فهرست منابع ……………………………………………………………………………………………………………………. 82
ز
فصل اول
اسطوره شناسي
1-1 مقدمه
واژه اسطوره (myth) را برداشتي از لغت يوناني مي دانند که در آثار هومر به معناي “گفتار، نطق، کلام” آمده است که به مرور به معناي قصه حيوانات (fable) به کار رفته است. 1
برخي از فرهنگ نگاران اسطوره را واژه اي تازي مي دانند و آن را در ريخت (افعوله) برآمده از ريشه سطر برشمرده اند. جمع آن را اساطير دانسته اند. معني اين واژه در تازي افسانه و سخن بي بنياد و شگفت آور است.2 برخي ديگر واژه اسطوره را در لغت با واژه historiai به معناي (روايت و تاريخ ) هم ريشه دانسته اند.3 (در يوناني mythos به معني شرح ، خبر و قصه آمده که با واژه انگليسي mouth به معناي دهان، بيان و روايت از يک ريشه است. ) 4
در قرآن کريم واژه اساطير به معناي افسانه و نوشته هاي پيشينيان به کار رفته است. در سوره انفال آيه 31 آمده است:
” و اذا تتلي عليهم اياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين “
(چون آيات ما بر آنها خوانده شد گفتند: شنيديم و اگر بخواهيم همانند آن مي گوييم، اين چيزي جز افسانه هاي پيشينيان نيست).
و سوره انعام آيه 25 آمده:
” و منهم من يستمع اليک و جعلنا علي قلوبهم اکنه ان يفقهوه و في اذانهم و قراوان پرواکل ايه لايومنوابها حتي اذا جاوک يجادلونک يقول الذين کفروا ان هذا الا اساطير الاولين “
(بعضي از آنها به سخن تو گوش مي دهند ولي ما بر دلهايشان پرده ها افکنده ايم تا آن را درنيابند و گوش هايشان را سنگين کرده ايم و هر معجزه اي را که بنگرند بدان ايمان نمي آورند و چون نزد تو آيند، با تو به مجادله پردازند. کافران مي گويند که اينها چيزي جز اساطير پيشينيان نيست).
و سوره نحل آيه 24 آمده است:
” و اذا قيل لهم ماذا انزل ربکم قالو اساطير الاولين ”
(چون به آنها گفته شود: پروردگارتان چه چيز نازل کرده است ؟ گويند: افسانه هاي گذشتگان).
همچنين واژه اسطوره در “اوستا” به معناي دروغ بکار رفته است. در اوستا “ميث” به معني دروغ و “ميثَ اوخته” به معناي گفته ي دروغين است؛ در پهلوي به ” ميتُخت” و “دروغ گوشن” برگردانده شده است. در يوناني ، “ميث، موث” به معناي افسانه و داستان ، از اين واژه اوستايي و “موئولوگيا” (انگليسي mythology) درست برگردانده ميتخت استو در عربي، به گونه هاي “متوع” : دروغ گفتن؛ “مذاع” : دروغگو ؛ “مذيذ” : دروغگويي راه يافته است.5
1-2 تعاريف اسطوره

در تعريف واژه اسطوره ، با آنکه بسيار گفته اند و نوشته اند اما تعريف دقيق، واضح و روشني ندارد. برخي اين واژه را به معناي افسانه و تاريخ کاذب گرفته اند، يعني به معناي داستاني درباره ي رويدادي در گذشته که ما آن را نادرست بدانيم. وقتي مي گوييم فلان واقعه، اساطيري است معني اش اين است که آن واقعه هرگز روي نداده است. ولي اسطوره در حکمت الهي معنائي ديگر دارد و عبارت است از وسيله ضبط رموز ديني و نشان دادن حقايق ناديدني به شکل چيزهاي ديدني. اين تعريف همانند آن نظر متداول ميان انسان شناسان است که مي گويند؛ اسطوره، داستاني مقدس است.” 6در بسياري از تعابير و تفاسير از واژه اسطوره را اگر به دو بخش کنيم، تضاد در تعاريف بهتر نمود مي يابد.
{نخست تعريف علماي اسطوره شناس معاصر که در آن معنايي رمزي مي يابند و دو ديگر تعريف مرسوم و متداول تا زمان حاضر که آن را “بي معني” پنداشته است، يا درست بگويم بعضي از واژه اسطوره (myth) فقط داستاني موهوم (fiction fable) مراد مي کنند.}7
واژه اسطوره در ميان دانش هاي اجتماعي ، مردم شناسي توجه بيشتري را به خود جلب کرده است و هر کدام از گونه هاي مردم شناسي، از ديدگاه تحول گرايي، اشاعه گرايي، کارکرد گرايي و ساخت گرايي تعريف و تحليل خاصي از اسطوره ارائه کرده اند8. در ادامه به تعدادي از تعاريف دانشمندان که به نوعي به اسطوره پرداخته اند، مي پردازيم.
اسطوره از نگاه برخي نظريه پردازان غير ايراني
ميرچاالياده ( mirca eliade)
الياده اسطوره را نقل کننده سرگذشتي قدسي و مينوي مي داند، و راوي واقعه اي که در زمان آغازين همه چيز (زمان اولين) رخ داده است. وي اسطوره را متضمن روايت يک خلقت برمي شمرد. خلقتي که بيان مي کند چگونه چيزي پديد آمده ، موجود شده و هستي خود را آغاز کرده است. الياده اسطوره را چيزهايي مي داند که واقعاً روي داده اند و به تمامي پديدار گشته اند9. وي جوهر دين را اساطير مي داند ، و برآمده از تجربه هاي اصيل ديني مي انگاشت و آنها را از داستانهاي مينوي و حديث واقعيت ها مي دانست که اصيل و پيدايش جهان و جانوران و گياهان و انسان و همه ي “وقايع اولين و اصلي” جهان را بيان مي کنند. او مي گفت: دنياي باستان داراي شکل هاي گوناگوني از دين و باورهاي ديني بودند که

همزمان و همراه هم وجود داشتند، مانند انواع تک خدايي و چند خدايي، به هر دو صورت نرينه و مادينه ي چيره گر، پرستش طبيعت و پرستش نياکان، تجربه ي ديني مقدس به اساطير ساخت و کارکردي سودمند مي داد. در بررسي زمينه هاي متعدد تجربه ي ديني، مانند طبيعت خدايان، اساطير آفرينش، قرباني ها، آيين ها، مرگ و بهشت شباهت ها و ارتباط هاي زيادي ميان فرهنگ ها آشکار مي گردد. “
ماکس مولر (max muller)
ماکس مولر و پيروانش “اساطير را فراورد دوره بيماري زبان مي دانستند و شيوه درست شناخت اسطوره ها و دريافت درست معناي آنها را از راه بررسي و تحليل زبان اسطوره ها مي پنداشتند.آنان ميان زبان و اسطوره يک وحدت واقعي و ريشه مشترک قايل بودند و اعتقاد داشتند که زبان، ماهيتي منسجم و منطقي و اسطوره به ظاهر ، ماهيتي نامنسجم و بي قاعده و نظم دارد.” 10
“جمله مشهور او اين است که اساطير يک بيماري زبان است. در دوراني که زبان براي بيان مفاهيم مجرد هنوز توانايي نداشته است، از پديده هاي جوي، آسماني، خورشيدي و … خداياني ساخته شده است و بعدها در اثر جابجايي فرهنگ ها اسطوره هايي از آنها پرداخته شده است. “11

در نظريه مولر، ارتباط و حلقه اتصال زبان و اسطوره، واژه است و معاني متعددي که از آن پديد مي آيد و حلقه رابط ميان اسطوره و واژه را استعاره (metaphor) مي داند که در ذات و کارکرد زبان ريشه دارد و تخيل را سمت و سو مي دهد و به تصوير و هيئت هاي اسطوره در مي آيد و به اسطوره مي انجامد. وي شکل گيري اسطوره را نتيجه ضروري و ذاتي زبان بيان مي کند “اگر زبان را به منزله شکل بيروني انديشه بشناسيم ،اسطوره سايه تاريکي است که زبان برانديشه مي اندازد و تا هنگامي که سخن و انديشه کاملاً بر هم منطبق نباشند که هرگز هم بر هم منطبق نخواهند شد، اين سايه تاريک (يعني اسطوره) ناپديد نخواهد شد. اسطوره در عالي ترين معناي خود قدرتي است که زبان در هر قلمرويي از فعاليت فرهنگي بر انديشه اعمال مي کند در نظر مارکس مولر “هم ريشه بودن” (paranymy) يعني به کار بردن يک واژه براي رساندن و بيان کردن تصورات کاملاً متفاوت، کليد تفسير اساطير است.” 12
ارنست کاسيرر (Ernest Cassirer)
کاسيرر از انسان به عنوان جانور سنبل ساز (animal symbolicum) نام مي برد.13 “اين تعريف، هر دو تعريف ارسطو از انسان را در برمي گيرد. ارسطو انسان را جانوري عقلاني و نيز جانوري

اجتماعي تعريف کرده بود. کاسيرر معتقد است که تعريف نخست؛ يعني انسان به عنوان جانور عقلاني بسيار تنگ و محدود است و تعريف دوم که انسان را جانوري اجتماعي مي داند، تعريفي بسيار گسترده و فراخ است. خصلت اجتماعي حيات انسان بايد با رجوع به زبان ، اسطوره، هنر، دين و علم به عنوان “عناصر و شرايط تشکيل دهنده” اين شکل عالي ترين جامعه مشخص و معين شوند.”14
کاسيرر اسطوره را وجود بي واسطه و تاثير بي واسطه مي داند15، و ارتباطي که ميان اسطوره و اشيا برقرار مي شود را ارتباطي منطقي نميداند که “وقتي ميان اشيا قرار گرفتند آنها را از يکديگر ممتاز کنند و نيز به يکديگر مرتبط نمايند، بلکه برعکس، روابط اسطوره اي مانند نوعي چسبند که مي توانند ناجورترين عناصر را به هم بچسبانند”16 کاسيرر اسطوره را شکلي از تفسير مي داند که قائم به ذات است و با آنکه از عناصر ذهني بهره مي برد ولي خود را بيان مي کند.17
کاسيرر اسطوره ، هنر، زبان و علم را به گونه نماد مي داند “نماد نه به معناي صورت محضي که به کمک اشارات و ترجمان تمثيلي بر واقعيت محققي دلالت مي کند بلکه به مفهوم نيروهايي که هر يک از آنها جهاني از آن خويش را مي سازند پس صورت هاي خاص نمادين نه تقليدهاي واقعيت بلکه اندام هاي واقعيت اند، زيرا تنها بواسطه آنهاست که هر چيز واقعي به يک موضوع دريافت عقلي تبديل مي گردد و بدين سان به فهم ما در مي آيد.”18
اندرو لانگ (Andrew lang)
لانگ از جمله کساني است که ” به علت شناختي در اساطير معروف است و بر اين نظريه است که تمام اساطير يک علت يا توضيح يا چيزي در دنياي واقعي را با دليل بيان مي کنند.
نورتروپ فراي (Northrop frye)
فراي ادبيات را نشات گرفته از اساطير مي داند و اسطوره را اينگونه تعريف مي کند. اسطوره “کوشش ساده و ابتدايي تخيل براي اين هماني (همانندي) جهان بشري با جهان غير بشري است و غالباً داستاني درباره يک رب النوع است. بعدها اساطير بتدريج با ادبيات عجين و اسطوره اصل اساسي از داستان سرايي مي شود.”19
زيگموند فرويد (Sigmund freud)
فرويد و پيروان او در مکتب روانکاوي اسطوره را “نمادي از زيست – بومي دروني ذهن ناهوشيار تفسير مي کردند و ريشه آن را در پويش هاي روان – جنسي بشر و توجيه کننده آرزوهاي ناخودآگاه، ترس ها و ميل جنسي مي دانند.”20 فرويد اساطير را همانند روياها مي دانست که ته مانده هاي تغيير شکل يافته تخيلات، اميال اقوام و روياهاي متمادي بشريت اند.
در پاسخ به اينکه اسطوره ها از کدام بخش ذهن فرا فکنده مي شوند، فرويد به ناخودآگاه انساني اشاره مي کرد و آن را نهانخانه اي تصور مي کرد که روياهاي جنسي در آن ذخيره مي گردد و ذهن خودآگاه از آن بي خبر است و نتيجتاً اساطير در نظر فرويد برآمده از جنسيت اند.
زيگموند فرويد روياها را بازتاب عقده هاي جنسي ميدانست که از دوران کودکي نشأت مي گيرند اما يونگ ( از شاگردان فرويد) بر آن بود که “نمادها در روياها بسيار بغرنج تر و پرمعناتر از آن هستند که تنها به کام هاي جنسي سرکوفته بازگردند.”
کارل گوستاو يونگ
يونگ نمادهاي رويا را در سرشت و بنياد فردي مي دانست. يونگ در پاره اي موارد با نظر فرويد انديشه اي متفاوت پيدا کرد. وي و پيروانش بر اين باور بودند که ” اساطير نمايانگر درون مايه ناخودآگاه جمعي هستند که با صورت هاي مثالي مادر ، کودک، قهرمان، نيرنگ کار وغول درمي آيند. اينها همه قالب هاي صوري ذهنيتي ساده هستند و تجربيات زندگي فردي تعيين مي کند که اين صور ذهني مثالي در چه شکلي تبيين گردند”.21
اين گروه مي گويند اساطير همه ي جهان، مضاميني مشابه دارند که بازتابنده ي ناخودآگاه جمعي واحد و مشترک هستند. اسطوره ها در شيوه عملکرد خود، تاثير محيط فيزيکي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي هر فرهنگ را در نمونه هاي مثالي نشان مي دهند. به گمان وي همانگونه که روياها بيانگر آرزوهاي پنهان آدمي هستند اسطوره نيز مي تواند بيانگر آرزوها، ترس ها، اميدهاي يک قوم يا جامعه باشد.22
به زعم وي درون ناخودآگاه جمعي انسان ها يا روياهاي جمعي بشري ، نمادهايي وجود دارند که در وسعت فرهنگي انسان و با گوناگوني فراوان خود بازتاب و کارکرد يکسان دارند. نمادهايي که خاستگاهشان ناخودآگاه جمعي انساني است و کالبدهايي هستند که بصورت کهن نمونه ها، پيکره و شکل مي پذيرند و نمود مي يابند.23
اسطوره از نگاه برخي نظريه پردازان ايراني
مهرداد بهار
بهار اسطوره را اينگونه تعريف مي کند: “اسطوره اصطلاحي کلي است و در برگيرنده باورهاي مقدس انسان در مرحله خاص از تطورات اجتماعي که در عصر جوامع باصطلاح ابتدايي شکل مي گيرد و باورداشت مقدس همگان مقدس همگان مي گردد.”24 نظر بهار در اين است که هر انديشه و گفتار و ديدگاهي به نوعي خاص ، اسطوره را تعريف مي کند و هر کدام يک ويژگي از اسطوره را درنظر دارند بنابراين تلفيقي از تئوري ها، نظرها و تعريف ها م يتواند ديدگاهي صحيح تر و محتاطانه تر را بيان کند و اضافه کند ” اساطير مجموعه اي است از تاثيرات متقابل عوامل اجتماعي – انساني و طبيعي که از صافي روان انسان مي گذرد، با نيازهاي مختلف رواني – اجتماعي ما هماهنگ مي گردد و همراه با آيين هاي اجتماعي خويش ظاهر مي شود و هدف آن پديد آوردن سازشي و تعادلي بين انسان و پيچيدگي هاي رواني او با طبيعت پيرامون خويش است.”25
جلال ستاري
جلال ستاري اسطوره را اينگونه تعريف مي کند: “به گمان من آنکه با اسطوره زندگي نکند اصلاً وجود ندارد . ما به عشق معتقد هستيم آنگاه که شيفته کسي مي شويم ، براي او تألي نمي شناسيم. اين اسطوره است. اين باور که آن را که دوستش دارم فقط همين است و جز اين نيست از مقوله اسطوره بشمار مي آيد. شهادت از مقوله اسطوره است. کدام قومي است که با فکر شهادت زندگي نمي کند؟ و اين باور که شهيد زنده ي جاويد است از مقوله اسطوره مي آيد. سر و راز انتظار، از مقوله اسطوره است. 26
جلال ستاري در مقدمه معاني متعددي که از اسطوره مستفاد ميشود را ذکر ميکند:
1. آنچه از اسطوره معنايي رمزي در ميابد. که در اين معني اسطوره معنايي مثبت دارد و کاربرد آن نظم بخشيدن و معنا دادن به اموري است که بعلت ناشناس بودن علل واقعي آنها معلوم بشر نيست.
2. اسطوره، به معناي قصه و داستانهاي موهوم که در اين معني بارمنفي دارد و جز خيال پردازي پوچ و گمراه کردن ذهن هدفي ندارد.27
ستاري اسطوره را بعنوان عنصري معنا بخش و هويت ساز چنين اصلاح ميکند، که” شرط رشد و دوام هر فرهنگ و لاجرم لازمه ي شناخت هويت فرهنگي خويش ، وجود غير يا خويشتن ديگري (alter ego) است که متفاوت با ما و رقيبمان باشد؛ و بدينگونه است که هويت ساخته ميشود که برخلاف تصور مزمن ، نه بطور طبيعي وجود دارد و نه ثابت و لاتتغير است، بلکه حقيقتاً ساخته و پرداخته ميشود.”28
علي شريعتي
شريعتي اسطوره را جبران کمبود تاريخ مي داند؛ ” اساطير، تاريخي است نه آن چنان که هست بلکه چنان که بايد باشد. اساطير بيان زندگي و وقايع افرادي است برتر از انسان، کاملتر از انسان و هر کدام مظهر کامل و مطلق يکي از مسايل و امور در دنيايي بالاتر از دنياي واقعيت. اساطير مجموعه اي است از نمونه هاي عالي هراحساسي، نمونه هاي عالي هر تقدسي، نمونه هاي عالي هر جمالي و زيبايي معنوي و مادي، پس نمونه سازي مي کند، اما آن چه هست نيست، آن چه بايد باشد است.”29
ژاله آموزگار
آموزگار در فرهنگ عامه و در برخي از فرهنگ ها، اسطوره را چنين معني مي کند: “آنچه خيالي و غير واقعي است و جنبه افسانه اي محض دارد” .
اما اسطوره را بايد داستاني و سرگذشتي مينوي دانست که معمولاً اصل آن معلوم نيست و شرح عمل، عقيده، نهاد يا پديده اي طبيعي است بصورت فراسويي که دست کم بخشي از آن از سنت ها و روايت ها گرفته شده و با آيين ها و عقايد ديني پيوندي ناگسستني دارد. در اسطوره، وقايع از دوران اوليه نقل مي شود به عبارت ديگر سخن از اين است که چگونه هر چيزي پديد مي آيد و به هستي خود ادامه ميدهد. شخصيت هاي اسطوره را موجوداتي مافوق طبيعي تشکيل مي دهند و همواره هاله اي از تقدس، قهرمان هاي مثبت آن را گرفته است. اسطوره گاهي به ظاهر حوادث تاريخي را روايت مي کند اما آنچه در اين روايت ها مهم است صحت تاريخي آن نيست بلکه مفهومي است که شرح اين داستانها براي معتقدان آنها دربردارد و همچنين از اين جهت که ديدگاههاي آدمي را نسبت به خويشتن و جهان و آفريدگار بيان مي کند داراي اهميت است. و او (آموزگار) چنين مي گويد: “اسطوره واکنشي از ناتواني انسان است در مقابله با ناتواني ها و ضعف او در برآوردن آرزوها و ترس او از حوادث غيرمترقبه.”30
بهترين تعريف از نظر جلال ستاري تعريفي است که ميرچا الياده ارائه مي دهد و مهرداد بهار هم تا حدود زيادي با آن موافق است. ستاري نظر ايلياده را اينگونه بيان مي کند: به اعتقاد وي، اسطوره زنده در جوامع سنتي داستاني قدسي و مينوي است که کارهاي نمايان خدايان و موجودات فوق طبيعي يا نياکان فرهنگ آفرين را که در ازل، در زمان بي آغاز، زمان بي مکان، روي داده حکايت مي کند و بنابراين روايت، پيدايش جهان و جانوران و گياهان نوع بشر و نهادها و آداب و رسوم علل خلق آنها و کلاً شرح آفرينش کون و کائنات است. اسطوره با تاريخ آفاقي بيگانه است و درست تر بگوئيم ضد تاريخ است، چه زمان آن، زمان سرمدي يا زمان بي زمان است و همين کار ويژه اسطوره است که “بازگشت جاودانه” نام گرفته است. 31
لازم بذکر است که براي آشنا شدن با ديدگاههاي مختلف ، علاوه بر نظريات بالا که غالباً در تاييد و معني اسطوره است، طي مصاحبه اي که نگارنده (پژوهشگر پايان نامه) با دکتر فريدون جنيدي ، زبان شناس، فردوسي شناس و تاريخ دان ، انجام داده است با نظريه متفاوتي در خصوص اسطوره در ايران روبرو مي شويم که چنين مي باشد:
فريدون جنيدي
جنيدي خاستگاه اسطوره را در اروپايي مي داند که براي جبران ضعف ها و ناتواني هاي خويش داستانهايي را به دروغ آفريده اند؛ خداياني که به هم تجاوز مي کنند و … و همچنين اشاره مي کند که بايد به انديشه اي که چنين آفريده هايي را خلق کرده شک کرد . او معتقد است که خاستگاه انديشه با اسطوره مغايرت دارد . جنيدي در ادامه افزود: ايران خاستگاه تاريخ است و تاريخ، رسم ها و آيين هايي از خود به جاي مي گذارد که اين رسم و آيين، آفرينش ذات انديشه است. به نظر جنيدي، داستان يعني تاريخ ، و واژه “تاريخ” که از مورخ گرفته شده ريشه ايراني دارد و حتي او اشاره مي کند که مي شود واژه “پهلواني” را هم رده تاريخ و داستان در ايران گرفت.
ابراهيم واشقاني فراهاني
ابراهيم واشقاني فراهاني بخشي از رساله دکتراي خويش را با نام “اسطور? آغاز در ايران باستان”،دفاع شده در فروردين ماه ???? به بررسي مفهوم اسطوره اختصاص داده است. به همين دليل گفتگويي نيز با ايشان انجام شد که ماحصل آن در ادامه آمده است:
واژه ي اسطوره و ريشه آن

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

اسطوره و جمع آن،اساطير در زبان فارسي واژگاني دخيل از زبان عربي‌اند:”أُلاسطوره ج أَساطير:القصَّه أَو الحكايه و فيها مزيج من مبتدعات الخيال و التقاليد الشعبيه” (المنجد، ذيل”الأُسطورَه”)،اسطوره و جمع آن اساطير،روايتي است آميخته با ساخته‌هاي خيال و سرگذشت‌هاي باستاني.واژه‌ي اسطوره در زبان عربي، خود دخيل از اصل يونانيhistoria است كه واژه‌اي است همخانواده با واژه‌ي انگليسي history به معني تاريخ.بنابر اين در گوهر اساطير،تاريخ‌نگري و تاريخ‌نگاري را مي‌توان سراغ گرفت و بسياري از اسطوره‌ها را مي‌توان روايتي تغيير يافته از تاريخ دانست.
اساطير ناهمزماني با اكنون را در گوهر خود دارند.در زبان عربي نيز واژه‌ي اسطوره-چنانكه واژه‌ي تاريخ-داراي بار كهنْ‌بودگي است،چنانكه در قرآن‌كريم از زبان مشركان مي‌خوانيم:”ما هذا الّا اساطير الاولين”(قرآن،6/25)،اين نيست مگر اسطوره‌هاي گذشتگان.
زنده‌ياد مهرداد بهار واژه‌هاي historia و histori را از ريشه‌ي هندواروپاييvid- و همخانواده با واژه‌ي سنسكريت vidya و واژه‌ي فارسي باستان vaedya به معني دانش مي‌داند (ر.ک: بهار، پژوهشي در اساطير ايران،343)،بر اين اساس اسطوره‌ها در بنيان خود گزارش شناخت بشر اعصار باستان از هستي درون و پيرامونش بوده‌اند.چنانكه خواهيم گفت پيش از پيدايش علم(science) و روش علمي،بشر با چندين روش ديگر،هستي را تفسير مي‌كرده‌است و روش اسطوره‌اي از مهمترين و كهنترين روشها براي حصول اين مقصود بوده‌است و بلكه روش اسطوره‌اي را بايد كهنترين روش تفسير هستي دانست،زيرا واژه‌ي اسطوره به سبب اشتقاق از ريشه‌ي vid- كاملاً معادل و مساوي دانش بوده‌است و نشان مي‌دهد كه اسطوره و دانش در نزد بشر عهد باستان يكي بوده‌اند.
واژه‌ي اسطوره هم خانواده با واژه‌ي فارسي’ نويد’ به معني بشارت است و نيز واژه‌هاي عربي وَعد،وَعيد و وَعده را بايد از همين خانواده و به احتمال زياد بايد مأخوذ از واژه‌ي فارسي باستانvaedya دانست.بر اين اساس در بن اساطير،گونه‌اي از آينده‌نگري و ابديت نهفته‌است و همين بخش از گوهر اساطير است كه اسطوره‌ي فرجام را و بويژه اسطوره‌ي موعودان را پديد مي‌آورد،به همان سان كه كهنْ‌بودگي نهفته در اساطير،مايه‌ي پيدايي اسطوره‌ي آغاز مي‌شود.
معادل واژه‌ي اسطوره در زبان انگليسي واژه‌ي myth است.اين واژه مي‌بايد از ريشه‌ي هندواروپايي mud- به معني انديشيدن باشد.بهار نيز بر همين عقيده‌است و مي‌افزايد كه واژه‌ي myth همخانواده با واژه‌ي فارسي ‘ مُست’به معني فكر است(بهار،پژوهشي در اساطير ايران،344).از اين جهت نيز اساطير را بايد گزارش شناخت بشر اعصار باستان از هستي دانست.
تعريف اسطوره و ويژگيهاي آن
اسطوره‌ روايتي است كه داراي خوشه‌اي از ويژگي‌ها باشد و هر چند كه اين ويژگي‌ها برحسب موارد و مصاديق اساطير، بسيارند و متفاوت، اما برخي را مي‌توان به سان مهمترين ويژگي‌ها دانست و برشمرد:
1- دلالت روايت به گذشته يا آينده اي بيرون از دسترس؛
2- فقدان دقت در ابعاد زمان، مكان، توانايي و … ؛
3- تمايل به ارائه دادن نمونه‌هاي مطلق، به گونه‌اي كه هرچه اجزاي سازنده‌ي روايت، مطلق‌تر باشند، احساس اساطيري بودن روايت، بيشتر مي‌شود و هرچه از اين اطلاق كاسته شود، احساس اساطيري بودن روايت نيز كاهش مي‌يابد.
هر چند ويژگي‌هاي ديگري را نيز مي‌توان بر اين تعداد افزود، اما اين سه‌ويژگي ياد شده‌، اهميت بيشتري دارند و حتي مي‌توان هر سه را پيوسته به هم و خوشه‌اي واحد دانست.براي نمونه مطلق سازي شخصيتهاي بد و خوب،زاده‌ي به هم خوردن دقت ابعاداست و هرگاه،شخصيتي مطلق شود،خارج از دسترس قرار مي‌گيرد و بودن او به گذشته يا آينده‌اي خارج از دسترس احاله مي‌شود، زيرا در هستي اطرافمان، نه موجودات مطلق، بلكه تنها موجودات جزئي و معين و محدود را مي‌يابيم.
واژه‌ي اسطوره و جمع آن يعني اساطير هم با استناد به نحوه‌ي كاربرد اين واژه در تداول عامه و نيز تداول اهل فن و هم بر اساس آنچه تا اينجا ريشه‌يابي شد،نه قهرماني منفرد بلكه روايتي است متشكل از قهرمان-يا قهرمانان-به علاوه‌ي شبكه‌اي از حوادث واين روايت بايد داراي ويژگي‌هايي باشد كه از آنها سخن گفتيم.تكيه بر روايت بودن اسطوره تا بدان‌حد است كه برخي اسطوره‌پژوهان، صرف تصويرسازي وتوصيف قهرماناني چون ميترا(مهر) را مشمول عنوان اسطوره نمي‌دانند:…”اما با وجود اين تصويرپردازي،هيچ افسانه واسطوره‌اي درباره‌ي آنان ذكر نشده و تصويرپردازي فقط براي ترسيم خصوصيت اين دو شخصيت به‌كار رفته‌است”(هينلز،119)( اين دو شخصيت،ميترا ايزد پيمان و وَرونَه ايزد سخن راست اند).با اين‌حال واژه‌ي اسطوره در كاربردهاي غير فني و اغلب ژورناليستي،گاه در معنايي متفاوت با صورت جمع خود،يعني اساطير به‌كار مي‌رود. در چنين كاربردي، اسطوره نه معادل يك روايت،بلكه معادل قهرمانان بسيار بزرگ ونزديك به مطلق و خارج از دسترس به كار مي‌رود و به صورت اسطوره‌ها-و نه به صورت اساطير- جمع بسته مي‌شود.32
1-3- گونه هاي اسطوره
اسطوره را گونه هاي متفاوتي است که هر کدام به صورتي خاص نمود مي يابند و هنوز هم در بسياري از جوامع کارکرد خود را دارند ان گونه ها عبارتند از : 1- اسطوره آييني 2- اسطوره خاستگاهي 3- اسطوره کيش 4- اسطوره اعتبار و شخصيت 5- اسطوره فرجام33
1- اسطوره آييني (Ritual Myth)
اين گونه از اسطوره ها که غالباً از کاخ ها و معابد شهرهاي کهن گرفته شده، گوياي راه و آييني است که کاهنان معابد کارگزار آن بودند و کارهاي آييني که توسط اين کاهنان انجام مي گرفت با کلام و اوراد همراه بوده است.
2- اسطوره هاي خاستگاهي (Original Myth)
اسطوره هاي خاستگاهي يا علت شناختي از شکل هاي ديگر اسطوره است و کارکرد آن، بيان خاستگاه يا علت هر چيزي است.
3- اسطوره کيش (Cult Myth)
اسطوره کيش غالباً توصيف کننده شرايط و حالات ويژه اي است و کارکرد آن در جهت تداوم آن شرايط و حالات قرار مي گيرد. مثلاً در دوره تک خدايي ، سه جشنواره عيد سبت، عيد فصح و عيد فوريم که دو عيد اول از آغاز امکان بحرانيان و عيد سوم پس از اسارت در بابل رواج يافت. هر يک از اين اعياد نمودهايي از کارکرد اسطوره کيش هستند.
4- اسطوره اعتبار شخصيت (Prestige Myth)
کارکرد اينگونه از اسطوره ها، ايجاد اعتبار و شخصيت براي قهرمانان و مکان هاست چون تولد رمولوس و رموس، رستم، گيل گمش، هراکلس.
5- اسطوره فرجام (Eschatological Myth)
اين گونه از اسطوره، روايت هاي اوضاع و احوال جهان پس از مرگ و فرجام و رستاخيز جهان را بازگو مي کنند
الياده، گونه هاي اسطوره را در جوامع مختلف به ترتيب زير بيان مي کند:34
1- اسطوره آفرينش کيهاني
2- اسطوره هاي آفرينش و نقش آن در درمان بيماريها
3- تجديد و دوباره زايي جهان
4- بازگشت به اصل
1-4 اسطوره و روايت
از قديمي ترين و کهن ترين اساطير معاصر و امروزي که همگي ثبت و ضبط شده اند، تماماً حکايت و روايت هستند. لوي – استروس تأکيد دارد که هر اسطوره، داستاني را نقل مي کند و Greimas اسطوره ها را روايت هاي کوتاه و بلند مي خواند. ” از لحاظ زبان شناسي، هر اسطوره ، پايگاه کلام يا گفتار (Parole) را دارد. به معنايي که دوسوسور (F.de Saussure) مراد مي کرد. پس از اين ملاحظه، واضح است که گفتار يا کلام اسطوره، مانند هر منطوق زباني، قابل ترجماني و گزارش به رمزگان يا مجموعه علائمي ما (code) ديگر است. مثلاً اسطوره اي که حکايتي را نقل مي کند ، ممکن است به نوعي درام ترجماني شود و يادآور مي شويم که يونانيان مايه و مضمون تراژدي را اسطوره مي ناميدند.
اسطوره اي که راوي حکايت و داستان است، ممکن است به زبان نوعي از انواع ادب غنايي يا به زبان هنر پيکرتراشي و نقاشي گزارش شود. در اين صورت آن هنرها، همه، نشانه هاي روايت و حکايت (اسطوره) ، نشانه هاي مبنا و مرجع (آن هنرها) محسوب مي شوند.”35
در اين خصوص لازم بذکر است براي پي بردن به ريشه اسطوره هاي ايراني با نظر ژاله آموزگار آشنا شويم.
ژاله آموزگار نيز درجايي ديگر از کتاب “تاريخ اساطيري ايران” دسته بندي اي از اساطير ايران را معرفي کرده است اما متذکر شده است “براي دست يابي به اسطوره هاي ايران، نخست بايد منابع مورد استفاده را معرفي کرد . اين منابع را مي توان به صورت زير دسته بندي کرد”:
الف- منابع هندي : بدليل فرهنگ مشترکي که از دوران مهاجرت آرياييان به بعد ميان هند و ايران وجود داشته است آثار هندي باستان در بسياري از موارد منبع مناسبي براي اساطير ايران به شمار مي رود.
1. وداها: قديمي ترين اثر هندي به زبان سانسکريت است و خود، چهار کتاب را شامل مي شود. ريگ ودا قديمي ترين بخش وداهاست که آن را هم رديف گاهان يا گات هاي اوستا دانسته اند. اين کتاب مجموعه اي افزون بر هزار سرود است که ساليان متمادي به صورت شفاهي و سينه به سينه نقل شده است. سرودها و نيايش هاي آن مربوط به دوران کهن آريايي است. ياجور ودا ، بيشتر کلام منثور است و دعاهايي را که در ريگ ودا آمده تکميل مي کند. سام ودا، سرودهايي است که برهمنان موقع قرباني و نيايش مي خوانند. اثروه ودا، مشتمل بر افسون ها و وردهاي سحر و جادوگري دوران باستان هند است که از ترس و غضب و شهوت و نفرت و همچنين از دردهاي جسماني سخن مي گويد و براي شفاهاي بيماري ها دعاهاي فراوان دارد.
2. اوپانيشاتها: مجموعه جديدتر ادبيات ودايي و شامل دعاهاست.
3. مهابهاراتها: اين کتاب مرتبط با خدايان دوره هاي متاخرتر است.
4. پورانا :اين کتاب داستان هاي باستاني را دربردارد.
ب- منابع اوستايي
کتاب اوستا که زبان آن جزء زبانهاي باستاني ايران است و مدتهاست سينه به سينه نقل مي شده در دوره ساساني با تکيه بر آگاهي هاي همه موبدان و با خطي که در دوره ساساني بر مبناي خط پهلوي اختراع شده بود تدوين يافته است. اوستاي ساساني شامل 21 کتاب بوده است که خود مختصرتر از اوستاي دوره باستاني است. اوستاي موجود در حدود يک چهارم اوستاي دوره ساساني و شامل 5 کتاب است که عبارتند از:
يسنها: مشتمل بر سرودها و دعاهاي ديني است . گاهان باستاني ترين بخش اوستاست و آن را سروده هاي خود زرتشت مي دانند.
ويسپرد: مجموعه اي ازملحقات يسنهاست.
يشتها: مشتمل بر سرودهايي خطاب به خدايان باستاني است.
ونديداد يا ويديوداد: در اصل کتابي است مربوط به آيين هاي عملي زندگي در کيش زرتشتي ولي مطالب اساطيري نيز در جاي جاي آن ديده مي شود.
خرده اوستا: خلاصه اي از اوستاي دوره ساساني و مجموعه اي از دعاها و نيايش هاست.
ج- منابع مانوي
منابع مانوي شامل نوشته هاي ماني و پيروان اوست. کهن ترين آثار مانوي در سده 3 و 4 ميلادي تدوين يافته است و آثار متاخر آن به قرن 7 و 8 ميلادي تعلق دارد. اين اسطوره ها در مواردي به شناخت اساطير ايراني کمک مي کند.

د- منابع پهلوي
اين آثار متعلق به دوره ساساني است و حتي آثار و روايت هاي بسيار قديمي تري را بازگو مي کند که عبارتند از:
1- دينکرد
2- بُندَهشن


پاسخ دهید