جهاني‌شدن اقتصاد جنبه‌هاي مثبت زيادي (خصوصاً براي كشورهايي مثل چين) داشته است. مثلاً تجارت الكترونيك سبب توسعة رفاه مي‌شود: افزايش خدمات و كاهش تعداد واسطه‌ها سبب كاهش حاشية سود مي‌شود. كاهش هزينة ارتباطات، مبادلة اسناد و كاهش هزينة اراية خدمات بانكي، از ديگر مزاياي آن است.

اما چالشهاي اقتصادي جهاني‌شدن مانند مشكلات اشتغال و معيشت كارگران، مهاجرت، فقر و افزايش شكاف بين غني و فقير، كم شدن منابع مالي دولتها براي هزينه‌هاي اجتماعي و آموزش و پرورش (كه مورد توجه هابرماس هم قرار گرفته است)، افزايش رقابت‌هاي نابرابر بين توليد‌كنندگان داخلي و خارجي، ظهور و قدرت‌گرفتن شركتهاي چند مليتي، وابستگي‌ بيشتر اقتصاد كشورها به اقتصاد بين‌المللي، نهادينه‌كردن مصرف‌گرايي و گسترش تقسيم كار بين‌المللي و… را نبايد اموري قطعي و اجتناب‌ناپذير دانست. از همين رو هابرماس در پي اين است كه اقتصاد فراملي را تحت كنترل سياست فراملي قرار دهد. او همصدا با كارل پولاني معتقد است كه تجارت بين‌المللي تنها توسط تكامل خود به خود بازار تعيين نمي‌شود بلكه سلطة جهاني نيز آن را تعيين مي‌كند (هابرماس، ترجمه پولادي،1380: 127).
ب- جهاني‌شدن ارتباطات (تكنولوژيك):
از جمله مؤلفه‌هاي اصلي پديدة جهاني‌شدن، گسترش ارتباطات بين‌المللي است. شايد به دليل اهميت اين حوزه و نقش آن در شكل‌گيري و تسريع پديدة جهاني‌شدن، انتظار بر اين بود كه قبل از ساير ابعاد به اين بعد پرداخته مي‌شد شايد هم به دليل درهم تنيدگي اين بعد با ساير ابعاد، نبايد بطور جداگانه آن را بررسي كرد، چرا كه وقتي به جهاني‌شدن سياسي، اجتماعي و… هم نظر داريم، منظورمان تغييرات اين حوزه‌ها با توجه به تغيير حوزة ارتباطات است. به هر حال در ذيل به برخي از مهم‌ترين جنبه‌هاي تغيير در حوزة ارتباطات در عصر جهاني‌شدن اشاره مي‌شود:
ارتباطات در قرون اخير تحولاتي انقلابي را تجربه كرده است. ارتباطات متعلق به دوران انقلاب صنعتي (مثل هواپيما) ارتباطات الكترونيكي (مثل تلويزيون) و ارتباطات ماهواره‌اي (اينترنت) يكي از اين تقسيم‌بندي‌هاست. (گل محمدي، 1383: 58)
اينترنت، تلويزيون ماهواره‌اي و رسانه‌هاي الكترونيكي در ايجاد و گسترش پديدة جهاني‌شدن نقش محوري يافته‌اند. در واقع موانع طبيعي زمان ومكان از پيش رو برداشته شده اند.به اين معنا كه مثلاً فاصلة بين تهران و برلين به شكلي پديدار شناسانه متفاوت از دنياي واقعي درك خواهد شد. بديهي است با گسترش امكانهاي ارتباطي، آگاهي نسبت به جهان به عنوان يك كل افزايش خواهد يافت و بدين ترتيب از درهم فشردگي جهان مي‌توان صحبت كرد. هابرماس معتقد است كه “اكنون اصطلاح “شبكه” چه در اشاره به وسايل حمل و نقل كالا و اشخاص، جريان سرمايه، يا انتقال و پردازش اطلاعات يا چرخة رابطة بين‌شهري، تكنولوژي و طبيعت، به يك اصطلاح كليدي تبديل شده است” (هابرماس،ترجمه پولادي،1380: 108).
ج- جهاني‌شدن اجتماعي- سياسي:
هابرماس در مقالة “منظومة پساملي و آينده دموكراسي” به جهاني شدن اجتماعي و سياسي توجه كرده است. عمده‌ترين مسائل جهاني شدن سياسي عبارتند از: گسترش مراكز قدرت در سطح جهاني، سلطة سازمانهاي بين‌المللي بر سازمانهاي ملي،حركت در جهت تشكل‌هاي منطقه‌اي و بين‌المللي، از بين رفتن مرزهاي جغرافيايي- سياسي، افزايش قدرت افكار عمومي و در نظر گرفتن خواسته هاي اقليتها.هابرماس بطور ويژه به افول دولت- ملت‌ها توجه كرده است:
“فراگرد دموكراتيك به عنوان نهادي قابل قبول در دولت عامه فقط در چارچوب دولت- ملت توانسته بود تحقق يابد. اكنون با فرايند جهاني شدن اين منظومة دولت- ملت‌ به زير پرسش رفته است” (ترجمه پولادي،1380: 94).
به لحاظ اجتماعي و سياسي، مشكلات عديده‌اي پيش روي ملت‌هاست. شعار مجمع اجتماعي جهاني مبني بر اينكه: “دنياي ديگري امكان‌پذير است” به تنهايي بيانگر آشفتگي اوضاع موجود است. افزايش فقر در جهان، شكاف بين غني و فقير، رشد حاشيه‌نشيني، حذف گروههايي از فرايند جهاني شدن، تغيير ساختار خانواده‌ها به سمت خانواده تك والد، بزهكاري جهاني، مواد مخدر و بيماريها نمونه‌هايي از نابسامانيهاي اجتماعي‌اند.
در اين شرايط توجه به تربيت مدني در آموزش و پرورش اهميت زيادي يافته است و مفهوم شهروند مقيم شهر يا كشور خاص به مفهوم شهروند بين‌المللي تغيير كرده است. ذكر اين نكته لازم است كه هر چند اقتصاد جهاني رشد گسترده‌اي داشته است اما هنوز تا ايجاد جامعه‌اي به واقع جهاني، فاصله داريم.

د- جهاني شدن فرهنگ:
شايد كمتر حوزه‌اي از جهاني شدن مانند حوزة فرهنگ مبهم و داراي چهره‌اي دوگانه باشد. در حاليكه برخي، از تسلط و همگاني شدن يك فرهنگ خاص، صحبت مي‌كنند (همچون فوكوياما) بعضي ديگر معتقدند كه با جهاني شدن، خاص‌گرايي‌هاي فرهنگي تقويت مي‌شود. تغيير الگوي مصرف، تغيير معيارهاي فرهنگي، ايجاد هويت‌هاي چند‌گانه (محلي، ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي)، خودباختگي فرهنگي از جمله مسائل جهاني‌شدن فرهنگ هستند. (عليقليان، 1384: 31)
جهاني‌شدن باعث درك متقابل جوامع و احترام نسبت به ساير فرهنگها مي شود و نوع دوستي را افزايش مي دهد. انسانها از طريق تعامل با فرهنگ هاي ديگر، متوجه مي شوند كه فرهنگ امري نسبي است و بايد به همه ي فرهنگها احترام گذاشت.
در بحث فرهنگ جهاني، توجه به “بحران هويت” حائز اهيمت است. گروه در تعيين هويت نقش اساسي دارد. با جهاني‌شدن به موازات تشكيل چشم‌انداز‌هاي اجتماعي بزرگتر، فرد داراي سلسله‌اي از هويت‌هاي متوالي مي‌شود كه البته نبايد با هويت‌هاي اجتماعي كوچكتر در تعارض باشد. آنچه امروز در سطح فرهنگي نمايان است تكثر گرايي و توجه به اقليت‌هاست. مقاومتها و خاص‌گرايي‌هاي فرهنگي در برابر هجوم فرهنگِ غربي تقويت شده‌اند. هابرماس در اين شرايط به دنبال گفتگوي فرهنگ هاست. وي در مصاحبه‌اي در انجمن حكمت و فلسفة تهران، تسامح و “مدارا” را به عنوان راهبرد اساسي پيشروي به سمت اين هدف بيان مي‌كند.
تلاش براي ارائة تعريفي از “جهاني‌شدن”:
در پايان مبحث جهاني‌شدن با تأكيد مجدد بر اينكه اراية تعريفي دقيق و جامع از پديدة جهاني‌شدن ممكن نيست، تعريفي از اين پديده از ديدگاه هابرماس بيان مي‌شود هابرماس بدون اينكه در پي ارائه ي تعريفي جامع ومانع از اين پديده باشد در مقالة جهاني‌شدن و آيندة دموكراسي آورده است:
“جهاني‌شدن بر افزايش دامنه و شدت مناسبات تجاري، ارتباطي و مبادله در فراسوي مرزهاي ملي دلالت مي‌كند. من اين مفهوم را براي توضيح يك فرايند بكار مي‌برم، نه به عنوان يك وضع نهايي” (ترجمه پولادي،1380: 101)
2-2-2- يورگن هابرماس
يورگن هابرماس در سال 1929 ميلادي در آلمان به دنيا آمد. در 1956 به فرانکفورت رفت و مطالعات خود را در “‌موسسه تحقيقات اجتماعي” که بعدها به “‌مکتب فرانکفورت” مشهور گشت، دنبال نمود و اولين اثر خود يعني “‌تحول ساختاري در حوزه عمومي” را در سال 1962 تاليف نمود.
هابرماس را مي توان مهمترين انديشمند اجتماعي در جهان امروز به شمار آورد. او با ارائه نقدي جامع از شناخت شناسي و روش شناسي اثبات گرا توانست سهمي ماندگار در پذيرش انتقادي تجربه باوري انگليسي- آمريکايي در انديشه آلماني داشته باشد. او با آميختن افکار کانت، فيخته7 و هگل با افکار ويتگنشتاين8، پوپر9 و پيرس10 به زباني دست يافت که در آن نظرات مارکس، فرويد5 و همين طور ميد6 و پارسونز7 بيان شده است.
فلسفه اجتماعي او، نظريه دانش و ارتباطات، مارکسيسم و البته نظريه جامعه شناسي را در بر مي گيرد. او با متفکرين بزرگ قرن بيستم از جمله ” فوکو، گادامر8، لومان9، ليوتار10، دريدا” و با پوپري ها بحث و مذاكره داشته است.
براي درک بهتر آثار هابرماس ناگزير از بررسي افکار انديشمندان موثر بر وي هستيم. هر چند در اين فرصت، بررسي افکار تمام آنها ممکن نيست اما در ذيل به خلاصه اي از مهم ترين آنها اشاره مي شود:
انديشمندان موثر بر هابرماس:
الف- کانت11: نظريه اخلاقي هابرماس، بيش از هر چيز به نظريه اخلاقي کانت نزديک است (مك كارتي،7:1990). به همين جهت وي را فيلسوفي نوکانتي مي دانند. به جهت گستردگي نظريات کانت، تنها به فلسفه اخلاق وي وتاثير آن بر هابرماس نظري خواهد شد.
اخلاق کانت: خرد عملي براي كانت به معني بررسي و شناختن اصول اخلاقي است. معيار فضيلت، “دستور مطلق12” است. بنا به تاثير اين مفهوم در اخلاق گفتماني شرح آن دراين قسمت مي آيد. طبق نظر كانت فضيلت به خود رفتار و نه به توابع آن برمي گردد. رفتار بايد در قالب ذهني بصورت يک قاعده کلي درک شود بنابراين چون کلي است، ضروري نيز هست. اين رفتار اخلاقي تابع شرايط و مصالح و الزام بيروني يا بخاطر حذف رنج و … نيست. لذا بايد بتواند آن را به ديگران هم تعميم دهد و توصيه کند. اين کليت، ضرورت و اطلاق، رابطه منطقي اي را نشان مي‌دهد که حاکي از ايدئاليست بودن کانت در اخلاق است.
بنابراين انسان را مي توان از دو ديد نگريست (نقيب زاده،215:1378): الف- از ديدگاه حسي، انسان نمودي از نمودهاي طبيعت، تابع قانونهاي جهان نمودها و گرفتار زنجير علي فراگير است و آزادي ندارد. ب- از ديدگاه معنوي، باشنده اي است فراتر از قانونهاي طبيعت که با شناخت قانون اخلاقي، قانونگذار مستقل خود مي شود. “من در دنياي نمودها13، نمود هستم. اما يک “شي در خود، هم هستم اينجا از قوانين عليت پيروي نمي کنم” (زيباکلام،1378: 168).
رهايي به معناي پيروي از عقل است، پس کسي که انگيزه‌هاي غير عقلي را سرکوب کند موجودي متعالي وآزاد است.عملي اخلاقي است كه بر اساس امر واجب قطعي باشد و صرفاً براي خود عمل انجام شده باشد. و با دو اصل اخلاقي ، اخلاق جهاني به وجود مي آيد. اين دو اصل اخلاقي عبارتند از:
الف- تنها به دستوري عمل کن که در همان حال بتواني بپذيري که قانوني عمومي شود. (شيرواني، 55:1378)

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

ب- نبايد ديگران را وسيله دستيابي به اهداف خود نمائيد.
بعضي ارزش ها همچون عدالت جهاني اند اما عقل عملي در موقعيتها بايد روشن كند كه چه بايد كرد. هابرماس نيز در تلاش است تا تعهدات و وظايف جهانگستر و بي طرفانه را در اخلاق صورت بندي كند كه همچون “دستور مطلق” كانت هستند اما روش او با روش كانت متفاوت است. سوژه‌هاي كانتي مي بايست خود را از قيد علايق و تجربه هاي شخصي جدا كنند. اما هابرماس بجاي اين روش، گفتگو را قرار مي دهد . نيازي نيست افراد علايق خود را ناديده بگيرند. آنها مي‌توانند با گفتگو به اجماعي برسند كه نقش آن در اخلاق همچون دستور مطلق كانت است. او نيز در اخلاق، وظيفه گرا14 است. هابرماس نيز با جدا كردن گفتمان عملي ونظري راه كانت را ادامه مي دهد.
“كانت شكل گرامري يك بايد را انتخاب مي كند. اخلاق گفتماني، دستور مطلق كانت را با يك رويه استدلال اخلاقي جايگزين مي كند.” (هابرماس118:1990).
هابرماس معتقد است كه كانت نيز چون او صرفاً مسائل عدالت را به عنوان مسائل اخلاقي مطرح كرده است.از نظر هابرماس همة فلسفه هاي اخلاقي متأثر از كانت، وظيفه گرا‌، شناخت گرا، صوري گرا و جهاني گرا هستند كه ريشه همه اين نظريات در اخلاق گفتماني وجود دارد.
” در کانت، مباني متافيزيک اخلاقيات ظاهراً ناقص هستند. زيرا واقعيت آزادي را پيشاپيش امري مسلم مي داند. وجود خدا، بقاي روح و رهايي چون صرفاً اصول موضوعه هستند، کفايت نمي کنند” ( هاوارد،ترجمه نوذري ،193:1378)
ب- هگل15 (1831-1770 م):
مرلوپونتي معتقد است که همه انديشه هاي بزرگ قرن گذشته از هگل سرچشمه دارند. (تاشيمن،ترجمه كاشاني، 38:1379). هابرماس نيز هگل را اولين فيلسوف مدرن مي داند زيرا براي اولين بار به شرايط دوران خويش به عنوان يك مسأله نگاه كرده است. دو مفهوم مهم در انديشه هگل را مي توان ديالکتيک و ايدئاليسم دانست.هگل در کتاب ” تفاوت” مي نويسد که تقسيم دوتايي، منبع نياز به فلسفه است. هدف او در کتاب “پديدارشناسي روح” پي گرفتن تحول تفکر و آگاهي از طريق نحوه هاي مختلف تفکر و تجربه است. آگاهي وقتي كه به دنبال حل تنش ميان مقولات کلي و جزيي است، تکامل مي يابد. ما در همه حيطه ها (ازجمله اخلاق) با کلي و جزيي سر و کار داريم. تنها با حل تضاد بين امور کلي و جزيي، امکان کمال وجود دارد. بر خلاف كانت، از نظر هگل عقل برتر از فاهمه است زيرا عقل مي تواند تفكر را به وراي مقولات متضاد فاهمه ببرد. ديالكتيك او نيز نيازمند اين است كه عقل متوجه اين امر شود كه نمي‌توان مقولات متضاد را از هم جدا كرد و بايد آنها را در كنار هم گذاشت و بدين طريق تضادها را حل كرد و به شناخت نهايي رسيد. هابرماس همچون هگل حوزه هاي علم، اخلاق و هنر را از يكديگر جدا مي كند و معتقد است حوزه علم مبتني بر اصول حقيقت،حوزه اخلاق مبتني بر اصول عدالت و هنر مبتني بر اصول ذائقه است. هابرماس ضمن انتقاد به هگل در حوزه حقوق واخلاق معتقد است اگر ذهن با خودش هم به عنوان ذهن كلي دولت و هم به عنوان ذهن فردي مواجه شود، دركشمكش آنها، ذهن دولت برتري خواهد يافت.
“نتيجه اين منطق براي حوزه اخلاق اولويت ذهنيت دولت به رهايي ذهني فرد است. كه به ناچيز شمرده شدن قوه انتقاد فرد مي انجامد” (هولاب، ترجمه بشيريه ،206:1375).
از نظر هابرماس اگر هگل رابطه بين الاذهاني را مبناي فلسفه خود قرار مي داد، توفيق بيشتري مي يافت. هابرماس سعي دارد تا نظريات اخلاقي هگل و كانت را تركيب كند. وي انتقادات هگل به كانت را در چهار مورد صوري گرايي افراطي، جهاني گرايي انتزاعي، معناي بايد مطلق، و تروريسم ناشي از آن خلاصه مي كند( هابرماس،120:1990) و سعي دارد اين انتقاد ها به عناصر كانتي را در اخلاق گفتماني برطرف كند.
ج- کارل مارکس16 (1883-1818 م):
مارکس تحت تأثير ديالکتيک هگل و ماترياليسم فوئرباخ، به تدوين ماترياليسم ديالکتيکي پرداخت. هگل راه حل مشکلات را در دگرگوني تفکر و آگاهي مي ديد اما براي مارکس راه حل در عوامل مادي مثل مبارزه با سرمايه داري است كه بايد آن را با عمل جمعي دگرگون كرد. مارکس مي گفت:
“فيلسوفان جهان را تنها تفسير کرده اند ولي جان کلام اين است که بايد آن را دگرگون کرد” (ريتزر، ترجمه ثلاثي، 27:1383).


پاسخ دهید