ب) رضايت مندي زناشويي: به وضعيت رواني كه فرد از ارتباط با همسر خويش كمال لذت را ببرد، رضايت از زندگي زناشويي مي گويند (براون 1998) رضايتمندي زناشويي حالتي است كه طي آن زن و شوهر از ازدواج با يكديگر و با هم بودن احساس شادماني و رضايت دارند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

ب)تعريف عملياتي:
مقوله هاي عشق: توسط نمره اي كه هر آزمودني در پرسشنامه ي ساخته شده توسط لي جي به دست
مي آورد محاسبه مي شود.
رضايت مندي زناشويي: نمره اي است كه هر آزمودني در پرسشنامه ي رضايتمندي زناشويي بدست
مي آورد رضايت مندي زناشويي كه 49 سوال دارد و 4 مقوله جاذبه، تفاهم، طرز تلقي و سرمايه گذاري را مورد بررسي قرار مي دهد كه توسط اسودي و حسيني (1378-1377) ساخته شده و صالحي آن را مورد تجديد نظر قرار داده است.

پيشينه
خانواده را موسسه يا نهاد اجتماعي معرفي كرده اند كه ناشي از پيوند زناشوئي زن و مرد است و در آن اعضاي خانواده كه شامل زوجين و فرزندان و گاهي هم اجداد و نوه هاست بر اساس همزيستي
مسالمت آميز، صفا، صميميت و انس زندگي مي كنند. خانواده ها معمولاً احدي كوچك متشكل از حداقل دو يا سه نفر است ولي از نظر اهميت آن را از مهمترين نهادهاي اجتماعي و نخستين منبع سازندگي و پرورش نسل و عالي ترين سرچشمه خوشبختي و غني ترين منبع عاطفه دانسته اند(به نقل از عليرضا رجايي و همكاران؛1386).
خانواده اصلي ترين هسته هر جامعه و كانون حفظ سلامت و بهداشت رواني است و نقش مهمي در شكل گيري شخصيت فرزندان يعني پدران و مادران آينده جامعه دارد. جامعه اي سالمتر و پوياتر است كه مادران و پدراني با شخصيت تر و سالم تر و با اعتقادتر داشته باشد.
رضايت زناشوئي يكي از عوامل موثر در ثبات و پايائي خانواده ها و در عين حال بهداشت رواني همسران و فرزندان است. در روابط زناشوئي عوامل متعددي باعث رضايت همسران از يكديگر مي شود:
از جمله مهم ترين عوامل موفقيت در زندگي زناشوئي را رشد عاطفي و فكري، تشابه علائق و طرز تفكر، تشابه مذهبي، تشابه تحصيلي و طبقاتي، و تشابه طرز تفكر نسبت به امور جنسي، تشابه علايق در زندگي و سرعت عمل در كارها و رابطه با خانواده زن و شوهر مي دانند (به نقل از عليرضا رجايي و همكاران؛1386).
رضايت مندي زناشوئي :
تعريف رضايت مندي زناشوئي و پيامدهاي آن :
جهت بررسي و تبيين مسئله رضايت زناشوئي مناسب تر آن است که اجزاء متشکله آن تعريف شود و با استفاده از چارچوب تئوريک ابعاد آن دقيق تر بررسي گردد به همين منظور ابتدا تعريفي از رضايت ذکر
مي شود .
بنا به تعريف رضايت خوشايندي از آگاهي به يک وضعيت راحت است که معمولا با ارضاي بعضي تمايلات خاص پيوند خورده است . افراد خوشايندي را از ارضاي نيازهاي فيزيولوژيک به دست
مي آورند، در حاليکه رضايت را از احساسات آگاهانه، جهت داوري با دليل مانند : دوستي، تلاش هاي عقلاني، موفقيت در يک نقشه حساب شده و جز آن به دست مي آورند.
بنابراين مي توان از رضايت اخلاقي و رضايت زيبائي شناسانه صحبت کرد. حال آن که خوشايندي براي آن مناسب نيست . ثانيا اينکه رضايت به وسيله درجه اي نسبي از ادراک آگاهانه که از حالت خوشايندي و يا موضوعي به دست مي آيد محدود مي شود (مهدوي، 1375 به نقل از دايرة المعارف فلسفه و روان شناختي ).
با توجه به تعريف رضايت مشخص شد که رضايت به دنبال ارضاء مطلوب نياز حاصل مي شود . بديهي است که ارضاء هر نوع نياز و يا ارضاء نياز معيني در شرايط معين حتما منجر به پيدايش رضايت
نمي شود . بنابراين اينکه اعضاي خانواده چه نياز دارند و اين نيازها در چه شرايطي ارضا مي شوند نيز حائز اهميت است. علاوه بر اين رضايت مندي زناشوئي مقوله هاي مختلفي دارد و مهم ترين مقوله هاي رضايت مندي زناشوئي که با استفاده از نظر سنجي در مورد خشنودي و نا خشنودي زناشوئي زوجين به صورت پرسشنامه تدوين شده است . (صالحي، 1378) موارد زير را شامل مي شود :
1) جاذبه7: مطابق تعريف فرهنگ روان شناسي (ربر 1982) ” جاذبه” عبارت است از :
الف) جنبه اي از يک شيء، فعاليت يا شخص که برانگيزاننده پاسخ هاي نزديکي در ديگران باشد .
ب) تمايلي براي نزديک شدن به شيء، فعاليت يا شخص، بعد اول به وجود يک خصوصيت در يک موضوع و بعد دوم به وجود يک خصوصيت در فرد اشاره دارد. با توجه به تعريف مذکور مي توان ابعاد جذاب زيادي برشمرد. با وجود اين، در ارتباط زناشوئي اين جاذبه ها عمدتاً به جاذبه بدني و جنسي تقسيم شده است.
2) تفاهم8: مطابق تعريف فرهنگ روان شناسي ( ربر 1982) ” تفاهم” به طور کلي عبارت است از ارتباطي مبتني بر پذيرش دو سويه، راحت، بدون تنش و دغدغه خاطر که بين دو نفر برقرار مي شود .
3) طرز تلقي9: بنا به تعريف فرهنگ روان شناسي ربر (همان منبع) ” طرز تلقي با نگرش” را مي توان نوعي سوگيري عاطفي دروني دانست که عمل يک فرد را تبيين مي کند . در اصل اين تعريف در بر گيرنده قصد و نيت فرد مي باشد اما در حال حاضر، چهار مولفه را براي آن در نظر مي گيرند :
مولفه ي شناختي (يا عقيده و باور هوشيارانه)، مولفه عاطفي (بار هيجاني و يا احساسي)، مولفه ارزشيابي (مثبت يا منفي) مولفه رفتاري (آمادگي فرد براي عمل)
در يک تعريف ساده تر طرز تلقي را مي توان يک گرايش پاسخي دانست.
4) سرمايه گذاري: راسبلت معتقد است بدون در نظر گرفتن ميزان سرمايه گذاري فرد در يک رابطه شناخت صحيح آن رابطه امکان پذير نيست. طبق اين نظريه سرمايه گذاري، همه افراد در يک رابطه به ميزان رضايت آنها بر حسب پاداش ها، هزينه ها و سطوح مقايسه ( نتيجه اي که از اين تلاش ها در کوتاه مدت يا بلند مدت براي هر کدام حاصل مي شود)، بستگي دارد . در اصل اين نظريه شکل کاملتري از نظريه تعادل اجتماعي به شمار مي رود که در آن به نسبت هزينه بهره وري در يک رابطه طولاني توجه شده است . در اين نظريه، بخشي از رضايت مندي زناشوئي به تلاش هائي نسبت داده مي شود که در تعاملي ما بين زوجين جريان دارد . بدين ترتيب هر يک از زوج ها براي بهتر ساختن رابطه خوشايند طرف مقابل کارهائي را انجام مي دهد و يا از آن کارها خودداري مي کنند (اصالحي، 1378 به نقل از اودنسون، 1994).
عوامل موثر بر رضايت مندي زناشوئي :
عوامل متعددي وجود دارد که در رضايت مندي زناشوئي موثر مي باشند . چنانچه اين عوامل ناديده گرفته شوند زوجين زندگي شاد و خوشبخت نخواهند داشت . مهم ترين اين عوامل به شرح زير مي باشد:
1) عوامل اجتماعي : يکي از عواملي که موجب اختلاف در زندگي زناشوئي مي شود عامل اجتماعي است. خانواده ممکن است به علت نوسانات اجتماعي از يک طبقه به طبقه ديگر ارتقاء يا تنزل يابد.
در زمينه عوامل اجتماعي عوامل متعددي وجود دارد که باعث يک ازدواج موفق مي شود . از جمله اينکه دو فرد از يک طبقه اجتماعي با هم ازدواج کنند که در اين صورت رضايت بيشتري خواهد بود .
در کل دو خانواده دختر و پسر بايد با هم سنخيت و تناسب داشته باشند سنخيت و تناسب ديني، اجتماعي، اخلاقي و چون ازدواج، با يک فرد مساوي است با پيوند با يک خانواده و فاميل و نسل (مظاهري، 1378) پس بايد در اين ازدواج رضايت وجود داشته باشد .

2) عوامل سياسي: اين نيز يکي از عوامل ديگري است که ممکن است در طول زندگي باعث نارضايتي و اختلاف شود . منظور از بينش سياسي طرز فکر فرد در مورد دولت، مسئولان اجرائي و نظام سياسي کشور است (حسيني، 1375).
اختلاف نظر در امور سياسي به دليل وجود زيربناي عقيدتي حتي ممکن است بين پدر و مادر و فرزندان و خويشان جدائي بيندازد . بنابراين نبايد مثلا معتقدين و طرفداران انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي با افراد و خانواده هاي ضد انقلاب و ضد نظام هر چند که متدين ظاهري باشند ازدواج کنند .
3) تحصيلات: ميزان تحصيلات از عوامل مهم تشکيل دهنده شخصيت و بخصوص در ايران تعيين کننده وجه اجتماعي است بايد گفت که نوع تحصيلات مهم نيست آنچه در ازدواج و رضايت مهم است، سطح تحصيلات است .
4) عوامل فرهنگي: مهم ترين عاملي که در رضايت مندي و ازدواج موفق نقش موثري دارد، عامل فرهنگي است. چه بسيار خانواده هائي که به علت نا هماهنگي در زمينه هاي مختلف فرهنگي وضع نا بساماني دارند و يک عمر را ناشاد مي گذرانند .
عامل فرهنگي ابعاد مختلفي دارد که مهم ترين آنها عبارتند از : دين و مذهب، آداب و رسوم و لباس پوشيدن و آراستن ظاهر، سنت ها، اعتقادات و باورها (حسيني، 1375).
5) عوامل اقتصادي: عامل اقتصادي مي تواند عامل اختلاف زناشوئي باشد . ابعاد مختلفي در اين باره مطرح مي باشند که عبارتند از : مسکن، وسايل زندگي، هزينه هاي رفاهي و معيشتي.
هر يک از امکانات فوق در زندگي نقش مهمي ايفا مي کند که عدم وجود يا کمبود آنها مي توانند عامل اختلاف و ناخشنودي شوند .
قاعده عامي را مي توان در اين باره مطرح کرد و آن اين است که صلاح نيست دختر و پسر
خانواده هايشان از نظر مالي و ثروت تفاوت زيادي داشته باشند (مظاهري، 1374).
6) عوامل اخلاقي و رواني: عوامل موثر در رضايت مندي زناشوئي در جاي خود مهم است ولي مهم تر از همه عوامل اخلاقي و رواني است بسياري از کساني که ازدواج هايشان از هم گسيخته است، علت را عدم توافق اخلاقي ذکر مي کنند (حسيني، 1375).
از بررسي وضعيت خانواده و رفتار و اخلاق افراد مي توان تا حد زيادي آينده شان را پيش بيني کرد.
7)عوامل جسماني و ژنتيکي:يکي ديگر از عواملي که در رضايت مندي زناشوئي نقش مهمي دارد، قيافه ظاهر ي و وضعيت جسماني همسر مي باشد .
آنچه که مهم است ديدگاه طرفين در پذيرش و اقناع يکديگر از لحاظ وضعيت جسماني مي باشد . اگر يکي از آن دو زيبا، خوش اندام و خوش تيپ باشد و ديگري زشت صورت و بد اندام، احتمال به وجود آمدن ناراحتي و مشکل براي هر دو عقده هاي رواني و عقده محروميت جنسي و انحراف و بي عفتي و حسرت و…براي فرد زيبا وجود دارد (مظاهري، 1378).
يانگ (1991) در پژوهشي در مورد رضايت مندي زناشويي نشان داد تفاهم در اهداف زندگي از شاخص‌هاي مهم رضايت مندي زناشويي است.
يک (1988) معتقد است که عدم درک متقابل يکي از نخستين عوامل اختلاف در ازدواج است. نشانه‌هاي آن را اغلب در عباراتي نظير “نمي‌فهمم چرا چنين رفتاري را دارد” مشاهده مي‌کنيم.
ويگينز و همکاران (1983) نقش ميزان درک همسر را تعيين ميزان رضايت مندي زناشويي خاطرنشان مي‌سازند. يافته‌هايشان نشان مي‌دهد که زوج‌هايي که از شيوه‌هاي واکنش متقابل که ارتباط آنها را سهولت بخشيده و فهم آنها را در خصوص احساسات و عواطف يکديگر بهبود مي‌بخشد استفاده مي‌کنند، به احتمال زياد رضايت بيشتري از زندگي زناشويي خود دارند.
پاتريک (1955) يکي از عوامل مؤثر در رضايت مندي از زندگي زناشويي را اعتماد نسبت به محبت همسر و رضايت خاطر از توجه محبت وي بايد دانست.
کستلو (1982) و روي (1981) گزارش نموده‌اند که 50 درصد بيماراني که با علائم باليني مانند افسردگي، اضطراب و وسواس به دنبال دريافت روان‌درماني هستند بواسطه مشکلات زناشويي اين اختلالات را تجربه مي‌کنند، 25 درصد ديگر علت مراجعه‌شان، پرداختن به خود مشکلات زناشويي بوده است، يعني بطور کلي 75 درصد مراجعه کنندگان به روانشناسان، روانپزشکان و مشاوران به نوعي از ناسازگاري در زندگي زناشويي رنج مي‌برند.
گريف و مالهرب (2001) بين زنان و مردان در ادراک صميميت و رضايت زناشويي تفاوت وجود دارد. زنان بيشتر از مردان قادرند بطور بارزتر درباره ي موضوع صميميت بحث کنند. همچنين يک ارتباط صميمي زنان را به سوي رضايت و خشنودي بيشتر از زوجين سوق مي‌دهد، درصورتي‌که مردان اثرات رابطه صميمي را فراتر و به حوزه‌هاي ديگري از عملکرد سوق مي‌دهند.
ميشل (1991) در پژوهشي که در سه کشور آمريکا، فرانسه و روسيه به منظور بررسي عوامل مؤثر بر رضايت زناشويي انجام داد به اين نتيجه رسيد که 70% تا 90% زنان احترام متقابل را مهمترين مسئله رضايت مندي مي‌دانند.
ساکولسکي و هنريک (1999) دريافتند که هم براي زنان و هم براي مردان متغيرهاي ميان‌فردي عشق پرشور، عشق دوستانه، عشق نوع‌دوستانه با رضايت زناشويي همبستگي مثبت دارد.
در نتيجه سلامت فيزيكي و عاطفي و بهداشت رواني افراد در جامعه در گرو سلامت روابط زناشويي و تداوم و بقاي ازدواج مي باشد. رضايت يك فرد از زندگي زناشوئي به منزله رضايت وي از خانواده محسوب
مي شود و رضايت از زندگي بوده و در نتيجه تسهيل در امر رشد و تعالي و پيشرفت مادي و معنوي جامعه خواهد شد. بنابراين با توجه به اهميتي كه روان شناسان، جامعه شناسان و حتي همه مذاهب به خانواده و ارتباط زناشويي مؤثر مي دهند و اينكه تشكيل خانواده جايگاهي براي نارضايتي نيست اين سؤال به ذهن
مي رسد كه چرا زوجين دچار نارضايتي مي شوند به چه علل و عواملي مي تواند بر رضايت مندي آن تأثير گذارد، آيا شيوه هاي عشق زوجين مي تواند بر رضايت مندي زوجين تأثير گذارد(به نقل از عليرضا رجايي و همكاران ؛1386).
اكنون نگاهي به نظريه هاي مختلف در مورد عشق مي اندازيم.
نظريه فرويد10:
افراد و انسان ها آنطور که هستند، زندگي مي کنند يعني قسمتي در واقعيت و بخشي در ميان و
درگير با تعارضات و تناقضات و کشمکش هاي دروني و بيروني که از آنها آگاهي زياد ندارند.
شخصيت انسان در اواخر پنج سال و نيم زندگي کامل مي شود و پس از آن هر نوع رشد و تکامل رخ
مي دهد فرعي مي باشد.
رشد شخصيت بر دو پايه است:
1) تجارب دوران کودکي 2) نيروي ليبيدو و چهار مرحله جهان شمول رواني جنسي در کودک وجود دارد که تشکيل دهنده شخصيت است.
وي نيروي جنسي را غريزه زندگي مي داند و معتقد است که تمام کارهاي انسان ريشه در دو غريزه زندگي و مرگ دارد (شاملو، 1367، ص 28).
تعريف عشق ازديدگاه فرويد:
عشق يعني کاميابي و شکوفايي جنسي و پديده هاي عقلاني و منطقي و عشق و علاقه اي که به طور مستقيم نسبت به اشخاص ابراز مي گردد و جنبه جنسي دارد(فرويد به نقل از فروم، 1374، ص 128)
عشق مانند بسياري از احساسات ديگر از غرايز جنسي سرچشمه مي گيرد و ارضاي کامل و منع نشده تمايلات غريزي نوعي روان دوستي و خوشبختي ايجاد مي کند (فرويد به نقل از مزلو،1367، ص261).
محبت: از نظر فرويد محبت عبارت است از جنسيتي که هدف آن منع و منحرف شده و هنگاميکه انسان از دست يافتن به هدف جنسي که مصرانه خواستار آن است منع شود و جرأت بيان آن را نداشته باشد از ترکيب اين دو حالت مهرباني و محبت حاصل مي شود. اگر رابطه جنسي هرگز منع نمي شد و هر کسي مي توانست با ديگري جفت شود آن گاه هيچ عشقي جهت آميزش وجود نمي داشت. منع و حرمت مربوط به زناي با محارم همان سان چيزي است که به نظر فرويد پرورش دهنده عشق است (فرويد به نقل از شوستروم، 1366).
به نظر فرويد آدمي ناگهان عاشق نمي شود بلکه به طور کلي در محيط عشق پرورش مي يابد و کودک در همان نخستين روزهاي زندگي خود ابتدا به مادر و پدرش و اندکي بعد به برادران و خواهرانش و سپس هم بازيها و آموزگارانش و سرانجام دوستان دوره بلوغ ابراز عشق و محبت مي کند (شاملو،1368، ص 30).
عشق توانايي آن را دارد که انگيزه خصومت آميز را تغيير دهد و از لحاظ اجتماعي اين انگيزه ها را
قابل قبول و مفيد کند اما از طرفي ديگر انگيزه هاي عشق را بايد تغيير داد و اصلاح کرد (فرويد به نقل از
فروم ،1374،ص128).
به طور کلي از نظر فرويد کليه انگيزه هاي غريزي آميزه هايي از دو غريزه عشق و خصومت است که نسبت اين آميزش در اشخاص متفاوت است (شاملو، 1376،ص 32).
تجلي غريزه زندگي در عشق:
فرويد (به نقل از فروم،1374،ص130)معتقد است که غريزه زندگي در اسرار عشق به سه صورت متجلي مي شود:
1) در کيفيت خنثي کردن جزئي يا کامل غريزه مرگ (نابودي)
2) غريزه زندگي به صورت عشق و علاقه به موضوع هاي غير جنسي ابراز مي شود مانند: عشق به طبيعت . نيروي لازم براي ايجاد اين دلبستگي از غرايز جنسي سرچشمه مي گيرد اما احساسات و عواطفي که نسبت به موضوعهاي انتخاب شده ابراز مي گردد صورت جنسي ندارد.
3)عشق و علاقه اي که به طور مستقيم نسبت به اشخاص ابراز مي گردد کاملاً جنبه جنسي دارد فرويد (همان منبع) معتقد است ارضاي کامل منع نشده تمايلات غريزي خوشبختي و روان دوستي ايجاد مي کند. روان پزشکان معتقدند مردان و زناني که در زندگي خود را فداي کاميابي هاي بي قيد وبند جنسي مي کنند به خوشبختي نمي رسند. اغلب آنان به تعارض شديد نوروتيک يا علائم آنها گرفتار مي شوند و ارضاي کامل احتياجات غريزي نه تنها خوشبختي نيست بلکه شرط اساسي سلامت عقل نيز محسوب نمي شود. عشق مظهري از ليبيدوست و ليبيدو يا به سوي ديگران متمايل مي شود که در اين صورت همان عشق است يا به سوي خود شخص باز مي گردد که در اين صورت عشق به خود يا در خود فرورفتگي است که ابتدائي ترين مرحله رشد انساني است و شخصي که بعداً دوباره به مرحله در خود فرورفتگي باز مي گردد قادر به دوست داشتن نيست و حد افراط اين وضع ديوانگي است(فرويد به نقل از شاملو،1367،ص28).
فرويد براين اصل تأکيد داشت که عشق به ديگران همان عشق به خويشتن است که به خارج روي کرده و معتقد است که تکانه هاي جنسي تنها منبع نيروي روحي هستند.(رضواني،1367،ص335)
عشق جنسي: عشق محصول خرسندي دو جانبه جنسي و اساساً پديده هاي جنسي است و هنگامي که انسان به تجربه دريافت که عشق جنسي (عشق تناسلي) بالاترين خرسندي ها را ايجاد مي کند در نتيجه خرسندي مظهر همه کامروائي ها شده به ناچار بايد به دنبال اين رفت که در مدار جنسي خوشي هاي بيشتري را دست و پا کند و شهوت هاي جنسي را هسته مرکزي زندگيش قرار دهد (فرويد به نقل از فروم،1374،ص74).
عشق انتقالي: عشق انتقالي از نظر اصولي فرقي با پديده هاي عادي عشق ندارد و گرفتار عشق شدن يک نوع وسواس است که هميشه آدمي را به مرز نابهنجاري مي کشاند و همواره با کوري در ئبرابر واقعيت همراه است از آن زمره،عشق هاي زمان کودکي است که به جواني يا بزرگسالي انتقال يافته است(فرويد به نقل از فروم ، 1374 ).
عشق نوروتيک: فرويد عشق هاي نوروتيک را به پنج دسته تقسيم مي کند:
1) در اين نوع از عشق نوروتيک افراد عاشق هنوز وابسته به پدر و مادر باقي مانده اند و همان
احساس ها و انتظارها و ترسهائي را که زماني در برابر پدر و مادر داشته اند به بزرگسالي منتقل ساخته اند. اين افراد از دلبستگي هاي زمان کودکي خود آزاد شده اند و در بزرگسالي نيز همان تماس هاي انفعالي کودکانه را جستجو مي کنند در صورتي که از نظر عضلاني و اجتماعي همپايه سن زماني خويش هستند و در موارد شديدتر اين ناامني عاطفي باعث آشفتگي در کارآمدي اجتماعي مي شود و در موارد خفيف تر تعارضات مرداني به روابطي خصوصي منحصر مي شود.
2) يکي ديگر از متداول ترين عشق نوروتيک در مرداني ديده مي شود که از نظر تکامل عاطفي در قيد دلبستگي هاي کودکانه به مادر خود مانده اند اين افراد احساس کودکانه دارند و به حمايت و عشق و گرمي و دلسوزي و تحسين مادر و عشق بدون قيد و شرط مادر نيازمندند و اگر در عشقشان پيروز شوند بسيار مهربانند ولي رابطه آن ها با معشوقشان سطحي و عاري از مسئوليت است(فرويد به نقل از فروم، 1374).
3) نوع ديگر از اين بيماري هاي نوروتيک عشق فرزند به پدر است. هدف اصلي اين افراد اين است که پدر را راضي کنند، و موفقيت در اين کار براي آن ها شادي و رضايت مندي مي آورد. ولي وقتي در اين کار شکست مي خورند احساس خلاء مي کنند.اين افراد هميشه از زنان دوري و کناره گيري مي کنند و زن در نظرشان هيچ نوع اهميت اساسي ندارد و با تحقير به آنها نگاه مي کنند و پس از ازدواج چون همسر آنها در درجه دوم اهميت قرار دارد در نتيجه، زندگي آنها مختل مي شود(فرويدبه نقل از فروم،1372).
4) نوع ديگر اختلالات نوروتيک در عشق ناشي از محيط زندگي خانوادگي است که پدر و مادر يکديگر را دوست ندارند، ولي خوددارتر از آنند که نزاع کنند يا نارضايتي خود را آشکار سازند و در محيط فرزند چيزي ناشناخته و مرموز وجود دارد در نتيجه کودک به درون دنياي خود فرد مي رود و به خواب و خيال روي مي آورد.اين افراد همين رويه را در روابط عاشقانه حفظ مي کنند.کناره گيري اين افراد نوعي اضطراب شديد و احساس تزلزل و بي ثباتي و تمايلات مازوخيستي را به وجود مي آورد.به نظر فرويد زناني که در اين گروه قرار دارند هميشه ترجيح مي دهند که شوهرانشان غوغائي راه بيندازند و فرياد بکشند. تا رفتاري عاقلانه و طبيعي داشته باشند (فرويد به نقل از فروم،1372).
5)نوع ديگر عشق هاي نوروتيک منعکس ساختن نقايص خود به معشوق و توجه به نقص ها و
ضعف هاي اوست به اين ترتيب”عاشق” از مقابله با مشکلات خود مي گريزد. اين افراد در مورد ناچيزترين نقص ديگران تيزبين ونکته سنج هستند ضمن آنکه کوچکترين توجهي به کمبودهاي خود ندارند. اگر دو نفر عاشق اين کار را بکنند رابطه عاشقانه آنها به فرافکني متقابل تبديل مي شود.(فرويد به نقل از فروم،1374)
با توجه به نظر فرويد درباره عشق سالم به نظر مي رسد که سبک هاي عشقي شهواني در ديدگاه لي جي سالم تر و سبک هاي عشقي شيدائي و دوستانه و بازيگرانه و عقلاني و فداکارانه ناسالم تر به نظر
مي رسد.
نظريه يونگ:
از نظر يونگ روان ما دو جنسيتي11 است و متشکل از دو جزء مردانه و زنانه مي باشد، به اين ترتيب هر مرد يا زني با ساختار رواني پابه دنيا مي نهد که در تماميت خود هر دو بعد تشديد يافته است. يعني در طبيعت، دو جنبه و دو توانائي توأم با يکديگر (عماديان،1379)يا روان به طور پيوسته به دو جنبه مکمل هم تقسيم مي شود و اين دو جنبه مکمل به صورت حلقه مؤنث و مذکر مي باشد.گروهي از خصلت ها را به عنوان خصلت هاي مردانه و گروهي ديگر را به عنوان خصلت هاي زنانه شناسائي مي کنند(يونگ،1997).
يونگ معتقد است که روان و گرايش انسان به وابستگي و هنر ورزي نوعي خصلت زنانه است که از بعد زنانه آن نشأت گرفته است و بر عکس گرايش افراد به اعاده قدرت و موفقيت هاي سلطه جويانه و حراست از حريم را نشأت گرفته از بعدي مي داند که بعد مردانه محسوب مي شود و هر بعد روان را رشد و پرورش
مي دهد(عماديان،1377).
از نظر يونگ هيچ بعدي از روان آدمي نخواهد توانست حيات سالمي را در پيش گيرد مگر با بعد متضاد و مکمل خود متوازن گردد. اگر ذهنيت مردانه سعي کند بدون “نيمه ديگر” خود زندگي کند ناچار نامتوازن و بيمار و سر آخر مخوف و هولناک خواهد شد. قدرت بدون عشق به تباهي منتهي مي شود همانگونه که عاطفه12 بدون قدرت مردانه مبدل به احساسات گرائي خواهد شد(شاملو،1367).
چنانچه مرد يا زن به روحيه سلطه گري مرد سالاري تن در دهد و از به وجود آوردن صلح و
هم سازي با مؤنث دروني اش و از تکوين پتانسيل نوين در ناخودآگاه خود داري ورزد، ناخودآگاه به هر شکل ممکن،خرابي را به شخص تحميل مي کند که ممکن است در قالب روان پريشي13،کناره گيري وسواس گونه،خود بيمار انگاري14، وسواس فکري15،بيماري موهوم و چه بسا افسردگي16 فلج کننده پديدار شود(يونگ به نقل از فروم،1374).


پاسخ دهید