جدول شماره 11-4 محاسبه آزمون معناداربودن ضريب همبستگي72
فصل پنجم (بحث ونتيجه گيري)73
بحث ونتيجه گيري74
محدوديتهاي تحقيق76
پيشنهادات پژوهش76
منابع ومآخذ77
پيوست الف- پرسشنامه تست شخصيتي فارسي NEO(كامل)79
پيوست ب- پرسشنامه سلامت عمومي (GHQ)99
چكيده
پژوهش حاضر باهدف بررسي رابطه ويژگي هاي شخصيتي وسلامت روان دربين دانش آموزانت مقطع دوم متوسطه انجام شد.نمونه موردمطالعه پژوهش حاضر 80 نفر(40دخترو40پسر)بودكه ازدانش آموزان مقطع متوسطه به روش نمونه گيري تصادفي ساده انتخاب شدند.ابزارمورداستفاده دراين تحقيق پرسشنامه شخصيتي نئووپرسشنامه سلامت روان بودكه پس ازجمع آوري اطلاعات فرضيه هاي چهارگانه تحقيق بااستفاده ازروش آماري ضريب همبستگي پيرسون وآزمون T موردآزمون قرارگرفت ونتيجه نشان دادكه بين ويژگي شخصيتي روان نژندي ،برونگرايي،دلپذيربودن وسلامت روان رابطه معناداري وجود ندارد.همچنين نتيجه تحقيق نشان دادكه بين سلامت رواني دختران وپسران تفاوت معناداري وجود ندارد.
فصل اول
كليات پژوهش
مقدمه
شخصيت(Personality)شامل كل وجود فرداست و وضع عمومي بدن ،مهارتها،رغبت ها،اميدها،وضع ظاهر،احساسات وهيجانها،عادتها،هوش،خصوصيات اخلاقي،فعاليت ،معتقدات وافكار فردرادربرمي گيرد.شخصيت شامل آنچه فردامروزه هست وآنچه اميدواراست بشود مي باشد.پس هرصفتي كه فردرا ازافرادديگرمتمايزمي كندجنبه اي ازشخصيت اوراتشكيل مي دهدكه ممكن است اين صفت ازصفتهاي بدني باشدمانند نيرو،چاقي،لاغري،زيبايي،زشتي،و….. ياذهني مانندهوش،استعداد،نوع افكار وعقايدو…. ياهيجاني وعاطفي مانندترسويي وبي باكي،عصبانيت وآرام بودن ،ويااخلاقي مانندراستگويي ،دروغگويي ،سهل انگاري وهمچنين ممكن است اين صفت ،موروثي باشدمانندقد،رنگ پوست،رنگ موي سر،يااكتسابي مانندگرايش هاومعتقدات ديني وسياسي وبنابراين ،مي توان گفت :شخصت هرفردكل خصايص بدني،ذهني وعاطفي و اجتماعي واخلاقي – اعم ازموروثي و اكتسابي – هستندكه او رابطور آشكار ازديگران مشخص مي كند.
شخصيت ايستا(static)نيست بلكه پويا(dynamic)ياپيوسته درحال تغييراست.وقتي ازشخصيت فردسخن مي گوييم به يكتاوبي نظيربودن اوتوجه داريم زيرا دوفردهم شخصيت نمي توان يافت.درواقع،شخصيت فردهمان است كه باضمير”من”ياكلمه”خود”(self) ازآن تعبيرمي كندومنظورشناخت شخصيت فرد،شناخت تركيب وسازمان رفتاراوبه صورت تمامي وكلّيت است(شعائري نژاد،1374).
روانپزشكان فردي راازنظر رواني سالم مي دانندكه تعادل بين رفتارها وكنترل او درمواجه بامشكلات اجتماعي وجود داشته باشد.از اين ديدگاه انسان ورفتارهاي اودرمجموع يك سيستم درنظرگرفته مي شود.كه براساس كيفيات تاثيروتأثر متقابل عمل مي كنند.بااين ديد سيستميك ملاحظه مي شودكه چگونه عوامل متنوع زيستي انسان برعوامل رواني اجتماعي اوتاثيرگذاشته وبالعكس ازآن اثرمي پذيرد. به عبارت ديگر دربهداشت وتعادل رواني انسان به تنهايي مطرح نيست بلكه آنچه موردبحث قرارمي گيرد پديده هايي است كه دراطراف اووجود داردوبرجمع سيستم ونظام اوتاثيرمي گذارندوازآن متأثرمي شوند.پس ازديدروانپزشكي سلامتي عبارت است ازتعادل درفعاليت هاي زيستي،رواني،واجتماعي افراد كه انسان ازاين تعادل سيستميك وساختار هاي سالم خودبراي سركوب كردن وتحت كنترل درآوردن بيماري استفاده مي كند.روانكاوان وطرفداران فرضيه هاي روانكاوي (روان تحليلي)ازشخصيت ايده آل صحبت مي كنندو”من1″ راميانجي بين خواسته هاي “نهاد2” وكنترل و مؤاخذه “فوق من3” مي دانندوبهنجاري راميانجيگري صحيح ومنطقي بين دوقدرت”نهاد”و”ابرمن”مي دانند- روانكاوان به مراحل مختلف رشد رواني وعملكردصحيح وخالي ازتعارض الگو،استفاده ازمكانيسم هاي دفاعي سازنده درضربه ها وفشارهاي شديد را دليل برسلامت وتعادل روان مي دانند.كارهاي اريكسن4 وهارتمن5 نيزبه منظورتأييد اين نظريه است(ميلاني فر،1376).
بيان مسئله
ازديرباز مفهوم شخصيت موردتوجه حكما ودانشمندان بوده است وبخصوص ارتباط آن باموضوعات اخلاقي ،رفتاري ،اجتماعي ازمباحث مهم واساسي به شمارمي رود.
درباره شخصيت و ويژگيهاي آن نظريه ها وديدگاههاي بسيارمختلف وهمچنين تعاريف بسياري براي آن ارائه شده است.
رايج ترين برداشت وتعريفي كه محققان وروان شناسان داشته اندعبارت است ازمجموعه ويژگيهاي جسماني ،رواني ،رفتاري كه هركدام را ازافراد ديگرمتمايزومنحصربه فردمي كند(كريمي ،1374).
يكي از ابتدايي ترين اموري كه درجهت رشد وتوسعه هرعملي انجام مي پذيردطبقه بندي كردن آن است وشخصيت نيزازاين قاعده مستثني نبوده است .روان شناسان طبقه بندي هاي مختلفي درمورد شخصيت داشته اند وبراي هرطبقه نيزويژگيها وخصوصيات خاصي درنظرگرفته اند وانواع مختلف شخصيت را ارائه داده اند.
تامين سلامتي افرادجامعه يكي ازمهمترين مسائل اساسي درهركشوري محسوب مي شودكه بايدآن راازديدگاه سه بعدي جسمي ،رواني واجتماعي نگريست(شاملو،1372).
بعدرواني بهداشت دربسياري ازكشورهاي درحال توسعه بنابه دلايل مختلف موردتوجه كافي قرارنگرفته است.سازمان بهداشت (1993)معتقداست دركشورهاي درحال توسعه حجم مشكلات رفتاري و رواني رو به فزوني است وبي توجهي به آن درابعادفردي وخانوادگي واجتماعي اثرات سوء وغيرقابل جبراني به جاي مي گذارد(حسيني،1371).
درگذشته فرد درانجام وظيفه خودبا آهنگي يكنواخت اعمال تكراري وساعت هاكارمداوم درگيربود.امروزه هرفردفعالي با”شوك آينده”روبروست.اين شوك درتمام سطوح قابل لمس است.براساس گزارش سازمان جهاني بهداشت ،اختلالهاي رواني،اختلالهاي جدي وشايع هستندكه درسرتاسر دنيامشاهده مي شودو دو پنجم ازتمامي ناتواني ها به علت اختلالهاي رواني،رواني اجتماعي وعصبي بود.واين موارديك پنجم ازكل مراجعين به مركزبهداشت عمومي راتشكيل مي دهند.(آزاد،1375).
اگرنيازهاي زيستي و وراني فردبه طورخود به خودارضاء مي شدزندگي واقعاً آسان بود ولي چنان كه مي دانيم موانع زيادي،خواه محيطي وخواه دروني وجود داردكه مخل ارضاي نيازهاهستند.اين موانع موجب فشاررواني درفرد مي گردند(آزاد،1375).
آنچه مسلم است اول بايددرنظرگرفت كه زندگي آدمي ازبدوتولد تامرگ مجموعه مبارزات باطبيعت است منتهي درهرمرحله اي ودرهرموردي به نحو مخصوص انجام مي گيرد.بشردرطول زندگي بارويدادهاي زيادي برخوردمي كندكه باعث بروز برخي مسائل رواني وجسمي مي گرددوبدين سبب است كه بهداشت رواني جامعه راتهديدمي كندالبته هرچنداين عوامل چاشني زندگي است ولي هيچ كس نمي تواندبدون آن زندگي كند.پس مسأله اصلي تحقيق حاضراين است كه آيابين ويژگيهاي شخصيتي وسلامت رواني رابطه وجود دارد؟
ضرورت واهميت تحقيق
مسئله بهداشت رواني وتامين سلامت رواني انسانها،موضوعي مهم وحياتي است،اماساده نيست .بزرگترين آفت اين مسئله ساده انكارونگاه تك بعدي به آن است.تامين بهداشت رواني جامعه مانند هرموضوع فرهنگي،نيازبه نگرشي تعاملي واقداماتي چندجانبه ونظامندومنسجم دارد.
….انسانهاي به ظاهرسالم امروز ،به راحتي ممكن است واردمرزناسلامتي شوند.بسياري ازانسانها باكمك هاي مختصرراهنمايي ومشاوره وياحمايت هاي مالي – اجتماعي وبهبود شرايط زندگي وبهره مندي ازشادابي فرهنگي ،مي توانندسالم بمانندوسالم زندگي كنند(اصلاني،1382).
باتوجه به اينكه بسياري ازرفتارهايي كه انجام مي دهيم برگرفته ازشخصيت ماانسانها است وهمينطور تحقيقات زيادي كه روانشناسان درموردشخصيت و ويژگي هاي آن انجام داده اندبه اين نتيجه رسيده اندكه شخصيت از زمان تولدتاخاتمه عمردرحال شكل گرفتن وتكامل است وهيچگاه نمي توان ازآن به عنوان حالتي ثابت وغيرقابل تغييرسخن گفت وهمين طور نقش محيط و وراثت رادرتكوين شخصيت مهم بيان كرده اند وهمين طورازعوامل محيطي نقش خانواده راياداوري مي كنيم كه درچگونگي تكوين شخصيت كودك اثرمهمي داردوبعدازخانواده ،مدرسه واجتماع هركدام نقش خاص خود را دارند.وتحقيقات زيادي رابطه بين ويژگيهاي شخصيت وشخصيت سالم باسلامت روان بالارا نشان داده است كه دليلي ديگربراي اثبات اين رابطه است وازآنجا كه عمده شخصيت انسان دركانون خانواده ودرارتباط باپدرومادر شكل مي گيرد.اين تحقيق مي تواندتلنگوري برپدرومادران وهمچنين كساني كه درشكل گيري شخصيت كودكان نقش دارندباشدتامتوجه اهميت وتاثيرشخصيت سالم برآينده وسلامت فرزندان باشدواين تحقيق همچنين مي تواندمورداستفاده روان پزشكان وروانشناسان عمومي وروانشناسان شخصيت قراربگيردومهمترين فايده اين تحقيق آن است كه بادريافت نتايج مي توانيم درتعليم وتربيت زمينه هايي رافراهم آورده تادانش آموزان دچارمشكل ومسائل عديده نگردند.
اهداف تحقيق
ازاهداف مهم اين پژوهش مي توان به مواردزيراشاره كرد:
1- تعيين رابطه ويژگيهاي شخصيت وسلامت روان
2- تعيين سلامت روان دردختران وپسران ومقايسه آن دربين دوجنس
فرضيه هاي تحقيق
1- بين روانژندگرايي وسلامت رواني رابطه وجود دارد.
2- بين برونگرايي وسلامت رواني رابطه وجود دارد.
3- بين دلپذيربودن وسلامت رواني رابطه وجود دارد.
4- بين سلامت رواني دختران وپسران تفاوت وجود دارد.
متغيرهاي تحقيق
1- ويژگيهاي شخصيت(متغيرمستقل)
2- سلامت رواني(متغيروابسته)
3- جنسيت (متغير تعديل کننده)
4- مقطع تحصيلي (متغير کنترل کننده)
تعاريف نظري
ويژگيهاي شخصيت:عبارت است از مجموعه ويژگيهاي جسمي،رواني ورفتاري كه هرفردراازافراد ديگرمتمايزمي كند. سلامت روان: تسلط ومهارت ارتباط صحيح بامحيط به خصوص درسه فضاي مهم زندگي “عشق،كار،تفريح”.
تعاريف عملياتي
ويژگي شخصيت:عبارتندازنمره اي است كه آزمودني هاازآزمون نئو بدست خواهندآورد.
سلامت روان:منظور ازسلامت رواني نمره اي است كه آزمودني هاازپاسخ دهي به آزمون CHQ دريافت مي كنند.
فصل دوم
پيشين? پژوهش
شخصيت ومفهوم آن
صاحبنظران حوزه شخصيت وروان شناسي ازكلمه شخصيت تعريفهاي گوناگون ارائه داده اندازنظرريشه اي ،گفته شده است كه شخصيت كه برابر معادل كلمهPersonaluty ياPersonalite فرانسه است درحقيقت ازريشه لاتين Persona گرفته شده است كه به معني نقاب ياماكسي بودكه دريونان و روم قديم بازيگران تئاتر برچهره مي گذاشتند.اين تعبير تلويحاًاشاره به اين مطلب داردكه شخصيت هركس ماكسي است كه اوبرچهره خودمي زندتاوجه تميز اوازديگران باشد.
در زبان عامه شخصيت به معاني ديگري به كارمي رود؛مثلاً،وقتي گفته مي شودكه هركسي باشخصيت است ؛يعني اينكه او داراي ويژگيهايي است كه مي تواندافرادديگر راتحت نفوذ خودقراردهديامتانت و وقارويژه اي دارد.همين طوردرنقطه مقابل آن بي شخصيت به معني داشتن ويژگيهاي منفي است كه البته بازهم ديگران راتحت تأثيرقرارمي دهد،امادرجهت منفي.همچنين كلمه شخصيت درعرف به عنوان چهره مشهوروصاحب صلاحيت در حوزه هاي مختلف به كارمي رود،همچون شخصيت سياسي،شخصيت علمي،شخصيت هنري وازاين قبيل.اما در روان شناسي ،شخصيت به مفهوم متفاوت ازآنچه ذكرشده تعريف مي شودو روان شناسان هركدام تعريفهاي متعددي ازشخصيت و مفهوم آن داشته اندكه به ذكرتعدادي ازآن هاپرداخته مي شود.
كاتل6 درتعريف شخصيت چنين مي گويد”شخصيت چيزي است كه اجازه پيش بيني رفتارشخص رادرشرايط و اوضاع و احوال معين به فردمي دهد”.
“شخصيت مجموعه تفكيك ناپذيرآن خصايص بدني ونفساني است كه شناخته دوستان نزديك شخص يابه عبارت ديگر،آن نقاب يا ماسكي است كه فردبراي سازش بامحيط ،كه درحقيقت نوعي بازيگري درصحنه زندگي است،به چهره خود نهاده است”(ايزدي به نقل ازكريمي،1351).
تعريف شلدون ازشخصيت اين است كه “شخصيت سازمان پوياي جنبه هاي ادراكي وانفعالي وارادي وبدني فرد وآدمي است”.
شخصيت مجموعه اي پايدارازويژگيها وگرايشهاست كه مشابهت وتفاوتهاي رفتارروان شناختي افراد(افكار،احساسات واعمال)راكه داراي تداوم زماني بود.وممكن است به واسطه فشارهاي اجتماعي وزيست شناختي موقعيتهاي بلاواسطه شناخته شونديابه آساني درك نشوند،مشخص مي كند(مدي به نقل ازكريمي،1972).
شخصيت عبارت است ازالگوهاي رفتاروشيوه هاي تفكركه سازگاري فرد بامحيط راتعيين مي كنند(آتكينسون وهيلگارد به نقل ازكريمي،1993).
اگر وجوه مشترك تعاريف فوق درنظرگرفته شودديده مي شودكه اولاً همه آنهابه يك رشته ازويژگيها وخصوصيات جسمي و رواني اشاره دارند.
ثانياً درهمه تعريفها به مسئله تمايز،افتراق ومشخص كردن فردازافرادديگربه طورتلويحي اشاره شده است پس مي توان گفت كه شخصيت عبارت است ازمجموعه ويژگيهاي جسمي ،رواني،رفتاري كه هرفرد را ازافرادديگر متمايزمي كند(كريمي،1379).
ضرورت مطالعه وشناخت شخصيت
شناخت شخصيت ،ويژگيها،چگونگي شكل گيري ،عوامل مؤثر درايجادشخصيت ومسائلي ازاين قبيل از يك جنبه ارضاي حس كنجكاوي وميل به شخصيت جويي رادرانسان بدنبال داردزيرا اين شناخت نوعي خودشناسي است وشخص هنگام مطالعه موضوعهاي ذكرشده غالباً آن دانسته هاراباخود مقايسه كرده وتطبيق مي دهد واحتمالاً بااين شناخت نوعي طبقه بندي انجام مي دهديعني خود رادريكي ازتيپهاي شخصيتي قرارمي دهدياخودرا داراي ويژگيهاي شخصيتي خاص مي بيند.ازسوي ديگراين شناختها واطلاعات به شخص امكان مي دهدكه درارتباط متقابل باديگران موضع گيريهاي مناسب وآگاهانه داشته باشد.اگرازجنبه ديگري هم به اين شناخت بنگريم مي بينيم كه داشتن اطلاعات ودانش لازم درباره شخصيت تنهابه كارعادي دانستن برخي رفتارهادرمراحل مختلف رشدشخصيت نمي آيدبلكه اين دانش درپيشگيري يااقدام اجتماعي درموردبروزاختلالها ونابسامانيهاي شخصيتي نيزمي تواندبه كمك فردبيايدوچنانچه اختلالهايي بروز كندبااستفاده ازدانش روان شناسي شخصيت مي توان چاره جويي كردوازوخيم ترشدن اوضاع جلوگيري نمود(كريمي،1379).
نظريه هاي شخصيت
شخصيت و وريكردروانكاوي
به عقيده فرويدآنچه سبب فعاليت وپويائي انسان مي شودانرژي كلي حيات است كه ازدوبخش سازنده ومخرب تشكيل مي شود.بخش سازنده همان نيروي زندگي7 است كه درخدمت انگيزه صيانت ذات بوده ومي كوشدزندگي ماراحفظ كند(ليبيدو8).درمقابل اين نيرو،محرك مرگ9 قرارداردكه همواره سعي داردمارابه سوي مرگ سوق دهد.اين انگيزه شخص رابه سوي خودازادي ،خودكشي ورفتارهاي پرخاشگرانه سوق مي دهد.
ساختارشخصيت انسان ازنظرفرويدداراي سه وجه مشخص است:
الف- نهاد10:مركب ازغرائز،تمايلات وخواسته هاي مشخص است.اصرارنهادبرارضاي بدون قيدوشرط اين غرائز وتمايلات است.به عبارت ديگر ،نهادتابع اصل لذت است .همه كس نهادرادرهنگام تولدباخودبه همراه داردودرتمام طول زندگي خودنيزآنرا باخود به همراه دارد.
امابايدتوجه داشت كه نهادهميشه منبع شرّ وبدي نيست بلكه نهاداست كه مارابه رفع نيازهايي چون گرسنگي،تشنگي ،گريزازمخاطرات ونظايرآنها برمي انگيزدوبه فعاليت وا مي دارد.البته نهادجنبه هاي منفي وخواسته هاي نامعقول وغيرمعقول نيزدارد،امادراين زمينه هانهادغالباً بامن ومن برتردرتعامل است وعمدتاًتحت كنترل آنهاقراردارد.
ب- من11 ياخود:گفتيم كه نهادتابع هيچ قيد وبندي نيست وارضاي صرف تمايلات ونيازها را مي طلبد.ازسوي ديگرجامعه ومحيط نيزمي تواندپاي بندنبودن به هيچ اصلي رابپذيرد.بنابراين وجه ديگري ازشخصيت فرددراينجا واردعمل مي شودكه تابع اصل واقعيت است .يعني ازيكسوبه ارضاي خواسته هاوتمايلات همت مي گماردوازسوي ديگر اين ارضاء رادرچارچوب مقررات وضوابط قابل اجتماعي تحقق مي بخشد.
ج- من برتريافراخود12 :فراخود درحقيقت نقطه مخالف وضدنهاداست يعني هراندازه نهادكوشش به ارضاي بدون چون وچراي غرائز وتمايلات دارد،فراخود سعي درمحدود كردن ومحروم كردن ماازهمه لذتها وارضاي نيازهادارد.محتواي فراخود كه درنظريه فرويدمعادل وجدان اخلاقي است،عبارت ازايده آلهاي انساني واخلاقي وحربه كنترل وسانسور شخصيت است.توجه فراخود به كمال است نه لذت وخوشي (كريمي،1378).
نظريه تحليلي يونگ
يونگ براي افرادانساني،برحسب آنكه بيشترمتوجه عالم درون باشند،ياعالم بيرون ،دوتيپ شخصيتي قائل است .گروه اول را درون گرا13 وگروه دوم را برون گرا14 مي نامددرتعريف برونگرايي يونگ مي گويد”وقتي توجه به امورواشياء خارج چنان شديدباشدكه افعال ارادي وسايراعمال اساسي آدمي صرفاً معلول مناسبات اموروعوامل بيروني باشدونه حاصل ارزيابي ذهني،اين حالت برون گرايي خوانده مي شود.برعكس شخص درونگراغالباًمتوجه عوامل دروني وذهني است وزيرنفوذاين عوامل قراردارد.ترديدي نيست كه او شرايط و اوضاع واحوال بيروني رامي بيند.اماعوامل وعناصر ذهني دراوبرتري ومزيت دارندوحاكم براحوال ورفتاراوهستند.”
علاوه براين دوتيپ شخصيتي ،يونگ براي آدمي چهاركاركرد15 نيزقائل است كه عبارتندازاحساس16 ،شهود17 ،عاطفه18 وتفكر19 ،كه تركيب آنها بادوتيپ ذكرشده جمعاً هشت تيپ شخصيتي ايجادمي كنديعني برونگراي احساسي،درون گراي عاطفي وبرون گراي متفكر،درون گراي متفكر.يونگ اين گروهها راباروشهاي باليني وبااستفاده از روان درماني به دست آورده است(كريمي،1378).
نظريه پويايي رواني – اجتماعي (كارن هورناي)
هورناي درسال 1885 ميلادي درآلمان به دنياآمدودرسال 1952 ميلادي درآمريكا فوت كرد.اودراصل ازپيروان فرويدبود،ولي بسياري ازنظريات اوراتغيير داد.هورناي پس ازسالها مطالعه وبررسي به اين نتيجه رسيدكه انگيزه اصلي رفتارانسان ،احساس امنيت20 است.اگرفرد درابطه بااجتماع وبه خصوص كودك در رابطه باخانواده احساس امنيت خودرا ازدست بدهد،دچاراضطراب اساسي21 مي شود.
هورناي اضطراب اساسي راعبارت مي داند ازاحساس منزوي شدن ،بيچارگي وبي پناهي در دنيايي كه بالقوه خطرناك وترسناك است.عواملي كه ازطرف جامعه وبه خصوص خانواده دركودك ايجاداحساس ناامني مي كند،عبارتند از تسلط زياد،به خصوص خانواده دركودك ايجاد احساس ناامني مي كند،عبارتندازتسلط زياد،بي تفاوتي ،رفتاربي ثبات ،عدم احترام براي احتياجات كودك ،توجه ومحبت بيش ازحعدم گرمي وصميميت كافي،تبعيض،محافظت شديد ،واگذاري مسئوليت زيادوياعدم آن ،پرخاشگري وخشونت براي كسب احساس امنيت ،كودك درمقابل اين عوامل روشهاي مختلفي ازخود نشان مي دهدوهمانهارافرامي گيرد.اين رفتارها نوع شخصيت ومنش اوراتشكيل مي دهند.
به نظر هورناي ،نيازهاي رواني افرادرامي توان به سه دسته تقسيم كرد:
الف)نيازبه رفتن به سوي مردم22 ؛كه خودشامل چندنوع ،ازجمله نيازبه محبت مي شود.
ب)نيازبه دورشدن ازمردم23 ؛مانندميل به استقلال.
ج)نيازبه مخالفت بامردم24 ؛مانندنيازبه قدرت.
هركدام ازاين الگوها ،جهت بينش وعمل فردنسبت به خود وديگران راتعيين مي كند.عدم تعادل واختلال دراين سه نوع نياز،ناهنجاريها رابوجود مي آورد.انسان ناسالم ازنظررواني كسي است كه در دوران زندگي وبه خصوص دردوران پراهميت كودكي ،بامشكلات عديده وشديد اجتماعي روبروبوده است .اين مشكلات سبب به هم ريختن توازن سه الگوي نيازهاي زندگي مي شود(شاملو،1377).
نظريه بودائيسم درباره شخصيت انسان
بودائيسم كه بين آئين هاي اخلاقي ازنظرقدمت،طولاني ترين تاريخچه راداردتوسط مؤسس آن گائوتامابودا25 (438 تا 535 قبل ازميلاد مسيح)ارائه شد.
درفلسفه بودا،آنچه رامي توان نزديك به مفهوم شخصيت دانست .مفهوم “آتا26″است كه در روانشاسي غربي “خويشتن”ناميده مي شود.البته بااين تفاوت اصلي كه ازديدگاه آتا ،خويشتن ثابت ومداومي درانسان وجود ندارد.وشخصيت انسان ،مجموعه اي ازخصوصيات ،جريانات وحالات گذراوناپايدارجداازهم هستند.آنچه “خويشتن”راتشكيل مي دهند،مجموعه است ازقسمت هاي مختلف بدن ،تفكر،احساس،خواهش ها،ادراكات،حافظه وامثال آن.
به عقيده ابهيدهاما،شخصيت انسان مانندرودخانه اي است كه شكل و موجوديت كلي آن ثابت است،ولي وجود آن دائماً جريان وتغيير مي يابدوحتي يك قطره آن نيزمانند لحظه قبل نمي ماند.
ما ممكن است “خويشتن “رامجموعه اي ازتفكر،ادراكات ،خاطرات واحساسات بدانيم؛ولي همه اين پديده ها ،قسمتي ازيك مجموع سيال،متحرك ودائم التغييراست .ازاين ديدگاه ،هيچ عملكردي ازعمل كننده،هيچ ادراكي از ادراك كننده وهيچ واقعيت موجودي ،جدااز آگاهي وهشياري انسان وجود ندارد.
مطالعه شخصيت دربودائيسم براساس مفاهيم پيچيده اي مانندنهاد،ناخود آگاه وفراخودقرارنگرفته است؛بلكه برپايه بررسي يك سلسله ازوقايع استواراست.واقعه اساسي موردمطالعه ،رابطه موجود بين يك وضع رواني فردمانندخواسته ياميل،ويك عامل خارجي ماننديك تابلوي نقاشي ياغذاي مطبوع،است.وضع رواني يك فرددائماًازيك لحظه به لحظه ديگردرحال تغييراست.
شناخت عوامل رواني ،كليدشناسايي كاما27است.كاما يكي ازمفاهيم اساسي دربودائيسم است.لغت كاما درابهيدهاما يعني “انگيزه هرعمل انسان يك حالت ياوضع رواني است كه زيربناي آن عمل خاص قرارمي گيرد.”ازاين ديدگاه ،رفتارانسان دراصل نه خوب است ونه بد،طبيعت خوب يابدبستگي داردبه انگيزه يانيت فكري كه برآن اساس بوجودآمده است.به طوركلي ،آنچه انسان انجام مي دهد،محصول نحوه تفكرخوداواست.
انواع اصلي شخصيت مطابق ابهيدهاما عبارتنداز:
1. تيپ حسي28- فردي كه چنين تيپي دارد،مؤدب ومهربان است.رعايت حال ديگران رامي كند.درزندگي منظم ،تميزوباهدف است.
2. تيپ نفرت انگيز29 – فردي باچنين تيپي ،عجول،خشن،بي توجه به ديگران ،عصباني،پرسروصدا،بي نظم،حسودوعيب جواست.
3. تيپ هذياني- فردي باتيپ هذياني ،بسياربي نظم وترتيب،كثيف،تنبل،بي توجه به خوراك وپوشاك ،تلقين پذير،متلون،مضطرب،نادم وبي اراده است.
نظريه اسلام درباره شخصيت انسان
ازديدگاه اسلام ،انسان مخلوقي است كه هنگام زاده شدن،بالقوه كمالاتي داردكه مي تواندبه آنهافعليت بخشدوهمچنين فطرتي حيواني داردكه براثرافراط وتفريط درآن ،سبب ايجاد دشواريهايي براي خود وديگران مي شود.انسان ازنظرساختمان جسمي،تمايلات غريزي ،شهوات وخواسته هايش،شبيه سايرحيوانات است؛ولي ازسه بعدباآنها وجه تمايزعميقي داردكه عبارتنداز:
1. داشتن ارداك،كشف خود وجهان خود وداشتن جهان بيني.
2. وجود عوامل وجاذبه هايي كه برانسان احاطه دارند.
3. آزادي انتخاب ،تحت تاثير محيط وجاذبه هاي آن قرارگرفتن وتسلط برآنها.
الگوي شخصيت
اصطلاح “الگو”(Pattern) به معناي طرح ياشكل بندي ياهيأت (Configuration)است.به نظرسيستم هاي رواني- فيزيكي سازندگان شخصيت فردكاملاًبا همديگربستگي دارندوشخصيت درواقع،محصول تعامل ياتفاعل آنهاست.دومؤلفه مهم الگوي شخصيت عبارتنداز:هسته يا”خودپنداري”و ويژگي ها(traits)كه تحت تاثيرهسته مي باشند.
درباره “خودپنداري”قبلاًسخن گفتيم واشاره كرديم كه خودپنداري واقعي مفهومي است كه هركس خويشتن دارد و مي داندكيست وچيست.وشخص به وسيله روابطش باديگران و واكنش هاي آنها نسبت به او آن رادرمي يابديعني پي مي بردواقعاً كيست.خودپنداري آرماني تصويري است كه شخص دوست داردآن باشد.هركدام ازاين دونوع خودپنداري داراي جنبه بدنيروان شناختي است.
جنبه بدني مفهومي است كه شخص ازظاهرش،جنس خود،اختصاصاتش ،اهميت بدنش دررابطه بارفتارش ،و وجهه اي كه بدنش درچشم ديگران به اومي بخشد، دارد.جنبه روان شناختي مفهوم يامفاهيمي است كه شخص ازتوانايي ها وناتواناني خود،ارزش،وروابطش باديگران دارد.ابتدااين دوجنبه ازهم جداهستندولي بتدريج با بزرگ شدن كودكان آن دوباهم تركيب مي شوند.
ويژگي ها صفات ويژه رفتارياالگوهاي سازگارندازقبيل واكنش هاي شخصي به ناكامي ها،شيوه هاي برخوردبامشكلات،رفتارپرخاشگرودفاعي ورفتاركناره گيري ازديگران.ويژگيهاتحت تاثيرخودپنداري قرارمي گيرندوباآن تركيب مي شوند.ويژگيهادوخاصيت برجسته دارند:فرديت كه درتغييركليت يك ويژگي خاص ديده مي شودتادرويژگي مخصوص آن شخص .مانند الگوي رفتاري كه ازيك فردفقط دريك موقعيت ظاهرمي شودنه درمواردمشابه ديگر.وهمساني كه شخص درموقعيت هاي همانندوتحت شرايط همسان تقريباًبه يك شيوه رفتارمي كند.(شعاري نژاد،1374).
پايداري شخصيت
اصطلاح “پايداري”(Persistence)به معناي “ديرپايي”و”بازپيدايي”است نه به اين معناكه تغييري پيدانمي شود به عبارت ديگر ،منظورازپايداري شخصيت اين است كه ويژگيهاي فردگرايش دارندبه اينكه نسبتاًپايداربمانندوتغييرنيابند.يابه گفته آلپورت(Allport)”حقيقت مهم درباره شخصيت،پايداري نسبي وسازمان بي نظيرآن است”.
عوامل مؤثردرپايداري شخصيت ازاين قرارند:
وراثت:آن ويژگي كه مستقيماًياغيرمستقيم به وراثت مربوط است بيشترثبات خواهد داشت.
پرورش كودك:روش پرورش كودك وگرايش هاي شخصي كه مدام ان رابه كارمي بردطبعاًنوع خودپنداري كودك راتقويت مي كند.
ارزشهاي والديني:ويژگي هاي شخصيت كه براي والدين ارزش بالايي دارندياباپاداشهاي ايشان تقويت مي شوندودرنتيجه پايداري بيشتري پيدامي كند.
ايفاي نقش:نقش كه كودكان يادمي گيرنددرخانه ايفاكننددرخودپنداريهاي انهااثرمي گذارد؛زيرااين نقش در دوران كودكي پايدارمي شود.
محيط اجتماعي:وقتي كودكان خودراآنچنان ببينندكه ديگران آنهارامي بينند همين نگرش خودپنداري وروش سازگاري ايشان رامشخص خواهدكرد.وتغييرات بعدي درمحيط اجتماعي ممكن است ،نتواندآن الگوي شخصيت راتغييردهد.
انتخاب درمحيط اجتماعي:شخصيت كودك ياويژگي مسلط براو انتخاب سازگاري اجتماعي اوراتعيين مي كند.ضمن گردآمدن مداوم بااشخاص آن محيط،خودپنداري والگوهاي خاش سازگاري تقويت مي شوند(شعاري نژاد،1374).
تغييردرشخصيت
منظوراز”تغيير”گوناگون يادگرگون شدن است بدون اين ضرورت،كه گونه ديگركامل ترباشد.خودپنداري و ويژگي درطول زندگي دگرگون مي شوندواين تغييرويژگي هاممكن است كمي ياكيفي باشد.مثلاًدرتغييرات كيفي ويژگي هايك ويژگي نامطلوب اجتماعي به يك ويژگي مطلوب تبديل مي شود.درتغييرات كمي ويژگيها يك ويژگي ضعيف به يك ويژگي قوي عوض مي شود.عواملي كه درتغيير شخصيت مؤثرعبارتنداز:
تغييرات بدني:تغييرات بدني ناشي ازنضنج،اختلال ساختي درمغز،اختلالهاي عضوي،اختلال هاي غده اي ،صدمات،سوءتغذيه،داروها يابيماريها غالباً باتغييرات شخصيت همراهند.واين تغييرات عمدتاً درخودپنداري كودك اثرمي گذارند.
تغييرات محيطي :هنگامي كه تغيير درمحيط ،وضع كودك رادرگروه همگنان بهبودمي بخشداثرمساعدي روي خودپنداري خواهد داشت.اثرتنهاازتغييرات محيطي ناشي نمي شودبلكه معمول تغييري است كه دركودك پيداشده است.
فشارهاي اجتماعي:كودك براي اينكه موردپذيرش وتاييد اجتماعي قرارگيردويژگي هاي موردانتظار وتاييدجامعه رادرخودرشد وگسترش مي دهد.
افزايش صلاحيت:افزايش كفايت وصلاحيت درمهارتهاي حركتي ياذهني اثرمساعدي درخودپنداري داردزيرابه كودك كمك مي كنداحساس خودكم بيني رابه احساس برتري تغييردهد.
تغييرات نقش:تغييرنقش ازوابستگي وانقياد به برابرنگري يارهبري درخانه،مدرسه،ياهمسايگي درخودپنداري كودك اثرخواهدگذاشت.
كمك تخصصي:روان درماني به كودكان كمك مي كندخودپنداري مساعديامثبت را درخويشتن رشد وگسترش دهدزيرابه ايشان امكان مي دهدكه علل خودپنداري نامساعدشان را كشف كنندوآنهارابه خودپنداري مساعدتغييردهند(شعاري نژاد،1374).
شخصيت سالم
سازگاري بهنجار ياعادي (normal)يك حالت نسبي است وهركودك گاهگاهي دچاراضطراب وتنش مي شودورفتاري ازاوسرمي زندكه موردقبول خودوديگران واقع نمي شود.بنابراين ،كودكاني داراي شخصيت سالم هستندكه هدفهاي واقعي رادنبال مي كنند،مي توانندنيازهاي خود راارضاكنند،وشيوه اعمال ايشان ازلحاظ اجتماعي موردپذيرش است.يكي ديگرازخصايص شخصيت سالم كودك،رغبت اجتماعي اوست كه به ديگران به همان اندازه خودش توجه دارد،مي تواندديگران رادوست بدارد،باديگران همدردي مي كند،به خود اعتماد دارد،مي تواندمسئوليتي رابعهده بگيرد.كنفرانسي كه درسال 1951 براي مطالعه رفتاركودكان ونوجوانان درآمريكا تشكيل شده بودخصايص شخصيت سالم راچنين اعلام كرد:
1. احساس اعتمادواطمينان :هرگاه درنخستين سالهاي زندگي به نيازهاي كودك توجه شودبه احتمال زيادداراي احساس اعتمادواطمينان خواهدبود.
2. احساس استقلال:كودك وقتي تصميم مي گيردوانتخاب مي كندخودرافردباكفايت ونيرومندي احساس مي كند.
3. قدرت ابتكار،شخصيت سالم براي اينكه خلاق باشدافكارخودرامنظم مي سازدوطرح ريزي مي كند.
4. احساس وظيفه.اهميت همكاري رامي فهمدوازاينكه مي تواندكاري راانجام دهد لذت مي برد.
5. احساس هويت.اومي داندخودش كيست وچه نقش و وظيفه اي دارد.
6. احساس صميميت.اومي داندكه باديگران است وايشان رامراعات مي كند.
7. احساس والديني.شخصيت سالم به مواظبت ومراقبت ازبچه هاي خانواده خودعلاقه مند است.
8. احساس درستي.اوتوانايي پذيرش زندگي و مردم را دارد.(شعائري نژاد،1374).
ساختارشخصيت
“جورج كلي” شخصيت را روش خاص هرفرددرجستجوي پيداكردن وتفسيرمعناي زندگي مي داند.به بيان ديگر “شخصيت ،امكان پيش بيني آنچه راكه فرددرموقعيتي خاص انجام خواهد دادفراهم مي كند”(رأس،1373).
با توجه به نعاريف فوق به نظرمي رسدچندين تضاد آشكار دربرداشت ماازشخصيت وجود دارد:اين تضادها عبارتند از:
1. هيچ دونفري دقيقاًشخصيت يكساني ندارند.به بيان ديگر ،هركسي داراي شخصيت منحصر به فردي است؛
2. شخصيت يك فردمي تواندثابت وهم انعطاف پذيرباشد؛
3. شخصيت ازدوعامل وراثت ومحيط وتعامل آنهاشكل مي گيرد.
ازاين تضادهاي آشكار مي توان گفت كه اين امركاملاًممكن وعملي است كه شخصيت يك فردهم منحصربه فردودرعين حال داراي خصوصيات مشترك باشدونيزاين خصوصيت درطي زمان مي تواند،هم ثبات وهم دسخوش تغييرباشدونيزاين كه وراثت ومحيط هردودرشكل گيري شخصيت نقش دارند.
ازديدگاه فرويد،شخصيت انسان به مثابه قطعه يخ بسياربزرگي است كه دراقيانوس شناور است وفقط قسمت كوچكي ازآن آشكار ودرسطح آگاهي است(خودآگاه)وبخش عمده آن زيرآب يعني درناخودآگاه قرارگرفته ودنياي وسيع خواستهاوتمايلات وانگيزه ها وعقايدسركوب شده اي است كه انسان ازانهاآگاهي ندارد(ناخودآگاه).اين بخش ناخودآگاه،درحقيقت تبيين كننده اصلي رفتارماانسانهاست.
فرويدساختارشخصيت راشامل سه لايه “نهاد30″،”من31″و “من برتر”32مي داند:
1- نهاد:نهاديه به اصطلاح قدما”نفس اماره”سرچشمه نيروي نفساني بوده،ازغرايز اوليه ناخودآگاه انسان است كه هيچ گونه قيدوبندي نمي شناسد،وفعاليت آن براصل لذت استواراست و مي خواهدبه سرعت ارضاشود.اين نيروي رواني كه ناشي از اعمال حياتي وسوز وسازبدن است مايه زندگي وپايه اصلي شخصيت است ومن ومن برترازآن منشعب مي شوندوبراي فعاليتهاي خودنيروي لازم راازآن مي گيرند.
“نهاد”براي كاستن ياازبين بردن تنيدگيها وناراحتيها،يعني پيروي از”اصل لذت”دو نوع فعاليت دراختياردارد.”يك واكنش بازتابي33 وديگر نخستين كاميابي”.واكنش بازتابي شامل مجموع حركات غريزي وافعال خود به خودي است مانندسرفه،عطسه وخميازه.اين كنشها معمولاً سبب كاستن تنيدگي مي شوندوتاحدي رنج وناراحتي راازبين مي برند.
اما”نخستين كاميابي”متضمن واكنش رواني پيچيده تري است وموجب به تصور درآوردن چيزهايي مي شودكه مي توانندتنيدگيهايي راكه ازبين بردنشان ازعهده حركات انعكاسي يابازتابي خارج است ،كاهش دهند؛مثلاً:سبب مي شوندكه آدم گرسنه غذارادرنظر خودمجسم سازد؛يااگر آرزوي نيل به مقام يابدست آوردن مالي دارد،درعالم خيال شاهدمقصد رادرآغوش گيرد(سياسي،1371).
2- من:”من”هسته اساسي شخصيت است وبارشد كودك وآشنايي اوباحقايق محيط تشكيل مي شود.”من”مبين آموزش وفراگيري واقعيات زندگي است.اين بخش درواقع،پيوند دهنده نهادومن برتروبه اصطلاح “دروازه بان”شخصيت است وبه انسان كمك مي كندتانيازهايش رابراساس واقعيات ودرارتباط باان وبااستفاده ازامكانات واقعي برآورده سازدوازتنش دورني بكاهد.كودك به وسيله “اصل لذت”(نهاد)هدايت مي شود؛يعني برآورده شدن فوري نيازهاي خودرامي خواهدونمي تواندارضاي آنهارابه تعويق اندازد.چنانچه مادراين كودك بايك موازنه بين محبت وارضاي نيازهاي او”اصل لذت”(من)رارهنمون باشد،كودك سالمي راازنظرشخصيت خواهد داشت.
3- من برتر:وقتي كودك دربرابر محيط واكنش نشان مي دهد،نه تنها”من”رشد مي كند؛بلكه نوعي آگاهي نسبت به “درست يانادرست”نيزدراوايجادمي شود.اين آگاهي مبناي همان چيزي است كه معمولاًبه آن “وجدان اخلاقي”گفته مي شودوفرويدآن را”من برتر”مي خواند.بنابراين من برترشامل ارزشهاي اخلاقي و وجداني هرفرداست كه به تدريج باآموزش وپرورش وتاثيرعوامل محيطي درضميرناخودآگاه اوپديدمي آيد وبه وسيله پاداش وتنبيه استواروپايدار مي گرددومي توانددرمقابل “نهاد”مقاومت كند.

دراينجابايدمتذكرشد كه نهاد،من ومن برترسه چيزجداازيكديگرنيستند؛بلكه بارهبري من باهم دركارند.نيروي زندگي دراختيار”نهاد”است ومن ومن برترنيروي خودراازاومي گيرند.
مي توان به طوركلي ،”نهاد”راجزءزيستي (بدني)شخصيت ،”من” راجزءرواني شخصيت ،و”من برتر”راجزءاجتماعي شخصيت دانست(سياسي،1371)(ستوده،هدايت اله،1381).
همساني شخصيت
روانشناسان درمطالعه شخصيت سعي دارندقانونمنديهاي رفتاراوراكشف كنند.يكي ازفرضهايي كه اساس اكثرنظريه هاي شخصيت است اين است كه مردم درموقعيتهاوزمانهاي مختلف رفتار همساني دارند.درنظريه هاي صفات فرض براين است كه هركس داراي صفات شخصيتي زيربناي خاصي است كه درشرايط متنوع موقعيتهاي روزمره وتااندازه اي درسراسر عمردراونمايان مي گردد.مثلاً اگرچندين موقعيت رفتارشخص حاكي ازصداقت ياپشتكارباشدمافرض مي كنيم كه قادريم پيش بيني كنيم كه وي درشرايط مختلف وحتي يكسال بعدنيز چگونه رفتارخواهدكرد.نظريه روانكاوي نيزفرض رابرهمساني مي گذاردتعارضهاي حل نشده دوره كودكي (مثلاًدرزمينه آموزش آداب توالت رفتن)منجربه مجموعه اي ازويژگيهاي شخصيتي مي گردد.(مانندلجاجت،پاكيزگي افراطي وتوجه به جزئيات)كه درسراسر عمرازحالات مشخصه فردمي شود.
درارتباط باشخصيت خصوصي ما،احساس وجودهمساني درافكارورفتار،براي سلامت ماامري ضروري است.ازدست رفتن اين احساس همساني نشانگر نابساماني شخصيت است.
بااين حال دربسياري مواردتحقيقات نتوانسته نشان دهدكه شخصيت به آن اندازه كه نظريه ها واحساس شهودي ماحكم مي كندهمساني دارد(زمينه روانشناسي،براهني،محمدتقي،1382).
تعريف سلامت رواني
درموردسلامت رواني ،تعاريف نظري فراواني وجود داردويك توافق جمعي ومشترك بين انديشمندان رشته هاي مختلف دراين موردوجود ندارد.مثلاًپزشكان وافرادي كه باديدگاه پزشكي به اين مسئله نگاه مي نگرند،سلامت روان رامنوط به نداشتن علايم بيماري تلقي مي نمايندو روانشناسان و ورانپزشكان نيزفردي را ازنظررواني سالم مي دانندكه دچارعلائم رواني كه بيانگراختلال دركاركرد هاي رواني است ،نباشدوبتواندبه هنگام مواجهه بامسايل ومشكلات اجتماعي ،تعادلي دررفتارهايش برقرارنمايد.
كارشناسان سازمان بهداشت جهاني سلامت فكر وروان راچنين تعريف مي نمايند:
سلامت فكر،عبارت است ازقابليت برقراري ارتباط هماهنگ وموزون باديگران،تغيير واصلاح محيط فردي واجتماعي ،حل تضادها،مشكلات وتمايلات فردي به طورمنطقي،عادلانه ومناسب(ميلاني فر،1373).
تاريخچه سلامت رواني
تاريخچه سلامت رواني باتوجه به وجود بيماريهاي رواني اززماني كه بشر وجود داشته ومخصوصاً زندگي اجتماعي راشروع كرده همراه بوده است.پيداكردن ،شروع وآغاز هرنهضتي به خصوص نهضت هاي اصلاحي وعلمي به علت داشتن منابع گوناگون وچند جانبه مسئله مشكلي است.درحقيقت روانپزشكي را مي توان قديمي ترين حرفه وتازه ترين علم به شمارآورد.
ازاسناد ومدارك موجود چنين استنباط مي شودكه تااواخر قرن هيجدهم وهمزمان باانقلاب كبيرفرانسه ازتاريخچه سلامت رواني اطلاعات كافي دردست نيست به علت جهل وبي سوادي ازبروز بيماري هاي رواني،اختلافات رفتاري وبيماريهاي رواني رابه دخالت ارواح خبيثه وشياطين ،قدرت هاي ماوراي انساني ونفوذعوامل طبيعي مانندخورشيد ماه ورعد وبرق دربدن مي دانستندكه بااين بيماري هابانيروي ماوراء الطبيعه وساطت افرادمقدس درنزدخدا بهبود يابندواين شفاعت موقعي اتفاق مي افتدكه بيماردرخواب باشد.
اولين باربقراط فيلسوف مشهوريوناني بودكه خرافات درباره بيماري هاي رواني راكنارگذاشت واختلافات رواني رابه طرف پزشكي كشانيد.دراوايل قرن سيزدهم واوايل رنسانس ارتباط جسم و روان ويكپارچگي واكنش آنها موردبحث قرارگرفت.
اطلاعات جسته وگريخته اي وجود داردكه تاقرن چهاردهم مكان هاي براي مواظبت ئنگهداري بيماررواني وجود داشته است.درقرن هفدهم ارتباط جسم و روان ومحل اين ارتباط درسلسله اعصاب موردبحث قرارگرفت درهمين قرن درسال 1602 اولين كتاب پزشكي درباره بيماري هاي رواني بانام پراكسين مديا توسط يك سوئيسي نوشته شد(ميلاني فر؛1373).
در اواخر قرن 18 واوايل قرن 19 نام 3 نفربايددرسرلوحه پيشتازان ورهبران درمان اخلاقي وانساني كه عبارتنداز فيليپ ازفرانسه،ويليام تيوك ازانگلستان ،و ون سنزوكياروكي ازايتاليا قرارگيرد.دراين قرن علوم وتكنولوژي پيشرفت قابل توجهي كرد. درقرن بيستم تئوريهاي مختلف روانكاوي ،روانپزشكي ،ديناميك،ژنتيك،بيولوژي ،ارتباط جسم وران ،تئوريهاي سرشتي،مطالعه درباره اثرات الكتروشوك وعمل جراحي مغز دربعضي ازبيماريهاي رواني،گشايش مراكزاورژانس ،روانپزشكي به علت بروز جنگ جهاني دوم ومطالعات اپيدميولوژيك دركودكان كه ازخانواده هايشان جداشده بودندوبه سايركشورها پناه آورده بوندباز شد.كم كم مكتب رفتارگرايي توسط واتسون مفهوم همئوستازي ومطالعه واكنشهاي اعصاب ،اتونوم به وسيله كائن دراثربرخوردبااسترس وفشارها،فرضيه فشارسندروم سازش عمومي توسط هانس سيله وبالاخره فرضيه هاي ديگريكي پس ازديگري پيداشدو روانپزشكي بصورت روانپزشكي امروزي درآمد(ميلاني فر،1373).
كليد سلامت روان
سلامت روان به نحوه تفكر،احساس وعمل فردمربوط مي شود.به طوركلي افرادي كه ازسلامت رواني برخوردارهستند:
1. نسبت به زندگي نگرش مثبت دارند.
2. آماده برخوردبامشكلات زندگي هستند.
3. درموردخودوديگران احساس خوبي دارند.
4. درمحيط كارو در روابطشان مسئوليت پذيرهستند.
وقتي ازسلامت رواني خوبي برخوردارباشندانتظاربهترين چيزهارادرزندگي دارندوآماده برخوردباهرحادثه اي هستند.
چرابايددرموردسلامت رواني بدانيم؟
ماباآموختن ويژگي هاي سلامت رواني ،بهترمي توانيم به آن دست يابيم.سلامت رواني دربسياري ازمواردمانندسلامت جسمي است.براي مثال:
1-بسياري ازمردم گاهي اوقات احساس افسردگي مي كنندهمان طوركه بسياري ازانها دچار سرماخوردگي مي شوند.
2- شمانمي توانيدازهمه ناراحتي هاي روحي جلوگيري كنيد،همان طوركه ازبروز همه بيماري هانيزنمي توانيدجلوگيري كنيدو
3-سلامت رواني وجسمي هردوبراي خوشبختي انسان ضروري هستند.
رسيدن به سلامت رواني به هيچ وجه تصادفي نيست ،اين امرباصرف زمان وزحمت محقق مي شود.
اعتمادبه نفس ،كليدسلامتي روان
اين كه افرادچه نظري نسبت به خودشان دارندشديداًبه نحوتفكر،احساس وعمل فردمربوط مي شود.وقتي اعتمادنفس بالاباشد احتمالاً:
1-اززندگي رضايت دارند .2- هدف هاي زندگي رامشخص مي كنندوبه آنهامي رسند.
3- براي حل مشكلات به خودشان اتكامي كنند. 4- روابط سالم وقوي برقرارمي كنند.
5- پستي وبلندي هاي زندگي رامي پذيرند.
وقتي اعتمادبه نفس پائين باشداحتمالاً:
– احساس مي كنندخارج ازكنترل شده است.
– استرس برايشان طاقت فرساست.
– درانتظارشكست هستندونهايتاًشكست مي خورند.
– ازمشكلات زندگي فرارمي كنند(بنادرخشان،1361).
نظريه هاي سلامت روان
1-الگوي گوردون آلپورت34
آلپورت معتقداست ،نيروهاي ناآگاه ياتجربه هاي كودكي رهنمون شخصيت سالم نيستند،بلكه جنبه اصلي شخصيت آدمي،مقاصدسنجيده وآگاه ،يعني اميدهاوآرزوهاي اوست.اين هدفهاانگيزه شخصيت سالم قرارمي گيرندوبهترين راهنمابراي فهم رفتاركنوني انسانند.آلپورت مي گويدداشتن هدفهاي دراز مدت،شخصيت سالم را ازشخصيت بيمارمتمايزمي سازد.بنابراين مي توان باكوشش براي دست يافتن به مقاصد ورسيدن به هدفها،جنبه هاي شخصيت رايكپارچه ساخت وجامعيت بخشيد.
انسانهاي سالم نيازمندروحي به تنوع،احساس ودرگيري تازه دارند،كارهاي روزمره وعادي راكنارمي گذارندوبه جستجوي تجربه هاي تازه برمي آيند،تن به ماجرامي سپارند،خطرمي كنندوچيزهاي تازه كشف مي كنند.هرچندممكن است درمسيرتلاش خودباسختي ،تلخي و درد ورنج همراه شودولي اين به معناي عدم سلامت روان نمي باشد.چيزي كه مهم است ،انگيزش (ازنوع سازنده آن)براي كساني كه ازسلامت روان برخوردارند،حياتي است،افرادسالم به آينده مي انديشند ودرآينده زندگي مي كنندواين گونه افرادفعالانه درپي هدفها واميدها و روياهاي خويشند(خوشدل،1369).
2- الگوي كارل راجرز35
راجرز ،معتقد است كه انسان سالم گرايش به تحقيق خود36 (خود راازقوه به فعل درآوردن)دارد،آزادي عمل وانتخاب بيشتري رااحساس وتجربه مي كند.انسان سالم مي تواند بدون محدوديت وممنوعيت فكروعمل خودراآزادانه انتخاب كند.به علاوه ،انسان باكنش كامل ازاحساس تسلط خويش برزندگي لذت مي بردومعتقداست آينده به خود اوبستگي داردوباحادثه وموقعيت ورويدادهاي گذشته هدايت نمي شود.انسان سالم باداشتن احساس آزادي وقدرت ،درزندگي راههاي انتخاب بيشمار مي بيندواحساس مي كندمي تواندهرآنچه نخواهد انجام دهد.
انسانهاي داراي سلامت رواني ازديدگاه راجرز بسيارخلاقندوانسانهاي خلاق وخودانگيخته بامحدوديتهاي اجتماعي وفرهنگي،همرنگي باسازش فعل پذيرندنشان نمي دهند،چراكه اينهاحالت توافقي ندارندو وابسته ستايش ديگران ازرفتارخودنيستند.در دگرگوني هاي جدي اوضاع واحوال محيط سازگاري بيشتري ازخودنشان مي دهند.ومحدوديت هاي اجتماعي وفرهنگي و…..اورامنفعل نمي سازد.
3-الگوي كارل گوستا و يونگ37
ازنظريونگ هرچندتصويرروشن ازشخصيت سالم نمي توان ارائه كردولي افرادداراي سلامت رواني دراين ديدگاه كساني هستند كه به ناهشيار (جاه طلبيها- اميدها- هدفها و…)مجال بيان داده اندودرنتيجه ازآن وجه طبيعت خودكه قبلاًسركوب شده آگاهند،وهرآنچه راكه دوره اكتشاف خودبرآنهافاش مي سازدمي پذيرد،قدرتها- ضعفها وجنبه مقدس وشيطاني طبيعت خويش راپذيرامي شوندهمه جنبه هاي شخصيت اينان يكپارچگي وهماهنگي مي يابندهمان شخصيتي كه يونگ آن راشخصيت مشترك خوانده است.چون ديگر هيچ جنبه شخصيت (يك گرايش ،كنش)به تنهايي حاكم نيست.(خوشدل،1369).
4- الگوي ويكتورفرانكل38
فرانكل معتقداست افرادسالم كساني هستند كه درانتخاب عملشان آزادند،شخصاًمسئول هدايت زندگي وگرايشي هستندكه براي سرنوشت شان برمي گزينند،معلول نيروهاي بيرون ازخودنيستند،درزندگي معنايي مناسب براي خود يافته اند،زندگيشان تسلط آگاهانه دارند، مي توانند ارزشهاي آفريننده وتجربي ياگرايشي رانمايان سازند.ازتوجه به خودفرارفته اند،به آينده مي نگرند وبه هدفها و وظايف اتي متوجه مي كنند،تعهدوغرقه شدن دركارنيزازويژگيهاي آنهاست(خوشدل،1369).
5- الگوي اريش فروم39
فروم شخصيت انسان رابيشترمحصول فرهنگ مي داند.درنتيجه ،به اعتقاد وي ،سلامت روان بسته به اين است كه جامعه تاچه اندازه نيازهاي اساسي افرادجامعه رابرمي آورد.نه اينكه فردتااندازه خودش راباجامعه سازگارمي كند.درنتيجه ،سلامت روان بيش ازآن كه امري فردي باشد،مسئله اي اجتماعي است.عامل اصلي اين است كه جامعه تا چه پايه نيازهاي انساني رابر مي آورد.
اگرجامعه سالم به اعضاي خودامكان اين رابدهدكه به يكديگر عشق بورزند،بارور وخلاق باشند،وقو? تعقل وعينيت خودرابارور ونيرومندسازند،ازنظر رواني سالم هستندوباديگران به ارتباط مي پردازند.فروم شخصيت سالم راداراي جهت گيري بارور مي داند.واين مفهوم به شخصيت بالغ آلپورت و انسان خواستارتحقق خودمزلو شباهت دارد(خوشدل،1369).

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

6- الگوي آبراهام مزلو40
مزلو معتقدبود كه همه انسانها با نيازهاي شبه غريزي به دنيامي آيند.اين نيازهاي مشترك ،انگيزه رشد وكمال وتحقق خود قرارمي گيردوانسان را تبديل به شدن به آنچه در توان اوست ؛فرا مي خواند.انسانهاي سالم به اعتقاد مزلوازنيازهاي سطوح پايين ترشان يعني:نيازهاي جسماني،ايمني،تعلق ،محبت واحترام را برآورده ساخته اند،آنهاالگو هاي بلوغ پختگي وسلامتند.باحداكثراستفاده ازهمان قابليتها وتوانائيهايشان ،خويشتن رافعليت وتحقق بخشند. مي دانند چيستندوكيستندوبه كجا مي روند.ازموضوعات واشخاص دنياي پيرامونشان شناخت عيني دارند،آنهاطبيعت خود رابخوبي مي پذيرندو درصدد تحريف وياوارونه جلوه دادن خويش نيستندومي توانند صادقانه آنهارانشان دهند.به مسائل بيرون ازخود توجه دارند،آنهانيازشديدي به خلوت گزيني وتنهايي دارندباانكه ازتماس باديگران پرهيز مي كنند،ظاهراًبه ديگران نيازي ندارند.خودكفاهستند واستقلال شديدشان ،آنهارادربرابر بحرانهاومحروميت ها مقاوم وآسب ناپذيرمي سازد.تجربه هاي خالص رابدون توجه به اينكه تكرارشده باشنديانه ،بااحساس لذت،احترام وشگفتي مي ستايند،نوع دوست وخواستار برقراري رابطه متقابل باديگران هستند.براي افراد داراي سلامت روان هدفها ومقاصد مهمتراز وسايل دستيابي به آنهاست.دربرابر همه مردم،صرف نظرازطبقه اجتماعي ،سطح تحصيلات ،وابستگي سيالي يا ديني ونژاد ورنگ آنها،بردبار وشكيبايند،اينها اصيل ،مبتكر وبدعت گرند،حس طنزمهربانانه ومقاومت درمقابل فرهنگ پذيري (نه به طورسنتي)دارند(خوشدل،1369).


پاسخ دهید