2-2-2-2 قابليت تحريك غشاء هاي عضلاني14
2-2-2-3 توليد سيگنال EMG15
2-2-2-4 فاكتورهاي موثر بر سيگنال EMG16
2-2-3 پردازش سيگنال- نرماليزه كردن دامنه17
2-2-3-1 مفهوم نرمالسازي MVIC17
2-2-3-2 مزاياي نرمال سازي از طريق MVIC18
2-2-3-3 موانع موجود در راه نرمال سازيMVIC19
2-2-4 نرمال سازي دامنه با ميانگين داخلي و ارزش حداكثر20
2-2-5 ديگر روشهاي نرمالسازي20
2-3 آناتومي عضلات21
2-3-1 عضله راست راني21
2-3-2 عضله پهن خارجي22
2-3-3 عضله پهن داخلي22
2-3-4 عضله درشتنئي قدامي23
2-3-5 عضله دوقلو24
2-4 بيومکانيک راه رفتن24
2-5 مراحل چرخه راه رفتن25
2-5-1 رويدادهاي مرحله استقرار27
2-5-1-1 زيرشاخههاي مرحله استقرار29
2-5-1-2 رويدادهاي مرحله نوسان30
2-6 الگوي فعاليت عضلاني در حين يک سيکل کامل راه رفتن31
2-7 سابقه تحقيق31
فصل سوم
3-1 مقدمه37
3-2 نوع تحقيق37
3-3 جامعه آماري و نحوه گزينش آزمودنيها37
3-3-1 شرايط ورود به آزمون37
3-4 متغيرهاي تحقيق38
3-4-1 متغيرهاي مستقل38
3-4-2 متغيرهاي وابسته38
3-5 ابزار اندازهگيري و روشها38
3-5-1 اندازهگيري متغيرهاي آنتروپومتريک38
3-5-2 اندازه‌گيري الکترومايوگرافي38
3-5-2-1 عضلات و محل نصب الکترودها39
3-5-2-2 وظايف حرکتي40
3-5-3 اندازه‌گيري کينماتيکي40
3-6 روش اجرا41
3-7 تجزيه و تحليل دادههاي الکتروميوگرافي43
3-8 ابزار تحقيق46
فصل چهارم
4-1 مقدمه51
4-2 مقايسه شدت فعاليت عضلات در روشهاي مختلف نرمالسازي52
4-2-1 شدت فعاليت عضله راست راني در سه روش مختلف نرمالسازي52
4-2-2 فعاليت عضله پهن داخلي در تمرين اسکات و حمل بار53
4-2-3 فعاليت عضله پهن خارجي در دو روش حمل بار و تمرين اسکات54
4-2-4 فعاليت عضله دوقلوي داخلي هنگام پرش سارجنت و تحمل وزن روي پنجهها55
4-2-5 فعاليت عضله دوقلوي خارجي در دو روش مختلف نرمالسازي.55
4-2-6 فعاليت عضله درشتنئي قدامي در دو روش حمل بار و MVIC در برابر مقاوت56
4-3 پايايي اندازهگيري RMS بيشينه عضله در روشهاي مختلف57
4-3-1 پايايي روشهاي اندازهگيري RMS بيشينه فعاليت عضله راست راني57
4-3-2 پايايي روشهاي اندازهگيري RMS بيشينه فعاليت عضله پهن خارجي و پهن داخلي در روشهاي اسکات و حمل بار58
4-3-3 پايايي روشهاي اندازهگيري RMS بيشينه عضله دوقلوي خارجي و داخلي60
4-3-4 پايايي اندازهگيري RMS بيشينه براي عضله درشتنئي قدامي در دو روش حمل بار و MVIC62
4-4 ضريب همبستگي درون گروهي عضلات در روشهاي مختلف نرمالسازي63
4-4-1 ضريب همبستگي درون گروهي عضله راست راني در سه روش اسکات و حمل بار و پرش سارجنت63
4-4-2 ضريب همبستگي درون گروهي عضله پهن داخلي در دو روش اسکات و حمل بار64
4-4-3 ضريب همبستگي درون گروهي عضله پهن خارجي در دو روش حمل بار و اسکات65
4-4-4 ضريب همبستگي درون گروهي عضله دوقلوي خارجي در دو روش تحمل وزن روي پنجه و پرش سارجنت66
4-4-5 ضريب همبستگي درون گروهي عضله دوقلوي داخلي در دو روش حمل بار و پرش سارجنت67
4-4-6 ضريب همبستگي درون گروهي عضله درشتني قدامي در دو روش حمل بار و MVIC68
4-5 ضريب تغييرات شدت فعاليت عضلات در روشهاي مختلف نرمالسازي69
4-5-1 ضريب تغييرات شدت فعاليت عضله راست راني در سه روش نرمالسازي اسکات، حمل بار و پرش سارجنت69
4-5-2 ضريب تغييرات شدت فعاليت عضله پهن داخلي در دو روش نرمالسازي اسکات و حمل بار.70
4-5-3 ضريب تغييرات شدت فعاليت عضله پهن خارجي در دو روش نرمالسازي اسکات، حمل بار71
4-5-4 ضريب تغييرات شدت فعاليت عضله دوقلوي داخلي در دو روش نرمالسازي تحمل وزن روي پنجه و سارجنت72
4-5-5 ضريب تغييرات شدت فعاليت عضله دوقلوي خارجي در دو روش نرمالسازي حمل بار و سارجنت73
4-5-6 ضريب تغييرات شدت فعاليت عضله درشت ني قدامي در دو روش نرمالسازي حمل بار و MVIC74
4-6 مقايسه شدت فعاليت عضلات هنگام راه رفتن در روشهاي مختلف نرمالسازي.75
4-6-1 شدت فعاليت عضله راست راني هنگام راه رفتن در سه روش نرمالسازي اسکات، حمل بار و پرش سارجنت75
4-6-2 شدت فعاليت عضله پهن داخلي هنگام راه رفتن در دو روش نرمالسازي اسکات و حمل بار76
4-6-3 شدت فعاليت عضله پهن خارجي هنگام راه رفتن در دو روش نرمالسازي اسکات و حمل بار77
4-6-4 شدت فعاليت عضله دوقلوي خارجي هنگام راه رفتن در سه روش نرمالسازي حمل بار و پرش سارجنت.78
4-6-5 شدت فعاليت عضله دوقلوي داخلي هنگام راه رفتن در دو روش نرمالسازي تحمل وزن روي پنجه و پرش سارجنت.79
4-6-6 شدت فعاليت عضله درشتنئي قدامي هنگام راه رفتن در دو روش نرمالسازي حمل بار وMVIC80
فصل پنچم
5-1 مقدمه82
5-2 يافتههاي مربوط به عضلات مختلف در روشهاي متفاوت نرمالسازي.83
5-2-1 عضله راست راني83
5-2-2 عضله پهن داخلي84
5-2-3 عضله پهن خارجي84
5-2-4 عضله دوقلوي خارجي85
5-2-5 عضله دوقلوي داخلي86
5-2-6 عضله درشتني قدامي86
5-3 نتيجه گيري کلي87
5-4 پيشنهادات:88

فصل اول

طرح تحقيق
1-1 مقدمه
سيگنال الکتريکي، در ارتباط با انقباض عضله، الکتروميوگرافي يا EMG1 ناميده ميشود (وينتر22009). در تعريفي ديگر ميتوان گفت الکتروميوگرافي مطالعه فعاليت الکتريکي درون عضلات ميباشد. دستگاه الکتروميوگرافي ميتواند در خصوص حرکات خودآگاه (داوطلبانه) و رفلکسي عضلات اطلاعات مناسبي را فراهم نمايد. در حقيقت دستگاه الکتروميوگرافي پتانسيل عمل عضلات را اندازهگيري ميکند. الکترودهاي EMG با حساسيت نسبتا بالايي پتانسيل عمل درون عضلات را دريافت و آن را به حافظه کامپيوتر و چاپگر منتقل مينمايند(Peter Konrad; 2005). مقدار آمپليتود3 و فرکانس4 سيگنال خام5 به عوامل زيادي حساس و متغير است.
دلوکا6 (1997) معتقد است عوامل دروني و بيروني زيادي روي اين سيگنالها تاثير ميگذارند. عوامل بيروني شامل شکل الکترود، فاصله بين الکترودها، فاصله الکترودها از motor-point و لبه خارجي عضلات و همچنين منشا فيبرهاي عضلاني و آمادهسازي پوست، مقاومت ظاهري7 ، تعريق و درجه حرارت پوست ميباشند. عوامل دروني شامل خصوصيات فيزيولوژيکي، آناتوميکي و بيومکانيکي عضلات همچون شدت فعاليت عضلات، ترکيب نوع فيبر عضلات، جريان خون در عضلات، قطر فيبر عضله8، فاصله بين فيبرهاي فعال درون عضله با توجه به الکترود و مقدار بافت بين سطح عضله و الکترود ميباشد.
با توجه به اينکه عوامل بسياري روي سيگنالهاي EMG و ولتاژهاي ثبت شده از عضلات اثر ميگذارد، توصيف آنها مشکل است؛ بنابراين توصيف دامنه سيگنال خام EMG مشکلساز است، مگراينکه يک روش نرمالسازي9 انجام شود. نرمالسازي اشاره به تبديل سيگنال به يک مقياس و يک ارزش شناخته شده دارد.
گزارش شده است که سيگنال EMG نرمال اولين بار توسط Eberhart, Inman & Bresler در سال 1954 معرفي شد. از آن زمان تا کنون روشهاي زيادي براي نرمالسازي ارائه شده است اما در مورد يک روش به عنوان بهترين روش اتفاقنظر وجود ندارد. (Eberhart, H.D. Inman,V.T. Bresler, B. 1954).
1-2 بيان مسئله
بررسي ميزان فعاليت عضلاني بوسيله الکتروميوگرافي يکي از جنبه هاي مهم تحقيقات بيومکانيکي است که در بررسي هاي کلينيکي افراد سالم و بيمار مورد ارزيابي قرار مي گيرد. از داده هاي بدست آمده بوسيله الکتروميوگرافي مي توان جهت تخمين نيروي عضلاني و خستگي عضلاني استفاده کرد. به منظور رسيدن به اهداف فوق نيازمند نرمالسازي داده هاي خام هستيم. نرمالسازي با هدف قابل مقايسه ساختن داده هاي بدست آمده از الکتروميوگرافي انجام ميشود و روشهاي مختلفي براي آن وجود دارد. رايجترين روش نرمالسازي روش حداکثر انقباض ارادي ايزومتريک10(MVIC) است که حداکثر انقباض ارادي ايزومتريک ثبت شده را به عنوان يک مقدار مرجع در نظر ميگيرند. در اين روش حداقل سه تکرار و بين هر تکرار زمان استراحت براي کاهش هرگونه خستگي وجود دارد. سيگنالهاي EMG از يک انقباض بيشينه بعد از ثبت، فيلتر شده و 11RMS آنها محاسبه ميشود. حداکثر مقدار بدست آمده از سيگنال پردازش شده در تمام تکرار ها به عنوان مقدار مرجع براي نرمالسازي سيگنالهاي EMG استفاده ميشود. اين روش ساده است، با اين حال محققان سعي در پاسخ دادن به اين سوال ميکنند، که براي توليد حداکثر فعاليت عصبي-عضلاني در عضله از چه تستي بايد استفاده کرد؟ متاسفانه اتفاقنظر در مورد آزموني که بتواند حداکثر فعاليت را در عضله ايجاد کند وجود ندارد. مشکل ديگري که در اين روش وجود دارد اين است که آيا آزمودني حداکثر تلاش خود را بهکار ميگيرد يا اگر گروه آزمودني يک بيمار باشد ميتواند حداکثر تلاش خود را داشته باشد؟ در همين راستا محققان از چند روش ديگر براي نرمالسازي استفاده ميکنند. يکي از اين روشها حداکثر RMS حين حرکت ديناميکي12 است. در اين روش هر نقطه از فعاليت به مقدار اوج ثبت شده تقسيم ميشود. روش مشابه ديگر ميانگين RMS حين حرکت ديناميکي13 است و در آن هر نقطه به ميانگين RMS ثبت شده تقسيم ميشود. محققان بسياري از اين دو روش براي نرمالسازي استفاده کردهاند، اما دلايلي که بتوان اين روشها را نسبت به روش MVIC برتري داد وجود ندارد. يکي ديگر از روشهايي که براي نرمالسازي ميتوان نام برد روش حداکثر انقباض زيربيشينه14 است. دلوکا اظهار کرد اين روش قابليت اطمينان نزديکي با روش حداکثر انقباض دارد، در اين روش از انقباض ايزومتريک زيربيشينه استفاده ميکنيم که شامل نگهداشتن يک عضو در مقابل بار مشخص يا درصدي از حداکثر باري که فرد ميتواند تحمل کند است. روشهاي بيشتري نيز در زمينه نرمالسازي وجود دارد که گفتن آنها از حوصله بحث خارج است. نکته مبهم اين است که هنوز روش نرمالسازي براي فعاليت عضلات مورد قبول همگان قرار ندارد. بنابراين مقايسه اين روشها با يکديگر براي هر عضله به عنوان يک نياز مطرح است.

1-3 اهميت و ضرورت انجام پژوهش
همانطور که در دو قسمتهاي قبل گفتيم نرمالسازي يک عمليات مهم در ارتباط با الکتروميوگرافي است و قابليت اطمينان15 و اعتبار16 کار را افزايش ميدهد. تحقيقات بسيار در اين زمينه وجود دارد. در اينجا ميتوان به تحقيقي که مارک نوکروس و همکاران(2010) انجام دادند اشاره کرد. آنها در اين تحقيق به مقايسه قابليت اعتبار دو روش نرمالسازي پرداختند. يکي از اين روشها همان روش مرسوم MVIC و ديگري روشي ديناميکي بود. طي تحقيق به اين نتيجه دست يافتند که ضريب همبستگي درونگروهي17(ICC) روش MVIC بهتر از روش ديناميکي بوده و ضريب متغير درون فردي18 و ضريب متغير بين فردي19 هر دو روش تقريبا يکسان بود در تحقيقي ديگر که در سال 2011 توسط يومنا آلبرتوس(2011) صورت گرفت، به مقايسه دو روش MVIC و Sub-MVC در عمل دويدن پرداختند که در نتيجه تحقيق بيان شد که مقدار ICC روش MVIC بيشتر از روش زيربيشينه بود؛ همچنين تکرارپذيري20 هر دو روش در بعضي از عضلات نسبت به ديگري بيشتر بود. تحقيقات بسياري در زمينه اين موضوع انجام شده است، اما هيچ کدام به نتيجهاي که بتواند ما را در انتخاب يک روش ياري کند نرسيدهاند. همچنين تحقيقي در رابطه با اين موضوع در داخل کشور انجام نشده است. با مرور ادبيات و پيشينه تحقيق صورت گرفته از سوي متخصصين اين پژوهش، مطالعهاي که به مقايسه روشهاي همسانسازي دادههاي الکتروميوگرافي در راهرفتن بپردازد، انجام نشده است و اين سوال که کدام روش روايي و اعتبار بيشتري براي همسانسازي دارد بيجواب مانده است. از آنجا که مطالعات انجام شده در زمينه مقايسه روشهاي نرمالسازي بسيار اندک است، لذا نتايج پژوهش حاضر ميتواند اطلاعات مفيدي را در اين حوزه ي مطالعاتي مطرح کند.
1-4 هدف تحقيق
هدف کلي: مقايسه روشهاي مختلف همسانسازي دادههاي EMG
اهداف جزئي:
1.اندازه گيري RMS هنگام يک فعاليت ارادي- ايزومتريکي بيشينه (MVIC).
2. اندازه گيري RMS هنگام مقاومت در برابر وزنهاي معادل 1RM %70
3. بررسي پايايي هر يک از روشها
4. اندازهگيري RMS عضلات اندام تحتاني هنگام راهرفتن
5. مقايسه دو روش همسانسازي فوق براي نرمالسازي فعاليت عضلات هنگام راهرفتن

1-5 فرضيه‌هاي پژوهش
1. روش مرسوم MVIC از پايايي قابل قبول برخوردار است.
2. روش انقباض ايزومتريک زيربيشينه با 1RM70% از پايايي مطلوب برخوردار است.
3. فعاليت عضلاني نرمالسازي شده براساس روشهاي زيربيشينه از پايايي مطلوب برخودارند.

1-6 روش اجراي پژوهش
اين تحقيق از نوع نيمه تجربي- آزمايشگاهي است. نمونه آماري اين پژوهش شامل 14 نفر از دانشجويان دختر دانشگاه بوعلي بودند. روش اجراي اين پژوهش بدين صورت است که در جلسات آزمونگيري بعد از اندازهگيري فاکتورهاي آنتروپومتريکي محل نصب الکترودها را با توجه به دستورالعملهاي SENIAM مشخص و آنگاه مارکرها با روش Plug in gait نصب شدند. بعد از پاکسازي پوست الکترودها در محل مناسب قرار داده شدند. دادههاي الکتروميوگرافي از حرکات پرش سارجنت و اسکات با 70% يک تکرار بيشينه به دست آمدند. سپس MVIC عضلات درشتنئي قدامي، دوقلوي داخلي و خارجي، پهن خارجي و داخلي و راستراني با دستگاه الکتروميوگرافي ثبت گرديدند. سپس آزمودني يک مسير ده متري آزمايشگاه را با سرعت دلخواه پيموده و سيگنالها ثبت شدند و با استفاده از روشهاي مورد نظر نرمالسازي انجام گرديد.
براي تجزيه و تحليل دادهها از نرم افزار SPSS نسخه 18 استفاده گرديد. آزمونهاي آماري مورد استفاده شامل: آناليز واريانس با اندازهگيري هاي تکراري براي مقايسه روشهاي نرمالسازي و همچنين ICC براي سنجش تکرارپذيري دادهها در دو روش، مورد بررسي قرار گرفتند.
1-7 تعريف واژگان عملياتي
الکتروميوگرافي(EMG): با استفاده از دستگاه 16 کاناله300 MA و تعداد 6 الکترود دوقطبي اندازهگيري شد.
همسان سازي: از حاصل تقسيم RMS فعاليت عضلاني هنگام راه رفتن بر حداکثر RMS به دست آمده در روشهاي مختلف همسانسازي21 به دست آمد.
ماکزيمم انقباض ايزومتريک داوطلبانه(MVIC): حداکثر تنش ماهيچهاي هنگام يک انقباض ايزومتريک ماکزيمم به عنوان حداکثر انقباض ارادي ايزومتريک در نظر گرفته شد. (Criswell, 2011; Gray & Gabriel, 2010). اوج RMS هر عضله مورد مطالعه با اين روش محاسبه گرديد.
ماکزيمم انقباض ايزومتريک داوطلبانه زيربيشينه(Sub-MVIC): پس از تعيين 1RM براي عضله مقدار مقاومت معادل 70% را محاسبه و EMG عضله در برابر آن مقاوت اندازهگيري شد.
RMS همسان سازي شده: از تقسيم RMS عضله هنگام اجراي فعاليت بر RMS طي انقباض ايزومتريک ارادي بيشينه محاسبه ميشود و در واقع شيوهاي براي نرملايز کردن فعاليت الکتروميوگرافي عضلات ميباشد.. .(Criswell, 2011; Gray & Gabriel, 2010).
راهرفتن: آزمودني در يک مسير 18 متري مستقيم روي سطح آزمايشگاه با سرعت عادي راه ميرفت. هنگام راه رفتن آزمودنيها کفش ميپوشيدند.
ضريب تغييرات 22(CV): يک معيار بهنجار است که براي اندازه‌گيري توزيع داده‌هاي آماري به کار مي‌رود.

2
فصل دوم
پيشينه تحقيق
2-1 مقدمه
الکتروميوگرافي سطحي در مطالعات حرکتي انسان به عنوان يک روش غيرتهاجمي براي ارزيابي زمان فعال شدن عضلات و شدت فعاليت آنها در طول راهرفتن استفاده ميشود. نرمالسازي دادههاي بدست آمده از الکترمايوگرافي يک نياز اساسي است. در اين فصل نگاهي اجمالي بر ادبيات تحقيق و بررسي مطالعات انجام شده در رابطه با روشهاي نرمالسازي سيگنال الکتروميوگرافي و آناتومي عضلات مورد نظر خواهيم داشت.

2-2 الکتروميوگرافي
الکتروميوگرافي يک تکنيک آزمايشگاهي در ارتباط با ايجاد، ثبت و تجزيه و تحليل سيگنالهاي الکتريکي عضله است. سيگنالهاي الکتريکي عضله بهوسيله اختلافات يوني در اطراف غشاء تار عضلاني شکل ميگيرند. اين تکنيک به چند دسته تقسيم ميشود که از جمله اين دستهها ميتوان از الکتروميوگرافي براي مطالعات عصبشناختي براي مطالعات حرکتشناختي، نام برد. در مقوله عصبشناختي، پاسخ به يک تحريک الکتريکي خارجي در وضعيتهاي ايستا مورد تجزيه و تحليل قرار ميگيرد؛ اما در مقوله حرکتشناسي، الکتروميوگرافي ميتواند به عنوان مطالعه فعاليت عصبي- عضلاني عضلات در عملکرد مربوط به وضعيت قامت، حرکات عملکردي، شرايط کاري و رژيمهاي تمريني- درماني بهکار برده شود .(konrad, 2005) بهطور کلي الکتروميوگرافي به دو بخش سطحي23 و عمقي24 تقسيم ميشود که ما در اينجا به توضيح درباره الکتروميوگرافي سطحي خواهيم پرداخت.

2-2-1 تاريخچه الکتروميوگرافي سطحي
تاريخچه الکتروميوگرافي سطحي با کشف الکتريسيته و گسترش وسايلي که توانايي ثبت سيگنالهاي ضعيف را دارند، شروع ميشود. منشأ الکتروميوگرافي سطحي از اواسط صده 1600 ميلادي، زمانيکه فرانچسکو ردي25 اثبات کرد که منشاء تمامي حرکات عضلات ناشي از فعاليت الکتريکي ميباشد، شروع شد. در سال 1773، والش26 توانست توانايي عضلات مارماهي در توليد جرقه الکتريکي را نشان دهد. مطالعات در اين زمينه تا سال 1790 کنار گذاشته شد تا اينکه گالواني27 شواهد مستقيمي به دست آورد که بيانگر ارتباط بين انقباض عضله و الکتريسيته بود؛ او يک سري تحقيقات که نشان دهنده اين امر بود که انقباضات عضلاني ميتوانند با تخليه الکتريکي الکتريسيته ساکن، بهوجود آيند را هدايت کرد. در سال 1792 ولتا28 در ابتدا با نظريه گالواني موافق بود، اما سپس، نتيجه گرفت که علايم مشاهده شده توسط گالواني بهتنهايي ناشي از بافت خود عضله نميباشد؛ بلکه بيشتر ناشي از اثر دو نوع فلز ناهمسان که پوست را لمس ميکنند، ميباشد. گالواني توانست عضله را با منقبض کردن، تخليه الکتريکي کند و با اين کار، توانست انتقاد ولتا را رد کند و نشان دهد که اين اختلاف پتانسيل، بيشتر ناشي از بافت عضله ميباشد تا اثر فلزات مختلف. اين يافته به علت محبوبيت زياد ولتا، براي 4 دهه ناديده گرفته شد. ولتا ابزاري قوي ساخت که قادر بود هم الکتريسيته توليد کند و هم اينکه عضله را منقبض کند. به تکنيک استفاده از الکتريسيته براي تحريک عضلات در قرن نوزدهم توجه خاصي شد و بعضي از محققين، اين روش نو را براي مطالعات تحقيقي خود بهکار بردند. در دهه 1860 داچن29، اولين مطالعه سيستماتيک در مورد ديناميک و فعاليت عضله سالم را با استفاده از تحريک الکتريکي براي مطالعه عملکرد عضله، هدايت کرد.
اين امر تا اوايل صده 1800 که گالوانومتر وسيلهاي که وقايع الکتريکي و فعاليت عضلاني را اندازهگيري ميکند، اختراع نشده بود، هنوز به وقوع نپيوسته بود. در سال 1838، ماتوچي30 براي نشان دادن اختلاف پتانسيل الکتريکي بين يک عصب تحريک شده و عضله يک قورباغه، از گالوانومتر استفاده کرد. در سال 1849 دوبويس ريموند31، اولين شواهد حاکي بر فعاليت الکتريکي عضلات انسان در انقباضات ارادي را فراهم کرد.
در اوايل صده 1900 ميلادي، پرات32 نشان داد که اندازه انرژي مرتبط با انقباض عضله، بيشتر به علت فراخواني تارهاي عضله ميباشد تا اينکه مربوط به بزرگي ايمپالس عصبي باشد. در دهه 1920، گاسر و نيوکامر33 از اسيلوسکوپ پرتو کاتدي که در آن زمان تازه اختراع شده بود، براي نشان دادن سيگنالهاي عضله استفاده کردند. اين شاهکار براي آنها در سال 1944، جايزه نوبل را به ارمغان آورد.
با ادامه پيشرفت و ارتقاء تجهيزات الکتروميوگرافي که از دهه 1930 شروع شد و تا دهه 1950 ادامه يافت، محققين استفاده از الکتروميوگرافي سطحي را در طيف وسيعتري براي مطالعات مربوط به عملکرد نرمال و غير نرمال عضلات به کار گرفتند. طي دهه 1930، ادموند جاکوبسون34 پدر علم اعصاب، از الکتروميوگرافي سطحي بهطور گستردهاي براي مطالعه اثر تصويرسازي و هيجان روي تغييرات فعاليت عضله استفاده کرد. او همچنين از الکتروميوگرافي سطحي براي مطالعه سيستماتيک اثر پروتکل تمريني آرامشبخش خود بر فعاليت عضلاني استفاده کرد.
در دهه 1940، محققين استفاده از الکتروميوگرافي سطحي را براي مطالعات مربوط به حرکات پويا و ديناميک شروع کردند. براي مثال، اينمن35 و همکاران ، مطالعات زيادي در رابطه با حرکات شانه انجام دادند. در اواخر دهه 1940، پرايس36 و همکاران، افرادي که بهعلت درد پايين کمر به کلينيک ميآمدند را مورد مطالعه قرار دادند و بيان کردند که الگوي فعاليت الکتروميوگرافيک اين افراد با افراد سالم، متفاوت ميباشد. کار پرايس و همکارانش اولين کار در زمينه پاسچرهاي دردناک و الگوهاي عملکردي محافظتي عضلات ميباشد. فلويد و سيلور در اوايل دهه 1950، مطالعهاي بسيار قوي در مورد الکتروميوگرافي و عضلات باز کننده ستون فقرات انجام دادند. آنها به روشني نشان دادند هنگاميکه شخص تنهاش را رو به جلوي خم ميکند، عضلات پشتي شخص، تا زمانيکه حمايت و نگهداري تنه به رباطها مربوط شود، کار ميکند.
طي اواخر دهه 1950 و دهه 1960ميلادي، جورج واتمور37 يکي از دانشجويان جاکوبسون، براي مطالعه و درمان مشکلات عملکردي و حسي از الکتروميوگرافي سطحي استفاده کرد.
طي دهه 1960، تکنيک استفاده از بيوفيدبک پا به عرصه علم گذاشت. باسماجيان38 در زمينه تمرين روي يک واحد حرکتي منفرد کار کرد و انگيزه تحقيق و مطالعه روي بيوفيدبک را بهوجود آورد. المرگرين39، براي اولين بار از الکتروميوگرافي سطحي با بيوفيدبک در کلينيک منينگر، جاييکه وي نمونه منفرد باسماجيان را براي تمرينات آرامبخش عمومي اصلاح کرد، استفاده نمود. چند سال بعد، بودزينسکي40 و همکارانش به استفاده از الکتروميوگرافي سطحي براي درمان درد در حين انقباضات عضلاني پرداختند. از اين به بعد بيوفيدبک پا به عرصه توسعه گذاشت.
استفاده کلينيکي از الکتروميوگرافي سطحي براي درمان ناهماهنگيهاي خاص از دهه 1960 شروع شد. هارديک41 و همکارانش، از اولين افرادي بودند که از الکتروميوگرافي سطحي استفاده کردند. آنها از الکتروميوگرافي سطحي براي آموزش دانشآموزانشان استفاده کردند. اين آموزش تنها براي قرائت بدون صدا نبود، بلکه براي شتاب بخشيدن به بهبود مهارت قرائت آنها بود. بوکر42 و همکارانش نشان دادند که روشهاي باز تمريني بازخورد گرفته از الکتروميوگرافي سطحي، براي بيماران داراي مشکلات عصبي- عضلاني مفيد ميباشد و جانسون و گارتون43 از الکتروميوگرافي سطحي براي کمک به بازگشت و بهبود عملکرد بيماران فلج استفاده کردند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

شکل2-1 جان باسماجيان، پدر الکتروميوگرافي سطحي


پاسخ دهید