فصل دوم
ادبيات و پيشينه پژوهش
1-2-1 مفهوم خود کار امدي
خودکارآمدي اولين بار در دهه 1980 توسط آلبرت بندورا مطرح شد. خودکارآمدي از جمله صفاتي است که بر اکثر جنبه هاي زندگي افراد تأثير دارد . شناخت خود ، افراد را قادر مي سازد تا بر افکار ، احساسات و اعمال خود کنترل داشته باشند ( پاچارس، 1986؛ به نقل ازفتاحي، 1382)
بديهي است که تفکر ، انگيزش ، احساسات و رفتار انسان در موقعيت هايي که به توانايي خود احساس اطمينان مي کند ، متفاوت با رفتار وي در موقعيت هايي است که در آنها احساس عدم امنيت يا فقدان صلاحيت دارد. درک انسان از خودکارآمدي بر الگوهاي تفکر، انگيزش، عملکردو برانگيختگي هيجاني فرد تأثير مي گذارد( شولتز ، 1990، ترجمه ي کريمي و همکاران، 1384)
يکي از مشکلات تربيتي عصر ما نگرشهاي کم بينانه ي افراد به خصوص نوجوانان نسبت به خود است. شايد يکي از دلايل اين باشد که بيشتر جوامع موفقيت مدار هستند و براي توفيق و برتري ارزش قائلند و از همان سالهاي نخستين زندگي، کودکان را از لحاظ ويژگي هاي متفاوت (جسمي و رواني) با يکديگر مقايسه مي کنند و مزيت هر يک را بر مي شمارند.
تحقيقات متفاوت نشان داده است که نحوه ي نگرش فرد نسبت به خود در ايجاد شکست يا موفقيت وي تاثير دارد. همچنين عملکرد و نحوه ي تلاش و پيگيري افرادي که خود را انساني توانا و کارآمد و با استعداد مي دانند بسيار متفاوت از کساني است که خود را ضعيف و بي استعداد مي دانند( براي مثال تاکمن ، ساکستون 92ـ 1991. چانگ، 1990. پاجارس 1994. به نقل از کريم زاده، 1380)
عوامل زيادي بر موفقيت افراد در زندگي موثر است . خودکارآمدي به عنوان يک عامل شناختي مي تواند به افراد کمک کند و مسير رسيدن به موفقيت را برايشان هموار سازد . بنابراين شناخت اين عامل اهميت فراوان دارد.
خود کارآمدي و عوامل موثر برآن سالهاست که در مرکز توجه روانشناسان تربيتي و ديگر متخصصين آموزش و پرورش قرار دارد. در سالهاي اخير، جهت گيري متخصصان و محققان اين زمينه از عوامل رفتاري به سوي جهت گيري شناختي تغيير يافته، انواع تعيين کننده هاي رفتار مانند اسنادها، راهبردهاي شناختي و فراشناختي يا حالتهاي هيجاني توام با شناختها، نظام خود، و خود ارزيابيها مورد تاکيد قرار گرفته اند. در ميان اين ديدگاهها، ديدگاه شناختي اجتماعي که تعيين کننده هاي عمل را از لحاظ شناختي، فراشناختي وانگيزشي بررسي مي کنند، توجه قابل ملاحظه اي را به خود معطوف داشته است. در اين ديدگاه تاثيرات دو عامل انگيزشي يعني باورهاي افراد در مورد توانايي خود( خود کارآمدي ادراک شده5) جهت گيري هدفي6 و يک عمل شناختي ـ فراشناختي ـ يعني راهبردهاي يادگيري خود نظم دهنده مورد توجه خاص مي باشند(باندورا1993 به نقل از کريم زاده، 1380).
در زمينه خودکارآمديمحققين بررسي هاي خود را در سه زمينه متمرکز کرده اند . در اولين حوزه آنها به ارتباط اين باورهاي خودکارآمدي و انتخاب شغل و رشته تحصيلي پرداخته اند.
يافته ها دردومين حوزه نشان مي دهندباورهاي معلم نسبت به خودکارآمدي دانش آموزان در تمرينات آموزشي ارائه شده در کلاس و در نتايج متفاوتي که دانش آموزان کسب مي کنند تأثير مي گذارد.
در سومين حوزه محققين به بررسي همزمان باور هاي خودکارآمدي دانش آموزان با ديگر ساختارهاي انگيزشي پرداخته اند که با پيشرفت تحصيلي همبستگي نشان داده اند.(لنت و هACT، 1987به نقل از پاچارس،1996)
تحقيقاتي که به توصيف و تبيين پيشرفت تحصيلي پرداخته اند نيز سه عامل انگيزش، شناخت و فراشناخت موثر بر يادگيري تحصيلي را مطرح کرده اند . در زمينه مطالعات و تحقيقات انگيزشي دو دسته مطالعه به موازات هم پيش رفته اند يک دسته به مطالعه الگو هاي شناخت
انگيزشي موثر بر رفتار تحصيلي و فرآيند چنين تأثيري مبادرت ورزيده اند .
دسته ديگر به شناساييي اثرات مخرب يا سازنده محيط آموزشي بر الگو هاي شناختي –
انگيزشي پرداخته اند. عده زيادي از محققان فرايندهاي شناختي و انگيزشي دانش آموزا ن و رابطه آنها با عملکرد تحصيلي را هم به صورت مجزاو هم در ارتباط با يکديگر مورد پژوهش قرار داده اند (کرنوو رارکمپر، 1985)و عده ديگر رشد فرآيندهاي شناختي -انگيزشي را در درون بافت هاي تحصيلي گوناگون مطرح کرده اند(ايمز، 1990)
امروزه مطالعات بسياري جهت بررسي فرآيند خودکارآمدي و باورهاي خودکارآمد انجام گرفته است، که هر کدام از آن ها ديدگاه هاي مختلفي را در اين زمينه مطرح نموده است. يکي از اين ديدگاه ها، نظريه شناختي اجتماعي بندورا است. بندورا يکي از نظريه پردازان ديدگاه شناختي است که هيچ مکانيسمي را پر نفوذتر از خودکارآمدي در کنترل عملکرد نمي داند. وي معتقد است که خودکارآمدي بر شيوه فکر کردن، احساس کردن و برانگيختگي افراد تاثير مي گذارد. وي انتظارات ويژه کارآمدي را نسبت به ساير انتظارات داراي نقشي حياتي تر در انگيزش و عمل انسان مي داند. از نظر او افراد با باورهاي قوي در مورد توانايي خود در مقايسه با افرادي که باور ضعيفي از توانايي خود دارند در انجام تکاليف کوشش و پافشاري بيشتري به خرج مي دهند، در برابر موانع ديرتر تسليم مي شوند و از راهبردهاي شناختي بيشتري استفاده مي کنند.
مفهومي که فرد از خود دارددر تعيين روابط با ديگران سهم عمده اي مي تواند داشته باشد. همانگونه که کودک رشد مي يابد، تجارب بيشتري کسب کرده و تصورات شخصي از خود را به عنوان يک فرد رشد و توسعه مي دهد. از اين رو مطالعه ي مفهوم خود از موضوعات مهم و اساسي در دانش روان شناختي محسوب مي شود.
مفهوم خود، متفاوت از خودکارآمدي است. به اين معني که خودکارآمدي يک ارزشيابي خاص وابسته به بافت از توانش هاست که يک تکليف خاص را شکل مي دهد، يک قضاوت از توانايي ها که رفتارهاي خاص را در موقعيتهاي خاصي اداره مي کند. مفهوم خود شامل باورهاي ارزش خود در رابطه با توانايي ادراک شده ي فرد است و اين روشن است که باورها بخشي از مفهوم خود مي باشد. اما بندورا معتقد است که مفهوم خود و خود کارآمدي پديده هاي متفاوتي را بازنمايي مي کنند و نبايد با يکديگر اشتباه شوند. در مقايسه با قضاوت خودکارآمدي، قضاوت مفهوم خود بيشتر کلي و کمتر وابسته به بافت است. نمونه سوالات مفهوم خود در درس خاص اينگونه است که آيا شما يک دانش آموز خوب در در درس رياضي هستيد؟ در مقابل سوالي که خود کارآمدي را پرسش مي کند؛ آيا شما مي توانيد يک تکليف خاص را انجام دهيد ؟ نظريه هاي مفهوم خود معتقدند که مفهوم خود افراد يک پيش بيني قوي تر در عملکرد مي باشد. در حالي که نظريه هاي شناختي اجتماعي معتقدند که خودکارآمدي از چنين قدرت پيش بيني برخوردار است ( کريم زاده، 1380).
1-2-2- تعاريف خودکارآمدي
اعتقاد يک نفر به قابليت‌هاي خود در سازماندهي و انجام يک رشته فعاليت‌هاي مورد نياز براي مـديريـت شـرايط و وضــعيت‌هــاي مخـتلف. به عبارت ديگر، خودکارآمدي، اعتقاد يک فرد به توانايي خود جهت موفق شدن در يک وضعيت خاص است.( بندورا،1977)
خودکارآمدي به قضاوتهاي افراد در رابطه با توانايي هايشان در به ثمر رساندن سطوح طراحي شده عملکرد اطلاق مي شود ( بندورا، 1996؛ به نقل از مجيديان، 1381). به عبارت ديگر خودکارآمدي ، باورها وقضاوتهاي افراد از توانايي هايشان در انجام تکاليف خاص در موقعيت هاي خاص مي باشد . بندورا شکل خاصي از انتظار را خودکارآمدي مي نامد و بيان مي دارد که خودکارآمدي بر عقايد و باور هاي افراد براي اعمال کنترل بر عملکرد خويش و بر رويدادهاي موثر بر زندگي اشاره دارد(بندورا، 1993). بندورا بيان نمود که در واقع واسطه ميان دانش و عمل، خودکارآمدي ميباشد. قضاوت مردم درباره توانايي شان براي سازماندهي و اجراي امور، لازمه دستيابي به عملکرد موفق است. اين امر ربطي به راهبردهايي که فرد به کار ميبرد ندارد، بلکه داوري درباره آنچه ميتواند انجام دهد مهم است (بندورا، 1986). باور شخص در مورد تــوانايي هايش براي حصول سطوح تعيـــين شده خودکارآمدي مي باشد.(جي. اي. ارمرود، 2006). قضاوت شخصي در مورد تواناييها، بر پايه ي ملاک هاي مهارتي، حس کفايت شخـصي در چـهارچوبي خـــاص، تــمرکز بر ارزيابي توانايي ها براي اجراي وظائف خاص، با توجه به اهداف و استانداردها خودکارآمدي مي باشد.(ال. استينبرگ،1998). اينکه ما معيارهاي رفتارمان را تا چه اندازه درست برآورد کرده باشيم ، احساس کارآيي شخصي ما را تعيين ميکند. در نظام بندورا منظور از کارآيي شخصي احساسهاي شايستگي، کفايت و قابليت در کنار آمدن با زندگي است. برآورده کردن و حفظ معيارهاي عملکردمان، کارآيي شخصي را افزايش مي دهد، ناکامي در برآوردن و حفظ آن معيارها، آن را کاهش مي دهد ( شولتز وشولتز، ترجمه سيد محمدي، 1383).
خودکارآمدي يکي از مفاهيم کاربردي در نظريه هاي يادگيري -اجتماعيويا نظريه شناختي اجتماعي براي رفتار حرفه اي است (هACT ، لنت و براون ، 1994 و 1996 ؛ نقل از بتروهACT ، 1998؛ نقل از کريم زاده، 1380).
خودکارآمدي يعني اينکه يک فرد چگونه شيوه هاي مورد نياز براي رسيدن به موقعيتهاي مورد انتظار را سازمان مي دهد و آنها را اجرا مي کند (بندورا ، 1980، نقل از کلونينجر، 2004 به نقل از کريم زاده، 1380).

به نظر بندورا (1989) خودکارآمدي يعني اينکه معتقد باشيم مي توانيم با وضعيت هاي مختلف کنار بيايم. کساني که خيلي خود بسنده هستند، انتظار دارند موفق شوند و غالباٌ موفق مي شوند و کساني که چندان خودکارآمد نيستند ، در مورد توانايي خود در انجام تکاليف شک دارند و به همين جهت نيز کمتر موفق مي شوند. از همين رو عزت نفس آنها کم است (کريم زاده، 1380).
مفهوم خودکارآمدي به باورهاي فرد مبني بر توانايي هاي او در انجام موفق کارها در حوزه خاصي از رفتار بر مي گردد . سطوح بالاتر خودکارآمدي به رفتار گرايش در برابر رفتار اجتناب منجر مي شود.( بتز، 2004)
خودکارآمدي به معناي باور يک فرد به توانايي اش جهت سازماندهي و انجام اعمالي که براي دسترسي به هدف لازم است مي باشد.( ،به نقل از خواستار،1387)
خودکارآمدي در تعريف به قضاوت افراد درباره توانايي آنان در انجام يک وظيفه يا انطباق با موقعيتي ويژه مربوط است.(پروين، 2001)
خودکارآمدي تمريني که از نظريه شناختي اجتماعي بندورا مشتق شده است ، به باورها يا قضاوتهاي فرد به توانايي هاي خود در انجام فعاليت بدني منظم گفته مي شود.(بندورا، 1997)
پور افکاري(1385) باورهاي شخص در مورد توانايي براي کنار آمدن با موقعيت هاي متفاوت را خودکارآمدي مي داند.
1-2-3-خودكارآمدي خاص و خودكارآمدي عام
خود باوري عام به باور فرد در مورد انجام موفقيت آميز کارها در موقعيتهاي مختلف اشاره دارد. خودباوري خاص به باور انجام موفقيت آميز در وظايف تخصصي برمي گردد. باندورا معتقد بود که خود باوري بر وظيفه خاص در موقعيت خاص دلالت دارد و يک ويژگي وابسته به زمينه است( قلي پور،‌1386).
ولي خود باوري عام در طول زمان و در موقعيت هاي مختلف ثابت است و مثل ويژگيهاي شخصيتي است از اين رو ميتوان اين نتيجه ي کلي را به دستآورد که خود باوري در يک زمينه ي خاص قابل تعميم به زمينه هاي ديگر است. خود باوري به طور مستقيم انتخاب، انگيزش، پشتکار، الگوي ذهني و آسيب پذيري در برابر استرس را تحت تأثير قرار ميدهد.
باندورا معتقد است که علاوه بر کارکردهاي مذکور خود باوري انتظارات، جاه طلبي و بلند همتي را نيز تحت تأثير قرار ميدهد؛ بنابراين افراد با خود باوري بالا معمولا ًنتايج مثبت و موفقيت آميز و افراد با خود باوري پايين عملکرد پايين و نتايج منفي به بار مي آورند( قلي پور،‌1386).
البته بايد در نظر داشت که عملکرد بالا خود به خود به افزايش سطح خودباوري نمي انجامد و خودباوري به تفسير افراد از موفقيت بستگي دارد. موفقيت هاي مکرر، الگوهاي موفق، دشواري کار، حمايت اجتماعي، بازخورد مثبت و سازنده، شرايط کاري و حالات فيزيولوژيکي و روانشناختي بر خودباوري تأثير مي گذارند و به عنوان علل خود باوري مد نظر قرار گرفته اند ( قلي پور،‌1386)
1-2-4 رويکرد شناختي -اجتماعي خودکارآمدي
يکي از دلايل گسترش فرايندهاي خود به بسياري از حوزه هاي شناختي اين است که فعاليت هاي خود زايشي7 در مرکز فرايندهاي علمي قرار دارند. فرايند خود نه تنها در معني دادن به تاثيرات بيروني مهم هستند بلکه به عنوان تعيين کننده هاي بلا واسطه انگيزشي در رفتار انسان عمل مي کنند. توانايي اعمال کنترل بر فرايندهاي فکري انگيزشي در رفتار خود يکي از ويژگي هاي متمايز رفتار انسان است(بندورا، 1989). در ميان مکانيسم هاي کارگذار هيچ کدام پر نفوذتر از باورهاي افراد از توانايي هايشان در کنترل عملکرد هنگام مواجهه با رويدادهاي مهم زندگي نيست(کريم زاده، 1380).
بندورا خودکارآمدي را به عنوان باور فرد از اينکه بتواند به طور موفقيت آميزي تکليف خاصي را انجام دهد و نتايج مطمئني از انجام تکاليف به دست آورد، تعريف کرده است. به عقيده بندورا، انتظارات ويژه کارآمدي نسبت به ساير انتظارات نقش حياتي تري در انگيزش و عمل انسان بازي مي کند. باورهاي خودکارآمدي بايد از انتظارات بازده متمايز شوند.انتظارات بازده به تصورات فرد در اين زمينه که رفتار معيني به بازده خاصي منجر خواهد شد مربوط مي شود. باورهاي کارآمدي شخصي بر اين اعتقاد است که فرد مي تواند رفتار مورد نياز براي توليد اين بازده ها را به طور موفقيت آميز انجام دهد. افراد مي توانند باور داشته باشند که رفتار خاصي به بازده معيني منجر خواهد شد. اما به طور جدي شک داشته باشند که آيا مي توانند فعاليت ضروري آن رفتار را اجرا کنند. چنين باوري منجر به انجام رفتار مذکور نخواهد شد(بندورا، 1977 . پاجارس، 1999 به نقل از کريم زاده، 1380).
در چارچوب نظريه خودکارآمدي بندورا عنوان مي شود که افراد با باورهاي قوي در مورد توانايي هاي خود در مقايسه با افرادي که در مورد توانايي هاي خود ترديد دارند، در انجام تکاليف کوشش و پافشاري بيشتري را نشان مي دهند و در نهايت عملکرد آن ها در تکليف بهتر است.
مولفه هاي خودکارآمدي
بر اساس نظريه بندورا (1997) باورهاي خودکارآمدي داراي 3 مولفه ( بعد ) ميباشد : سطح،عموميت و نيرومندي.
الف- سطح : کارآمدي يک فرد در يک قلمرو ممکن است در حد کارهاي ساده ، متوسط ويا سخت گردد، اگر هيچ مانعي وجود نداشته باشد ،انجام آن کار ساده بوده و هر کسي ممکن است احساس خودکارآمدي بالا در مورد انجام آن داشته باشد.
ب- عموميت: افراد ممکن است در يک قلمرو و يا بخش کوچکي از آن خود را کارآمد بدانند ، عموميت خودکارآمدي از چند عامل تـأثير مي پذيرد: شباهت فعاليتها ، حيطه بروز آن ، کيفيت شرايط و خصوصيات اشخاصي که آن رفتار يا فعاليت به آنها مربوط است .
ج- نيرومندي : باورهاي خودکارآمدي ضعيف در اثر تجارب ناموفق به آساني بي اعتبار مي شوند .اما کساني که اعتقاد محکمي به قابليت هاي خود دارند ؛ د ر برابر موانع آن را حفظ مي نمايند . باورهاي خودکارآمدي هر چقدر نيرومندتر باشد ، دوام بيشتري مي يابد و رابطه بيشتري با رفتار پيدا مي کند .

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

1-2-5 مفهوم خودكارآمدي
خودكارآمدي از نظريه شناخت اجتماعي آلبرت باندورا (1997) روان‌شناس مشهور، مشتق شده است كه به باورها يا قضاوتهاي فرد به توانائيهاي خود در انجام وظايف و مسئوليتها اشاره دارد. نظريه شناخت اجتماعي مبتني بر الگوي علّي سه جانبه رفتار، محيط و فرد است.
رفتار
محيط فرد
اين الگو به ارتباط متقابل بين رفتار، اثرات محيطي و عوامل فردي(عوامل شناختي، عاطفي و بيولوژيك) كه به ادراك فرد براي توصيف كاركردهاي روان شناختي اشاره دارد، تأكيد مي كند. بر اساس اين نظريه، افراد در يك نظام علّيت سه جانبه بر انگيزش و رفتار خود اثر مي گذارند. باندورا(1997) اثرات يك بعدي محيط بر رفتار فرد كه يكي از فرضيه هاي مهم روان شناسان رفتار گرا بوده است، را رد كرد. انسانها داراي نوعي نظام خود كنترلي و نيروي خود تنظيمي هستند و توسط آن نظام برافكار، احساسات و رفتار هاي خود كنترل دارند و بر سرنوشت خود نقش تعيين كننده‌اي ايفا مي كنند.
بدين ترتيب رفتار انسان تنها در كنترل محيط نيست بلكه فرايندهاي شناختي نقش مهمي در رفتار آدمي دارند. عملكرد و يادگيري انسان متاثر از گرايشهاي شناختي، عاطفي و احساسات، انتظارات، باورها و ارزش هاست. انسان موجودي فعال است و بر رويدادهاي زندگي خود اثر مي گذارد. انسان تحت تاثير عوامل روان شناختي است و به‌طور فعال در انگيزه ها و رفتار خود اثر دارد. براساس نظر “باندورا”، افراد نه توسط نيروهاي دروني رانده مي شوند، نه محركهاي محيطي آنها را به عمل سوق مي دهند، بلكه كاركردهاي روان شناختي، عملكرد، رفتار، محيط و محركات آن را تعيين مي كند.
باندورا (1997) مطرح مي كند كه خود كارآمدي، توان سازنده اي است كه بدان وسيله، مهارتهاي شناختي، اجتماعي، عاطفي و رفتاري انسان براي تحقق اهداف مختلف، به گونه اي اثربخش ساماندهي مي شود. به نظر وي داشتن دانش، مهارتها و دستاوردهاي قبلي افراد پيش بيني كننده هاي مناسبي براي عملكرد آينده افراد نيستند، بلكه باور انسان در باره توانائيهاي خود در انجام آنها بر چگونگي عملكرد خويش مؤثر است. بين داشتن مهارتهاي مختلف با توان تركيب آنها به روشهاي مناسب براي انجام وظايف در شرايط گوناگون، تفاوت آشكار وجود دارد. “افراد كاملاً مي دانند كه بايد چه وظايفي را انجام دهند و مهارتهاي لازم براي انجام وظايف دارند، اما اغلب در اجراي مناسب مهارتها موفق نيستند” (باندورا 1997 به نقل از کريم زاده، 1380).
خودشناسي از طريق پردازش مهارتهاي شناختي، انگيزشي و عاطفي كه عهده دار انتقال دانش و توانائيها به رفتار ماهرانه هستند، فعال مي شود. به‌طور خلاصه، خودكارآمدي به داشتن مهارت يا مهارتها مربوط نمي شود، بلكه داشتن باور به توانايي انجام كار در موقعيتهاي مختلف شغلي، اشاره دارد.
باور كارآمدي عاملي مهم در نظام سازنده شايستگي انسان است. انجام وظايف توسط افراد مختلف با مهارتهاي مشابه در موقعيتهاي متفاوت به‌صورت ضعيف، متوسط و يا قوي و يا توسط يك فرد در شرايط متفاوت به تغييرات باورهاي كارآمدي آنان وابسته است. مهارتها مي توانند به آساني تحت تأثير خودشكي8 يا خود ترديدي قرار گيرند، درنتيجه حتي افراد خيلي مستعد در شرايطي كه باور ضعيفي نسبت به خود داشته باشند، از توانائيهاي خود استفاده كمتري مي كنند (باندورا 1997). به همين دليل، احساس خودكارآمدي، افراد را قادر مي سازد تا با استفاده از مهارتها در برخورد با موانع، كارهاي فوق العاده اي انجام دهند(وايت 1982). بنابراين، خودكارآمدي درك شده عاملي مهم براي انجام موفقيت آميز عملكرد و مهارتهاي اساسي لازم براي انجام آن است.
عملكرد مؤثر هم به داشتن مهارتها و هم به باور در توانايي انجام آن مهارتها نيازمند است. اداره كردن موقعيتهاي دايم التغيير، مبهم، غيرقابل پيش بيني و استرس زا مستلزم داشتن مهارتهاي چندگانه است. مهارتهاي قبلي براي پاسخ به تقاضاي گوناگون موقعيتهاي مختلف بايد غالباً به شيوه هاي جديد، ساماندهي شوند. بنابراين، مبادلات با محيط تا حدودي تحت تأثير قضاوتهاي فرد در مورد توانائيهاي خويش است. بدين معني كه افراد باور داشته باشند كه در شرايط خاص، مي توانند وظايف را انجام دهند. خودكارآمدي درك شده معيار داشتن مهارتهاي شخصي نيست، بلكه بدين معني است كه فرد به اين باور رسيده باشد كه مي تواند در شرايط مختلف با هر نوع مهارتي كه داشته باشد، وظايف را به نحو احسن انجام دهد.
اينکه ما معيارهاي رفتارمان را تا چه اندازه درست برآورد کرده باشيم، احساس کارآيي شخصي ما را تعيين مي کند. در نظام بندورا منظور از کارآيي شخصي احساسهاي شايستگي، کفايت و قابليت در کنار آمدن با زندگي است. برآورده کردن و حفظ معيارهاي عملکردمان، کارآيي شخصي را افزايش مي دهد، ناکامي در برآوردن و حفظ آن معيارها، آن را کاهش مي دهد ( شولتز وشولتز ، ترجمه سيد محمدي ، 1383) .
ادراک خودکارآمدي به انتظارات افراد در مورد توانايي شان براي عمل در موقعيتهاي آينده برمي گردد. افرادي با احساس خودکارآمدي بالا احتمالاٌ در برخورد با مسائل مشکل، بيشتر تلاش مي کنند، در تلاشهايشان استقامت مي ورزند، در طول انجام مسائل بيشتر آرام هستند تا برانگيخته باشند و افکارشان را تحليل گرانه سازمان مي دهند (پروين، سروانو جان، 2005 به نقل از کريم زاده، 23).


دیدگاهتان را بنویسید