مرحله آمادگي مي‌رسد. در اين قسمت متفكر به طور جدي بر روي مسأله كار مي‌كند. يعني اطلاعات را جمع‌آوري كرده، حقايق را در ذهن مرور مي‌كند و مسأله را از زواياي گوناگون آزمايش مي‌نگرد. در اين مرحله نوعي كاوش ثانويه است. زيرا جهت‌دهي و هدفي كه در مرحله قبل ايجاد شده ممكن است در اين به كلي دگرگون شود و متفكر غالباً در كنار مسأله ناكامي را نيز تجربه مي‌كند. (لينزي وتامسون، به نقل از قرچه‌داغي، 1368). مجموع اين دو مرحله را حقيقت‌يابي نيز گفته‌اند كه مستلزم تعريف مسأله و آمادگي‌سازي آن است. تعريف مسأله شامل شناسايي و انتخاب مسأله و هدف دادن به آن و آماده‌سازي شامل جمع‌آوري و تجزيه و تحليل داده‌هاي مربوط به موضوع است. (قاسم‌زاده، 1371).
نهفتگي: اين مرحله را فرصتي مي‌دانند تا شخص فعاليت‌هايش را به طور ناخودآگاه به مسأله متمركز نمايد (ميلاني‌فر، 1372). نكته‌اي كه در اين مرحله بسيار تأكيد شده است گذراندن الزامي اين مرحله توسط متفكران است.
اشراق: نلر لحظه اشراق رواج خلاقيت مي‌داند. متفكر در اين مرحله به مفهومي مي‌رسد كه همچون عدسي ذره‌بين اطلاعات را متمركز مي‌سازد و به تعبير گشتالتيون21 ناقص را كامل مي‌كند. مجموعه اين دو مرحله را ايده‌يابي نيز گفته‌اند كه مستلزم آزمايش ايده‌ها، بسط ايده‌ها، گزينش، مناسبترين ايده‌ها و به كارگيري مجدد آنهاست (قاسم‌زاده، 1373).
اثبات: در مرحله پاياني يعني اثبات متفكر، موارد خام معتبر را از نامعتبر جدا مي‌سازد. اين مرحله با مرحله بينش در تعاملي نزديك فرض مي‌شود، زيرا اثبات و بينش‌هاي عميق‌تر و حتي متفاوت‌تر منجر مي‌شود. اثبات را راه‌حل‌يابي نيز گفته‌اند كه مستلزم ارزيابي و گزينش است. ارزيابي و معني حك زدن راه‌حل‌هاي آزمايش و گزينش به معناي برگزيدن راه‌حل نهايي و اجراي آن است.
عوامل موثر بر خلاقيت:
در سال‌هاي اخير روان‌شناسان به عواملي، كه به طريقي بر خلاقيت مؤثرند، توجه كرده‌اند، روان‌شناسان جديد در مورد خلاقيت و تفكر خلاق نيز مانند ساير فرآيندها و پديده‌هاي رواني بر كثرت حقايق وعوامل تأكيد مي‌كند. اين عوامل مؤثر بر خلاقيت را به چهار گروه تقسيم كرده‌اند كه عبارتند از:
انگيزش‌ها، عوامل رواني- اجتماعي، مشخصه‌هاي سني و صفات فردي شخصيت. يعني به طور كلي نتايج مثبت و منفي خلاقيت به نوعي با اين عوامل در ارتباط است. بررسي اين عوامل به ما كمك مي‌كند تا شرايط لازم را براي ارائه توصيه‌هاي علمي و ضروري رشد توانايي‌هاي- خلاق مشخص و مطلوب‌سازي فعاليت خلاق در نظر بگيريم.
هر چند خلاقيت مانند هوش بعد ارثي و فطري دارد اما تحقيقات نشان مي‌دهد كه خلاقيت قابل پرورش و شكوفايي است و مي‌تواند در همه افراد در سطح بالايي وجود داشته باشد، كه البته اين شكوفايي بوسيله راهبردهاي يادگيري و آموزشي مورد استفاده افراد خلاق تحقيق پذير است. (آهنگر كميجاني، شمتاز، 1379).
رابطه خلاقيت و ويژگي‌هاي شخصيتي
خصوصيات ويژه كودكان پراستعداد و خلاق از ديرباز مورد توجه بوده است. افلاطون در كتاب جمهوري خود گزينش كودكان پر استعداد را، حتي از ميان خانواده‌هاي زحمتكش و صنعتگر تجويز كرد. در قرن پانزدهم سلطان محمد فاتح مدرسه مخصوصي در قصر خود تأسيس كرد و زيباترين، قوي‌ترين و با استعدادترين كودكاني را كه مستوفيان او از سراسر امپراطوري با خود مي‌آوردند، در آن به تحصيل واداشت. هدف اين مدرسه ايجاد “افكار بزرگ در كالبدهاي” بزرگ بود. او اين افراد را پس از اتمام تحصيلات به مناصب مهم مي‌گماشت. جفرسون نيز در يادداشتهاي خود پيشنهاد كرد كه هر ساله از بين كودكان بي‌بضاعت و غني، شايسته‌ترين نوابغ، را در مدرسه خصوصي گرد آورند. (سرآمدها، ترجمه محمود ميناكاري، 1366).
بررسي ادبيات موجود درباره پيوستگي خلاقيت و برخي خصيصه‌هاي شخصيت را با نظر لومبروزو22 را آغاز مي‌كنيم. لومبروز يك قرن پيش دركتاب مشهور خود “نبوغ و جنون” سعي كرد تا نبوغ و توانايي‌هاي خلاق را با آشفتگي‌هاي رواني مختلف در ارتباط قرار دهد ولي بعداً منتقدان او ثابت كردند كه در بسياري از موارد نابهنجاري‌هاي رواني افراد نابغه مدتها بعد از بوجود آمدن آثار برجسته آنها آشكار شده است.
از مدتها قبل شوخ‌طبعي و اشتياق به شوخي براي توصيف افراد خلاق به كار رفته است. در بررسي‌هاي اخير فهرستي طولاني ازكيفيت‌هاي شخصيتي براي افراد خلاق تهيه شده است. كه عبارتند از: گرايش به برتري جويي، اعتقاد به خود، ابتكاري بودن انديشه‌ها، و توانايي براي كوشش در دست‌يابي به هدف‌هاي دور از دسترس و همچنين، كنجكاوي و صداقت هوشمندانه، قبول مسئوليت، براي جريان ونتيجه كار، انتقادپذيري فكر باز، قبول رابطه علت و معلولي، گرايش به نظم، انعطاف‌پذيري و قاطعيت. (والفي، مهدي، 1378).
ديدگاه روانكاوي از خلاقيت:
بايد اعتراف كرد كه يكي از نظريات بسيار نافذ در خلاقيت ديدگاه روانكاوي است خلاقيت در اين ديدگاه نوعي بازگشت قهقهرايي از فرآيندهاي منطقي فكر تصور شده است. فرويد23 بنيان‌گذار نظريه روان‌كاوي معتقد است خلاقيت از تعارضات موجود ناخودآگاه برمي‌خيزد و همان‌طور كه شخص در رفع نيازهاي فيزيولوژيكي مي‌كوشد، به واسطه خلاقيت نيز تلاش مي‌كند اين تعارضات را مرتفع مي‌سازد. به عبارتي ديگر اين ديدگاه خلاقيت، نوعي مكانيزم رفع تنش فرض گرديده است. در اين راستا فرويد معتقد است چنانكه راه حل گزينش شده با ملاك‌هاي خود24 منطبق نباشد رفتار خلاق نخواهد شد و در اين صورت در شخص روان نژندي به وجود مي‌آيد. بنابراين به اعتقاد فرويد شخص خلاق كسي است كه قادر است كنترل خود برنهاد را كم كند و به افكار ناخودآگاه اجازه دهد در حاليكه شخص بيمار با ناخودآگاه چنين قابليتي را ندارد. فرويد در در تبيين فرآيندهاي دخيل در خلاقيت در نظريه‌اش به وضوح بين دو نوع اساسي از فكر تمايز قائل شده است. يكي از فرآيندهاي نخستين تفكر و ديگري فرآيندهاي ثانويه تفكر. به نظر او فرآيندهاي ثانويه تفكر تحت كنترل خود است و خصيصه آن مرتبط بودن با تجربه آگاهانه و عقلاني و قاعده‌دار بودن است و فرآيند نخستين ماهيتي ناخودآگاه دارد و توسط نهاد كنترل مي‌شود. لذا با تمام نفوذي كه نظريه فرويد در خلاقيت داشته است، مورد پذيرش صاحب‌نظران واقع نشده و عده‌اي بر ناكامل بودن آن صحه گذاشتند (سيف، علي‌اكبر 1379).
ديدگاه گيلفورد درباره خلاقيت
همان‌طور كه بيش از اين گفته شد رشد علمي خلاقيت مرهون تلاش‌ها و نظريات گيلفورد است. حركتي كه گيلفورد شروع كرد از يك طرف سبب رشد آزمون‌هاي خلاقيت و از طرف ديگر سبب رشد نهضت آموزش خلاقه گرديد. گيلفورد در سال 1950 اظهار داشت كه روان‌شناسان از خلاقيت غافل بوده‌اند واين غفلت به علاقه و افراد آنان به مطالعه در حيوانات رده پايين بوده است.
نظريه نخستين گيلفورد اين است كه افراد در چگونگي حساسيتشان به مسأله متفاوتند. به نظر او آناني كه قادرند ايده‌هاي فراواني در زماني محدود ارايه دهند، افرادي سيال از نظر ذهني هستند. يعني احتمال بيشتري هست كه ايده‌هاي معني‌داري را توليد كنند. او تأكيد دارد كه تنها در صورتي تفكر خلاق مجال بروز مي‌يابد كه با مسأله از زاويه‌اي نوين برخورد شود و حتماً انعطاف‌پذيري ذهني و ابتكاري وجود داشته باشد.
گيلفورد در مبناي نظري خود از عناصر خلاقيت، يعني سيالي، انعطاف‌پذيري و ابتكاري بودن آزمون نهايي را ابتكار كرد كه به ساخت‌بندي نظريه‌ي هوش كمك نمود. (خانزاده،‌علي 1358).
ديدگاه تورنس درباره خلاقيت
اي‌، پال تورنس25 به عنوان يكي از سرشناسان و صاحبنظران خلاقيت به دو دليل از شهرتي جهاني در اين زمينه برخوردار است. يكي به دليل نظر به خلاقيت و كيفيت آموزش آن، دوم به دليل ابداع آزمون‌هاي تفكر خلاق. مدل خلاقيت او مبتني بر سه محور مهارت،‌ انگيزش و توانايي است و معتقد است علي‌رغم آن كه ممكن است فردي داراي انگيزه بالايي در كارهاي باشد، ولي ماهيت خلاقيت و طرز فكر اجتماع درباره آن يا به اصطلاح تلقي جامعه مي‌تواند گاهي بين توانايي، انگيزه‌ها و مهارتهاي خلاقيت شكاف ايجاد كند و حتي رابطه بين آنها را از بين ببرد (علي‌پور، 1376).


پاسخ دهید